تبليغاتX
ماه رمضان

ماه رمضان

ولایت فقیه اصل فراموش شده قانون اساسی مشروطه

ولایت فقیه اصل فراموش شده قانون اساسی

مشروطه

 
 
 
این اصل نه فقط در دوره اول به علت جریانات تند سیاسی و حوادث سقوط مشروطیت به تعلیق درآمد ،‌كه با سیری گذرا بر حوادث دوره‌های پس از استقرار مشروطیت روشن می‌شود این اصل هر چند هر از گاهی مطرح می‌شده ، یا احیانا مراجع نجف یادآور آن می‌شده‌اند، اما گردانندگان اصلی سیاست مشروطه و مجلس ،‌ با وقت گذرانیها و ایرادهای غیر اساسی از یك طرف و سرخوردگی روحانیان بلند پایه هوادار مشروطه از سیاستگذاریهای نادرست تندروان و غربگرایان از سوی دیگر ،‌ اجرای این اصل مهم استقلال ملی و دینی را به بوته فراموشی سپردند.
 

روشنفكران وابسته به فرهنگ و سیاست غرب ،‌ همواره با حضور احكام دین و فقاهت اسلام از طریق روحانیت در صحنه‌های اجتماعی و سیاسی جامعه مخالفت می‌ورزیدند یكی از مقاطع تاریخی كه روشنفكران با حمایت علنی انگلستان در صدد كاهش و سپس قطع نفوذ علماء برآمدند،‌ نهضت مشروطیت است . آغاز این نهضت از سوی علماء و حمایت مردم به عنوان " جنبش آزادیخواهی "‌ بود كه روشنفكران با نفوذ در آن و جلب نظر برخی علماء موفق به انحراف آن به سوی سیستم پارلمانی مشروطه شدند .


شیخ فضل‌الله نوری با تشخیص به موقع این توطئه اصل نظارت علماء بر قوانین مجلس را مطرح و در متمم قانون اساسی گنجاند. از همان زمان مخالفت با این اصل آغاز شد و شیخ جان خود را به خاطر آن بر پای دار نهاد. این سابقه‌ای است كه علی رغم دردناك بودن آن ، ‌عبرتی است فرا روی ملت اسلام خواه ایران كه امروز هم دنباله همان جریان روشنفكری و ملی گرایی مخالف با حضور علماء در سیاست و خواهان نقض نظارت شورای نگهبان حذف سیستم " ولایت فقیه "‌ كه به معنای غیر اسلامی شدن حكومت است ، می‌باشند.


" اسمارت "‌ گزارشگر رسمی سفارت انگلیس در تهران ،‌طی گزارشی طولانی به دنبال ریشه یابی اختلافهای روحانیان و متجدد دین [ در مشروطیت ]‌ ،‌اسلام رایك خطر دانسته و با استناد به رأیی از ارنست رنان فرانسوی به منافات میان تجدد و دیانت قائل شده است . همچنین از نطق میرزا فضلعلی آقا نماینده تبریز كه سعی كرده با استناد به آیات قرآن و احادیث مشروطیت را توجیه كند ستایش بسیار شده است و پیش بینی شده كه ماده دوم متمم قانون اساسی كه به پیشنهاد و اصرار شیخ فضل الله نوری به تصویب رسید،‌بزودی به حال تعلیق در خواهد آمد .


او می‌نویسد: "... در حیاتی‌ترین مسأله‌ای كه دائما پیش می‌آید و مورد علاقه محققین و هم سیاستمداران می‌باشد، مسأله اسلام و ارتباط آن با جنبش آزادیخواهی است. لازم به توضیح نیست كه در این جا به همان اندازه‌ كه در اروپا سنجیده می‌شود. دموكراسی كاملا آگاه است كه روحانیت مخالف آن می‌باشد. آیا این اتحاد غیر طبیعی بین مذهب و دموكراسی باید ادامه یابد یا بزودی بین آنها شدیدا قطع رابطه شده و اتكاء‌شان از بین خواهد رفت؟‌ بد نیست در این جا جمله‌ای از كتاب "‌ حواریون "‌ نوشته ارنست رنان را كه پیش‌بینی كرده است. اگر مذاهب خود را با روح ترقیات مدرن سازش ندهند به چه سرنوشت اجتناب ناپذیری دچار خواهند گشت در این جا نقل نمایم:‌ باید گفت یگانه مذهبی كه حاضر نیست در اجرای اصول و شرایع مذهبی یك نرمی و انعطافی بپذیرد دین مبین اسلام می‌باشد. در ایران بخصوص یك مایه و نطفه روحیه سهل انگاشتن امور و مسالمت جویی وجود دارد و به عقیده ارنست رنان اگر تعصب علمای مذهبی این مایه و نطفه‌های خوب و پسندیده را خفه كند دین اسلام نابود خواهد شد ، چون این دو نكته بدیهی را باید در نظر داشت. ‌اول این كه تمدن نوین مایل نیست كه مذاهب قدیمی و باستانی به طور كلی نابود شود. دوم این كه این تمدن جدید تحمل نخواد كرد كه دستگاهای مذهبی قدیمی سد راه پیشرفت كارهایش بگردد، از این رو دستگاههای مذهبی دو راه بیشتر در پیش ندارد: یا باید قائل به اصلاحاتی بشوند و یا نابود گردند. محققی كه مذاكرات مجلس را مورد مطالعه قرار دهد بزودی معتقد می‌گرددكه این بذر پسندیده [ مسالمت جویی ] در اثر تعصب علما مذهبی هنوز به فساد نگراییده و دیگر این كه اسلام در ایران بر آن است كه پیش از شكستن در برابر قانون سر خم كند... جامعه روحانی به حساسیت تاكتیك زیركانه دشمنان خود پی می‌برد و خطری را كه موجودیت آن را تهدید می‌كند ، بخوبی درك می‌نماید،‌ لیكن به تله‌ای افتاده كه كوشش برای رهایی از آن خطرناك بلكه مهلك است از این رو جامعه روحانیان مجلس را وادار كردند كه یك ماده‌ای به قانون اساسی اضافه نمایند ، مشعر بر این كه كلیه لوایح بایستی قبل از تصویب به كمیته‌ای مركب از پنج نفر از مجتهدان محول شود و این كمیته تشخیص دهد كه آیا در لایه موضوع بحث موادی وجود دارد كه با قوانین اسلام مباینت داشته باشد یا خیر؟‌ میرزا فضلعلی آقا ،‌ نماینده تبریز ، ‌نطق جالبی در مخالف با این پیشنهاد ایراد كرد 1


این پیشنهاد از آن جهت قابل توجه می‌باشد كه نشان دهنده شیوه‌های زیركانه حزب ترقی در راه بر طرف كردن بعضی از فروع قوانین اسلام می‌باشد كه سدی در راه ترقی ایجاد می‌نماید. ظاهرا سرنوشت مجلس بسته به تنازع بین آزادیخواهان و جامعه روحانیت می‌باشد . به هر حال مادام كه جامعه روحانیت پایبند اصول و تابع مجلس باشد شاه و درباریان مرتجع او قدرتی نخواهند داشت كه مانع جریان امور مجلس بشوند. آزادیخواهان می‌دانند كه دست كم تا چند سال نمی‌توانند دشمن را به شیوه‌ای آشكار مورد حمله قرار دهند و به همین دلیل در دادن امتیاز به علما و احترام از آنان مبالغه پیمودند. بنابراین اصل دوم متمم قانون اساسی به خاطر توافق با جامعه روحانیت بر غم مخالفتهای نمایندگان تبریز به رهبری تقی‌زاده و میرزا فضلعلی آقا ، مورد توجه مجلس قرار گرفت ،‌


ولی رویدادها نشان داد كه گنجانیدن آن اصل با دانایی و زیركی قابل توجهی همراه بوده است یعنی تصویب این ماده در واقع یك اقدام مدبرانه سیاسی بزرگی تشخیص داده شد زیرا همین وضع زیر پای شیخ فضل‌الله را كه مبارزه خود را علیه مجلس آغاز و نمایندگان را لامذهب نامید،‌ خالی كرد، بدیهی است به محض این كه آزادیخواهان زمام امور به دست بگیرند مسلم است كه این ماده كهنه پرستانه به طور دایم در حال تعلیق قرار خواهد گرفت ... "‌ 2 و در گزارش دیگر، "‌سراسپرینگ رایس "‌ به ‌ " سر ادوارد گری "‌ وزیر خارجه انگلیس ،‌خرسندی خود را از برخی نمایندگان به اصطلاح آزادیخواه در رویارویی با مجتهدان دیانت چنین می‌نگارد: " یك خمیر مایه یا عامل مؤثری از مردان شرافتمندان و بی غرض وجود دارد كه حقیقتا با علاقه صمیمانه برای نجات كشورشان تلاش می‌كنند و نمایندگان تبریز بلا استثنا از این دسته‌اند این مردان ظاهرا از همان خمیره‌ای هستند كه دموكراتهی واقعی از آن ساخته می‌شوند... آنها افكاری مترقی و آزادیخواهانه دارند كه شاید از روسیه آموخته باشند و از آن عجیب‌تر این كه ظاهرا فساد ناپذیر می‌باشند این را هم باید گفت كه مناسبات و روابط آنها با مجتهدین هم حسنه نیست؛ زیرا نسبت به مرجعیت آنها دائما مجادله می‌نمایند" 3


از همین رو تقی‌زاده كه در مجلس اول در برابر اصل نظارت فقها بر قوانین از مخالفتهای خود نتیجه‌ای نیافت ،‌ بعدها به دنبال چاره برای تغییر این اصل میگشت ،‌ گو این كه اصل مزبور با مساعدتهای وی و هم قطارانش اعتبار عملی خود را از دست داده بود. او معتقد بود." حتما راهی برای تجدید نظر در قانون اساسی به وجود آید و از این بن بست خارج شود"‌ 4


بدین ترتیب پس از گذشت زمانی نه چندان طولانی ماده مزبور كان لم یكن تلقی گردید. و از آنجا كه در هر كشوری قوانینی وجود دارد كه بنا به مقتضیاتی وضع می‌شوند و بعد بر اثر عدم امكان اجرا به مرحله عمل در نمی‌آیند، و رفته رفته بی آن كه رسما نسخ شوند،‌ در شمار قوانین متروك در می‌آیند. اصل مذكور نیز چنین وضعی پیدا كرد. 5 و علی رغم همه امتیازهای داده شده به علما همان مجلس اول اصولی در متمم قانون اساسی گنجانید كه موضع علما را سخت ضعیف ساخت و حتی حقوق قانونی آنان را پایمال كرد 6


مقامهای مذهبی نقش مؤثر در پارلمان و یا در امور داوری و دادگستری نداشتند و اصل دوم متمم قانون اساسی هم به تدریج عملا به دست فراموشی سپرده شد. البته مدارك ما هر چند به روشنی می‌رساند كه شیخ فضل‌الله كه خود در اغاز بری ایجاد مشورطیت كوشش می‌كرد اعلام داشت كه آن مشروطه مشروعه‌ای كه وی برایش میجنگید با آنها از انقلاب مشروطیت زاییده شد تفاوت دارد و از این كه اصل یاد شده تدریجا و عملا توسط مشروطه خواهان و غربگرایان فراموش شده تلقی می‌گردد،‌ آگاهی داشته است اما معتقد بود روشنفكران "‌كه این تأسیس را از فرنگستان اقتباس كرده به همین جهت كه اقتباس از فرنگستان است باید علما اسلام كه عندالله و عند رسوله مسوول حفظ عقاید این ملت هستند نظری مخصوص در موضوعات و مقرارت آن داشته باشند كه امری بر خلاف دیانت اسلامیه به صدور نرسد و مردم ایران هم مثل اهالی فرنگستان بی قید در دین و بی‌باك در فحشا و منكر و بی‌بهره از الهیات و روحانیت واقع نشوند. این ملاحظه و مراقبه حسب‌التكلیف الشرعی هم حالا كه قوانین اساسی مجلس را از روی كتب قانون اروپا می‌نویسند لازم است و خم من بعد در جمیع قرنهای آینده الی یوم یقوم القائم عجل‌الله تعالی فرجه اقدام بر این اتحكامات حتمیه و اهتمام در حفظ این حدود الهیه است... ‌7"


بنابراین برای بیشتر نزدیك ساختن مشروطیت به حفظ احكام شریعت لایحه شورای نظارت را به مجلس پیشنهاد نمود و نوشت:‌ "‌ ... كرارا گفتیم ما طبقه مسلمانان كه دارای قانون كتاب آسمانی هستیم، چرا از روی قانون قرآن رفتار نكنیم و از روی قانون آلمان و انگلیس وضع قانون نماییم؟ كسی به این حرفها اعتنایی نكرد بلكه در روزنامه مرا توهین كردند"‌ 8 و " از خوف آن كه مبادا بعدها قوانین مخالف شریعت اسلام وضع كنند خواستم از این كار جلوگیری كنم آن لایحه (‌اصل و متمم قانون اساسی )‌ را نوشتم تمام دشمنی‌ها و فحاشیها از همان لایحه سرچشمه گرفته است... "‌ 9


نكته مورد توجه آن كه این اصل و دیگر اصول متمم قانون اساسی كه امتیازهای فراوانی داشت مورد نقد و بررسی نویسندگان گوناگون قرار گرفته است. به طور نمونه "‌هوپرهاریس"‌كه به نظر می‌رسد آینده‌ای پر سود برای سوداگری آمریكا در ایران پیش‌بینی و آرزو می‌كرد و خود نیز به عنوان یكی از خواهان جدی آن به شمار می‌رفت ،‌سخنرانی ه‌ای در برابر كنفرانس انجمن آموزشی ایران و آمریكا در واشنگتن در روزهای 16و 17 ژوئن 1911 پیرامون آینده ایران ایراد كرد،‌ و در آن درباره لزوم برقراری پیوندهای اقتصادی میان ایران ایراد كرد،‌ و در آن درباره لزوم برقراری پیوندهای اقتصادی میان ایران و آمریكا سخن گفت و جنبه‌های مذهبی انقلاب مشورطیت ایران و قوانین ساخته و پرداخته آن را سخت مورد حمله قرار داد و گفت:‌ "‌اصل دوم متمم قانون اساسی در نظر آمریكاییان كه مجبور بوده‌اند از آزادیهایشان با توجه ویژه‌ای مراقبت كنند. بسیار زشت جلوه می‌كند.. هیچ خطری خطرناكتر از برقراری یك هیأت پنج نفری [ از علما ]‌ نیست كه ... از سوی سلسله مراتب روحانیت نمایندگی كرده درباره قانونی بودن مطالب [‌و مصوبات مجلس ]‌ تصمیم بگیرد"‌. 10


در حقیقت اصل نظارت فقهای مذهب برای ضمانت اجرای قانون و اسلامیت كلیه مصوبات مجلس و نگهبانی اساس عدالت خواهی جنبش و اجرای مقررات قضایی شرع در امور داوری و دادگستری توسط علمای بزرگ وقت تنظیم گردیده بود، ‌اما بنا به گزارش مأمور انگلیس :‌" باگذراندن متمم قانون اساسی و بحث پیرامون مسأله بست نشینی ، ‌به مجتهدان فهماندند كه رژیم نو [ مشروطه ] به معنی آزاد شدن امور سیاسی از نفوذ جامعه روحانیت "‌ 11 است . و هر چند در آغاز آن را به اصرارعلمای عراق پذیرفتند ؛ اما رفته رفته بی‌اعتبار خواهد گردید. پایان نافرجام پرونده اصل "‌نظارت هیأتی از علما بر قوانین موضوعه مجلس "‌ در دو شكل پیشنهادی شیخ و مصوب مجلس در دوره اول تقنینیه ،‌ مؤید درایت شیخ فضل‌الله بود كه بارها اظهار می‌داشت "‌كار بدستان "‌با اصل مذكور موافق نیستند ؛‌همچنین نشانگر میزان آگاهی وزیر مختار انگلیس در تهران ( سراسپرینگ رایس )‌ حداقل در دوره اول مجلس از اوضاع ایران بود كه مدتها قبل اظهار داشته بود"‌ " بدیهی است به محض این كه آزادیخواهان زمام امور را به دست بگیردند،‌این ماده كهنه پرستانه به طور دایم در حال تعلیق قرار خواهد گرفت."‌ 12 لازم به یادآوری است كه این اصل نه فقط در دوره اول به علت جریانات تند سیاسی و حوادث سقوط مشروطیت به تعلیق درآمد ،‌كه با سیری گذرا بر حوادث دوره‌های پس از استقرار مشروطیت روشن می‌شود این اصل هر چند هر از گاهی مطرح می‌شده ، یا احیانا مراجع نجف یادآور آن می‌شده‌اند، اما گردانندگان اصلی سیاست مشروطه و مجلس ،‌ با وقت گذرانیها و ایرادهای غیر اساسی از یك طرف و سرخوردگی روحانیان بلند پایه هوادار مشروطه از سیاستگذاریهای نادرست تندروان و غربگرایان از سوی دیگر ،‌ اجرای این اصل مهم استقلال ملی و دینی را به بوته فراموشی سپردند.


قضیه "‌نظارت علما "‌بر مجلس مدتها مسكوت می‌ماند و در این باره سخنی گفته نمی‌شود و اقدامی نیز انجام نمی‌گیرد؛ تا آن كه در جلسه سه شنبه اول محرم 1326 ق مجلس،‌یكی از نمایندگان تقاضا می‌كند جهت "‌تكمیل نواقص مجلس "‌ بخصوص " در باب نظارت پنج تن از علما.. شرحی حضور آقایان حجج اسلام نجف نوشته شود كه بیست نفر انتخاب نمایند"‌.13 و در جلسه 12 محرم مجلس ،‌تقاضای خود را تكرار میكند كه یادداشت شد تا شرح مزبور نوشته شود.14 و بالاخره در جلسه 5 شنبه 28 ربیع الاول برای آخرین بار در دوره اول تقنینیه ،‌پس از وصول نامه بهبهانی كه گزارشی از پیام آخوند خراسانی در خصوص انتخاب هیأت نظارت به مجلس بود،‌مورد مذاكره قرار می‌‌گیرد. 15 دومین دوره تقنینیه هنگامی آغاز به كار كرد كه چندی پیش از آن پیشنهاد دهنده ماده دوم متمم قانون اساسی بر فراز دار بر سراعتقادات خود جان باخته بود [ شیخ فضل‌الله نوری ] و بسیاری از همفكرانش ترور ، ‌زندانی ،‌متواری و منزوی شده بودند و آن كه به خوبی دریافته بودند كه گروه مقابل را "‌برهانی قاطع "‌است و در نتیجه تسلیم یا منفعل شده بودند. البته این رفتار تنها نصیب آن جمع نگشت ؛‌بلكه بابی بود گشوده كه هر روز قربانی تازه ای می‌طلبید از هر گروه و جمع و هر صاحب اندیشه‌ای كه به گونه‌ای مزاحم و غیر مطلوب تشخیص داده می‌شد. در چنین فضایی ،‌بار دیگر تحقق و اجرای اصل دوم متمم قانون اساسی مطرح شد؛‌ البته نه با انگیزه واحد از سوی مطرح كنندگان ،‌ كه پس از كشاكشهای فراوان و طولانی و اوامر موكد و مستمر آخوند خراسانی و مازندرانی و پافشاری جناحهایی درداخل مجلس و پاره‌ای از انجمنهای ایالتی ،‌منجر به انتخاب اولین و آخرین هیأت طراز اول در دوران مجالس مشروطه در دومین دوره تقنینیه گردید. 16

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:18  توسط تقی زاده  | 

«اسلام ناب ـ اسلام آمریكایی» و «جنگ فقر وغنا»

«اسلام ناب ـ اسلام آمریكایی» و «جنگ فقر وغنا»

27تیرماه سالروز پذیرش قطع‏نامه 598 شورای امنیت سازمان ملل توسط بنیانگذار كبیر انقلاب‏اسلامی است. پیام مهمی كه امام خمینی(ره) در این‏باره به رشته تحریر درآوردند، بعدها و در ادبیات سیاسی ایران به «پیام جام زهر» مشهور شد. آنچه در پی می‏آید قسمت اول یادداشتی است در این زمینه از وحید جلیلی سردبیر ماهنامه راه

متأسفانه قطع‌نامه همیشه به عنوان یك نقطه پایان دیده شده است. چه موافق، چه مخالف در هر صورت پذیرش قطع‌نامه 598 را یك نقطه پایانی می‏دانند بر یك فضای ممتد 8 ساله كه در آن جامعه ایران با مسأله «جنگ» شناخته می‌شود. برداشت اشتباه دیگری كه از پذیرش قطع‌نامه می‌شود، این است كه این پیام را منحصر به «جنگ» می كنند، حال آنكه این پیام را باید اتفاقی در «تاریخ انقلاب اسلامی» دانست.

وقتی شما به پیام حضرت امام(ره) نگاه می‌كنید متوجه می‌شوید كه این پیام، بیشتر از آنكه ناظر به گذشته (جنگ) باشد، ناظر به آینده است. امام(ره) نه تنها در پذیرش قطع‌نامه حیرت‏زده نیست، بلكه به عكس، دارای نگاه روشنی است.حتی به نظر بنده ماجرای قطع‌نامه باعث شد حضرت امام(ره) یك نگاه وسیع‏‎تر و عمیق‏تری، هم به انقلاب و هم به جامعه در سال‏های بعد پیدا كند.

آسیب‏شناسی حضرت امام(ره) در رابطه با نظام اسلامی

بخشی از این نگاه جدید، در واقع رسیدن به یك نوع آسیب‏شناسی است كه حضرت امام(ره) در رابطه با نظام اسلامی به آن رسیده‌اند كه مجموعه این برنامه و نگاه جدید امام(ره) در یك سال پایانی عمر مبارك‏شان تجلی می‌كند و شاید بشود گفت كه این یك سال پایانی عمر حضرت امام(ره) یعنی از پذیرش قطع‌نامه تا رحلت، با كل عمر حضرت امام(ره) برابری می‌كند. به عبارتی خلاصه زندگی امام(ره) دوباره در این كمتر از یك سال تكرار می‌شود.

در خود پیام پذیرش قطع‌نامه كمتر از یك سوم پیام به موضوع قطع‌نامه اختصاص دارد و بیشتر آن راجع به مسأله حج و تبیین وضعیت جهان اسلام در دوران معاصر است كه خود تبیینی استراتژیك است و امام(ره) در یك سوم آخر آن، به مسأله قطع‌نامه می‏پردازد و آن را به عنوان بخشی از یك پازل می‌بیند.

پذیرش قطع‌نامه؛ نقطه شروع جدیدی برای انقلاب اسلامی

 امام(ره) دقیقا پذیرش قطع‌نامه را یك نقطه شروع جدیدی برای انقلاب اسلامی می‌داند كه تمام شاخصه‌هایش مشخص است و تصمیم‌ها و اعمال امام(ره) در این یك سال اخر همه تفصیل این اجمال است.

حضرت امام(ره) می‌خواهد وارد مرحله جدیدی بشود كه یكی از ویژگی‌های آن، نداشتن بخش عمده‌ای از یاران خود است؛ اگر امام(ره) در شروع حركت خود و در مسیر نهضت امثال مطهری‌ها، بهشتی‌ها، سعیدی‌ها و دیگران را داشتند، آنها در طی این سال‌ها شهید شده بودند.

از طرفی دیگر یك عده یاران خسته داشت، عده‌ای كه دیگر آن شور و هیجان و اشتیاق و اتحاد اوایل انقلاب را نداشتند و گروهی هم بعد از رسیدن به قدرت استحاله شده بودند. البته از طرف دیگر فرصتی برای امام(ره) از قبال 10 سال بعد از انقلاب و 8 سال جنگ تحمیلی پدید آمده كه یك سری رویش‌های جدی در كنار آن ریزش‌ها پیدا شده بود به خصوص دوران جنگ از این نظر مشابه دوران مبارزه بوده است و این تهدیدها و خطرها محك‌هایی بود كه عناصر صادق را از عناصر غیر صادق جدا می‌كرد.

 در دوران شاه فشارهای ساواك و فشارهای امنیتی و در دوران جنگ هم حوادث مربوط به جبهه‌ها، اینها یك خط‏كشی بود كه می‌توانست صادق را از ناصادق جدا كند و نیروهای مخلص را غربال كند. حال در پایان جنگ این فرصت ویژه نیروسازی دیگر تمام شده بود. حال امام(ره) چه باید می‌كرد؟

«اسلام ناب ـ اسلام آمریكایی» و «جنگ فقر وغنا»؛ پیام تجدید مطلع انقلاب

 امام(ره) با همین آسیب‏شناسی و ویژگی‌هایی جدید كه پیش رو داشت، شروع به سازماندهی كرد، كه این سازماندهی دو بعد اصلی داشت: یكی بعد معرفتی و یكی بعد سازمانی. در بعد معرفتی تلاش امام(ره) برای ورود به دوران جدید معطوف به تبیین گفتمانی جدید بود كه تمام مسائل معرفتی جدید و واقعیت روز ایران و جهان در آن جواب داشته باشد كه تحت عنوان گفتمان «اسلام ناب ـ اسلام آمریكایی» و«جنگ فقر وغنا» در پیام قطع‌نامه به عنوان هسته اصلی كلام امام(ره) قوام یافت.

این پیام تجدید مطلع انقلاب اسلامی است، یعنی اینكه امام(ره) شروع به بازخوانی و شفاف سازی تمام ویژگی‌های انقلاب اسلامی می‌كند و یك دلیل عمده آن هم این است كه دیگر شرایط اجتماعی آن چنان در غربال اندیشه‌ها و رفتارها به كمك نمی‌آید و هم اكنون باید سنگ محك‌های نظری دقیق‏تری تبیین شوند. زیرا دوران جهاد و شهادت نیست كه خون و ایثار خیلی از مرزها را روشن كند. اینجا اتفاقا باید روی مسائل نظری دقیق شد. دوره‌ای كه توجهیات و شبهات شروع شده و رواج داده می‌شود.

در بعد سازمانی نیز امام(ره) تلاش می‌كند تا با شناسایی نیروهایی كه می‌توان به آنها امید بست، با فراخوان و توجیه عملیاتی آن‌ها، وظایف‌شان را مشخص كند.

آسیب‏شناسی نسبت به خط متحجران در دانشگاه‌ و حوزه

مهم‏ترین سرفصل‏ها دانشگاه، حوزه، فرهنگ عمومی، هنر، تاریخ نگاری، سیاست خارجی، اقتصاد، فقه و سیاست داخلی است. امام(ره) در این پیام یك آسیب‏شناسی نسبت به فضای دانشگاهی و خط متحجران در دانشگاه‌ها ارایه می‌كنند. اهمیت رشد علمی جوانان را گوشزد می‌كنند و بر ایجاد زمینه‌هایی برای رویش استعداد ها تاكید می‏كنند. در كنار اینها بحث ذوب حوزه و دانشگاه در یكدیگر را مطرح می‌كنند و در پیامی كه به مناسبت بازسازی در مهر 67 می‌دهند، نیز ملزومات جنبش نرم‏افزاری را مطرح می‌‌كنند.

 امام(ره) بحث جنبش نرم‏افزاری را به طور جدی در پیام‌های قطع‌نامه، بازسازی و تشكیل بسیج طلبه و دانشجو و... دنبال می‌كنند. در كنار آنها در عرصه هنر به عنوان بخشی مهم از فرهنگ، پیام 31 شهریور 67، «منشور هنر» را.

در عرصه فرهنگ عمومی،  امام(ره) چه در پیام قطع‌نامه، چه در پیام به روحانیت مشهور به «منشور روحانیت» و چه در پیام بازسازی دغدغه‌های خود را بیان می‌كند، مسائلی چون مبارزه با مصرف‏گرایی، پیوند روحانیت و مردم ,… مطرح می‏شود.

در مباحث فقهی، 19 شهریور 67 فتوای امام(ره) راجع به شطرنج و موسیقی منتشر می‌شود و كلی سر و صدا می‌شود كه حتی یكی از شاگردان امام(ره) برنمی‌تابد و در نامه‌ای به امام(ره) می‌گوید كه خوب نیست دامن شما به این مسائل آلوده شود. امام(ره) هم در جوابی كه می‌دهند، شدیداً از مواضع خود دفاع می‌كنند و جبهه جدیدی را باز می‌كنند.

 در منشور برادری نیز یك بحث جدی راجع به فقه پویا می‌كنند و در پیام به روحانیت هم كه به طور مشخص و مفصل راجع مسائل فقهی صحبت می‌كنند. در نامه‌ای كه به آیت الله مشكینی در مورد كفایت اجتهاد برای رهبری می دهند نیز یك نكته جدی در دیدگاه فقهی حضرت امام(ره) است. دیدگاههای حكومتی مطرح شده در پیام به مجمع تشخیص مصلحت نظام هم نمونه دیگری است.

پیام به گورباچف و فتوای قتل سلمان رشدی؛ دو روی یك سكه

 در حوزه سیاست خارجی، حضرت امام(ره) یك نگاه عمیق و استراتژیك دارد. دو اتفاق مهم در آن سال پایانی اتفاق می‌افتد: یكی پیام به گورباچف و دیگری فتوای قتل سلمان رشدی. پیام امام(ره) به گورباچف صرفاً پیامی به خود او یا پیامی فقط برای شوروی نبود. در این پیام، امام(ره) می‏بیند كه ماركسیسم كه در ظاهر و به اصطلاح یكی از داعیه‏داران و علمداران پیام عدالت‏خواهی است، در حال نابودی و حذف است.

 پیام امام(ره) به گورباچف در حقیقت، بیش از آنكه پیامی برای شوروی باشد، پیامی برای رقیب او و غرب است كه فكر نكنید اگر پرچم عدالت ـ كه البته خالی از معنویت و دیانت هم است ـ از دست این حضرات افتاد، از جایی دیگر بلند نخواهد شد! امام(ره) در اینجا دوباره حضور انقلاب اسلامی را كه عدالتی همراه با معنویت است، اعلام می‌كند و علمدار این عدالت‏ورزی معنویت‏گرای باز هویت‏یافته را انقلاب اسلامی معرفی می‏كند.

سربازگیری مجدد از كل جامعه جهانی

 خلاصه اینكه پیام به گورباچف است برای سربازگیری مجدد از كل جامعه جهانی. اتفاقی كه یكبار دیگر هم با وقوع انقلاب اسلامی افتاده بود و چشم آزادی‏خواهان و محرومان و مبارزان جهان را روشن كرده بود. امام(ره) در این پیام ماركسیسم را مكتبی معرفی می‌كند كه سالیان دراز، فرزندان انقلابی جهان را در حصارهای آهنین خود زندانی كرده است و می‌گوید حال ما آمده‌ایم تا آنها را از اسارت اوهام پوچ و پوشالی نجات دهیم و انقلابیون جهان را از ناامیدی حاصل از زمین خوردن ماركسیسم، به تولد و علمداری انقلاب اسلامی بشارت و امید دهیم.

امام(ره) پیش می‌رود و قطعات یك پازل را تكمیل می‌كند. بعد از آن فتوای سلمان رشدی مرتد را صادر می كند. این حكم به همان اندازه كه مخاطب جهانی داشت، مخاطب داخلی هم داشت. از یك طرف آن صلابت انقلاب را به رخ كشید، از طرفی ظرفیت‌های وحدت را نشان داد و كل جهان اهل سنت را متوجه حضرت امام(ره) كرد. این پیام كه در رابطه با پیامبر اسلام(ص) بود، امام(ره) را به چهره شماره یك جهان اسلام تبدیل كرد و هم مجموعه نیروهای جهان اسلام را تقویت كرد و هم شیعه را به عنوان خط مقدم دفاع از رسول الله(ص) تقویت كرد.

 از طرف دیگر وقتی این فتوا در كنار پیام گورباچف قرار می‌گرفت، نشان از آن داشت كه امام(ره) و نظام اسلامی از طرفی با رأس الحاد و كفر یعنی شوروی حاضر به گفت و گو است و از طرفی در مقابل شیطنت‌هایی مثل غائله سلمان رشدی محكم می‌ایستد و اهل انفعال نیست.

در همین ایام، امام(ره) یك دیدار مهم با رهبران انتفاضه- تازه شعله ور- دارند. حضرت امام(ره) در این دیدار خط سازش و عرفات را به شدت محكوم می‌كند و با مردم بودن و ادامه مبارزه و كوتاه نیامدن در برابر اسرائیل را به آنها گوشزد می‌كند و بار دیگر نقش كلیدی انقلاب اسلامی در جهان اسلام را نشان می‌دهد.

بازخوانی سرفصل‌های مورد نیاز جمهوری اسلامی برای ورود به دوران جدید

 بحث دیگر مباحث اقتصادی است كه امام(ره) در پیام‌های مختلف به صورت كاملاً ظریف و مبنایی، خطوط را مشخص كرده است. تأكید شدید بر خودكفایی و استقلال اقتصادی، تأكید جدی بر روی مقدس كردن تلاش اقتصادی برای آبادانی جامعه اسلامی و آن را یك جهاد تلقی كردن در پیام بازسازی، تأكید جدی بر اولویت داشتن محرومان و پابرهنگان، تأكید بر خودكفایی كشاورزی و مبارزه با فرهنگ مصرفی، شكستن انحصار و توسعه حضور" توده‌های مردم" در اقتصاد، صنعت، تجارت و كشاورزی و… كه تمام این‌ها سرفصل‌هایی است كه جمهوری اسلامی و جامعه برآمده از انقلاب اسلامی، برای ورود به دوران جدید احتیاج دارد و امام(ره) تمام آنها را بازخوانی می‌كند.

در سیاست داخلی، به نظر می‌رسد وقتی كه امام(ره) قطع‌نامه را پذیرفتند، یك نگاه دقیق‏تری نسبت به پشت جبهه پیدا كرده بودند و آن نگاه دقیق‏تر به دولت و مجموعه نهادهای نظام است. گویی حضرت امام(ره) تصمیم گرفته‏اند كه تعارف را با خیلی‏ها كنار بگذارند. مثلاً هنگامی كه مهندس موسوی كه مورد حمایت ویژه امام(ره) بوده است استعفا می‏دهد، نامه‌‌ای كه حضرت امام(ره) به میرحسین در شهریور 67 می‌نویسند كاملا نشان‏دهنده یك رویكرد جدیدی نسبت به مسؤولین است. و دیگر دوران حمایت‌های ویژه امام(ره) از مسؤولین پایان می‌گیرد.

 حضرت امام(ره) می‌گوید كه شما و امثال شما چه كسی هستید كه بخواهید در برابر ملت و اراده آن، از این نازها بكنید و اگر شماها هم نباشید، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. دیگر لحن حضرت امام(ره) متفاوت شده است. مهم‏تر از این قضیه در رابطه با قوه قضائیه وجود دارد كه امام(ره) در موارد متعدد انتقادات جدی به شورای عالی قضایی و رئیس قوه قضائیه می‌كند و شخصاً در جزئیات ورود می‌كند. مثلا در نامه 11 دی 67 و یا نامه 23 دی 67 كه بسیار انتقادی و كوبنده است، مقامات قضایی را محكوم می‌كنند كه كم گذاشته‌اند و مواردی دیگر از این دست كه متأسفانه اصلا به آنها پرداخته نمی‌شود.

اتمام حجت در «منشور برادری»

در رابطه با نیروهای فعال سیاسی هم حضرت امام(ره) در «منشور برادری» باز حجت را تمام می‌كند. با این مضامین كه اگر اختلاف نظری دارید كه خوب است و مایه پیشرفت هم است و مكانیسم‌های آن هم روشن است. اما امام(ره) اشاره می‌كند كه بسیاری از تفرقه‌ها و اختلافات از هوای نفس نشأت می‌گیرد. امام(ره) این مسأله را جای دیگر هم اشاره می‌كند و آن پیام به مناسبت شهادت عارف الحسینی، رهبر شیعیان پاكستان است و از آن جهت كه با مباحث روشنفكری بعد از جنگ امثال نظرات دكتر سروش، پیوند می‌خورد، مهم است.

 مثلاً امام(ره) قرائت‌های مختلف را همان جا رد كرده و وجود دو دیدگاه متضاد در یك مكتب را نفی می‌كنند. یك مورد جدی‌تر هم عزل آقای منتظری است كه حضرت امام(ره)، مصالح نظام را بر همه چیز ترجیح داده است و نشان می‌دهد كه عقد اخوت با هیچ كسی نبسته است و حتی شخصیتی در حد آقای منتظری، كه قائم مقام رهبری است را به راحتی و با الفاظی بسیار تند، كه در نامه 6 فروردین 68 آمده است، كنار می‌گذارند.

 یك سرفصل جدی دیگر، مسأله تاریخ نگاری و بازخوانی جریان تاریخی است كه امام(ره)، هم روی محتوا و هم روش تاریخ نگاری انقلاب حرف دارند و می‌فرمایند كه نباید صرفاً نخبگانی باشد، بلكه باید مبتنی بر خاطرات مردم و توده باشد. كاری كه برخلاف آن عمل شد.

جمع بندی این كه، حضرت امام(ره) با پذیرش قطع‌نامه برای دوره بعد به عنوان یك نقطه شروع طراحی داشتند و تمام اقداماتی كه در یك سال آخر عمر مباركشان سازمان دادند ذیل گفتمان «اسلام ناب» و «اسلام آمریكایی» و«جنگ فقر وغنا» قابل طرح است و تقریبا هیچ حوزه مهمی نبود كه امام(ره) تشخیص داده باشد كه حوزه مهمی برای شكل‏دهی فضای جدید است و به آن نپرداخته باشد و هیچ نیروی جدیدی نبود كه امام(ره) بتواند از آن استفاده كند و او را فراخوان نكرده باشد.

نویسنده: وحید جلیلی
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:14  توسط تقی زاده  | 

نقش نخبگان سیاسی در پذیرش قطع نامه 598 شورای امنیت

نقش نخبگان سیاسی در پذیرش قطع نامه 598 شورای امنیت

 
  
 
نگاه ولی زمان امام خمینی(ره) به جنگ این بود كه: انقلاب اسلامی در یك هجمه سراسری علیه اندیشه غیرالهی غربی تمام حكومتهای مبتنی بر لیبرالیسم و سوسیالیسم و صهیونیزم را به چالش كشیده است لذا جنگی كه علیه ایران اسلامی آغاز شد، حمله عراق به ایران نبود، حمله نظام جهانی علیه انقلاب اسلامی بود. برخی از نخبگان سیاسی، تأثیر گذار جمهوری اسلامی ایران به دلیل درك ناقص و متمایز از امام(ره) در مورد ماهیت جنگ در سطح برنامه ریزی و سلوك اجتماعی- سیاسی و در سطح تبعیت فكری و ایمانی مردم به طی طریق مسیر جنگ در مسیر پیروزی ها خلل وارد كرد.
 

بخش اول بحث تئوریك:


برای بررسی این موضوع با نگاه جامعه شناسی سیاسی فرهنگی، باید به زمینه ای كه در آن این واقعه رخ داده است، توجه كرد و بر اساس مبانی و ویژگی های فرهنگی محیط پیرامونی آن تحلیل مناسبی را ارائه داد. البته مبنا قرار دادن جامعه شناسی «فرهنگی» كه در آن برای فرهنگها و بومهای مختلف استقلال نسبی در توصیف قائل است، از سر ناچاری عدم تطابق فضای عمومی جامعه علمی با اصول علمی نویسنده است. برای بررسی این واقعه سیاسی باید مفاهیم را با توجه به اندیشه حكومت اسلامی «ولایت فقیه» و تاریخ خوانی مبتنی با این اندیشه باز تعریف كنیم. نخبه سیاسی كیست؟ جایگاه او در حكومت كجاست؟وظیفه او در حكومت اسلامی چیست؟ رابطه نخبه با ولی زمان و حاكم شرع چیست؟چه رابطه ای با عموم مردم دارد؟ و...


در ابتدا باید گفت منظور ازنخبه سیاسی كسی است كه در مجال سیاسی خویش دارای مسئولیت است. نخبگان سیاسی عموم سیاست ورزان در حاكمیت و مسئولین سیاسی واقتصادی می باشند. در تبیین مفهوم نخبه باید به این نكته اشاره كرد كه در اندیشه اسلامی با توجه به آنكه حق و تكلیف كاملاً با یكدیگر ممزوج و آمیخته است، نخبه كسی است كه توان و استعدادش او را مكلف می سازد كه نقش و جایگاهی بالاتر از عموم مردم در راستای رسیدن به اهداف حكومت اسلامی ایفا نماید. چرا كه این عمل سعادت دنیوی و اخروی را برای او رقم خواهد زد. در جامعه‌شناسی سیاسی اسلامی بر خلاف جامعه شناسی سیاسی شایع كه در آن تأمین منافع شخصی یا گروهی تعیین كننده كنش سیاسی بازیگران است، انجام وظیفه و ادای تكلیف چرایی و چگونگی كنش سیاسی را معین می‌نماید. نكته ای كه لازم به ذكر است ساز و كار تشخیص تكلیف و وظیفه می باشد.


بر اساس عقاید اسلامی، شخص مكلّف با تناسبی كه بین معیارهای عقیدتی و اندیشه ای و توانایی های شخصی و شرایط بیرونی برقرار می كند، دست به شناخت و انجام تكلیف می زند. یكی از مهمترین این معیارها «اهداف و مقاصد حكومت اسلامی» است. همچنین یكی دیگر از مهمترین این مقاصد اقامه عدالت و تحقق آزادی واقعی در جامعه جهانی است. البته نباید این نكته بسیار مهم را از نظر دور داشت كه مفسر معیارها واهداف ولی زمان است. در دوره ای كه معصوم علیه السلام حضور دارد، امام معصوم این وظیفه را بر عهده دارد و در دوره ای كه امام غایب از انظار است ولی فقیه این وظیفه را برعهده دارد.


 "ولی"، اجتماع اولویتها و مقاصد را متناسب با شرایط مكانی و زمانی به صورت كلی مطرح می كند. رهبر اجتماع تلاش می كند كه با مدیریت نیروها و توانایی های اجتماع به بیشترین مقاصد خویش برسد. هر كدام از این عبارات احتیاج به توضیح پیشینی دارد كه به علت مجال كم این مقاله از ذكر آنها صرف نظر می شود. یكی دیگر از مؤلفه های جامعه شناسی اسلامی جایگاه مردم در حكومت اسلامی است. مردم بر دوش گیرندگان تكلف و زحمت و بار حكومت هستند. آنها هستند كه باید شرایط را برای ولی آماده كنند و حتی بالاتر از این باید برای جلوس ولی و امام مسلمین بر مسند حكومت از هیچ ابرام و اصراری فرو گذاری نكنند. زیرا او در جایگاهی از عقل و علم قرار دارد كه هیچ كس را بدان راهی نیست.


البته این جایگاه مخصوص امام معصوم است و ولی فقیه در جایگاه مادون امام معصوم با ساز و كاری ویژه با امام غایب علیه السلام ارتباط برقرار می كند. نخبه سیاسی در اندیشه سیاسی اسلام باید با بهره گیری از عقل متصل به وحی در راستای این اهداف و آرمانهایی كه ذكر اوصاف و ویژگی هایش در بالا مختصراً آمد، از هیچ تلاشی فروگذار نكند. حد و میزان این تلاش جان، مال، آبرو و همه هستی اوست. یكی دیگر از زوایای پنهان و كمتر مطرح شده اندیشه اسلامی در مباحث سیاسی، «سنن الهی» است كه به صورت تكوینی در طبیعت انسانی، حیوانی، گیاهی و به تعبیر بهتر در كل هستی حضور دارند. سنتهای الهی به عنوان قوانین و ساختارهایی از پیش تعیین شده در جهان وجود دارند. البته این قوانین توسط قرآن و معصومین بیان شده اند. البته این ساختارها آنچنان نیستند كه اختیار آدمی را نفی كنند.


انتخاب بین این سنن بر عهده آدمی است. به عنوان مثال می توان به سنتهای ذیل اشار ه كرد:


«ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم» رعد/11


«ان یكن منكم عشرون صابرون یغلبوا مائتین» انفال/65


«فان یكن منكم مئه صابره یغلبوا مئتین و ان یكن منكم الف یغلبوا الفین باذن الله» انفال/66


حضرت امیرالمؤمنین علی صلوات الله علیه:«الناس علی دین ملوكهم» «لا تصلح الولاه الا باستقامه الرعیه»


جاری شدن این سنتها همان گونه كه اشاره شد، بسته به عمل انسانها دارد. یكی از سنتهایی كه در این تحقیق جایگاه ویژه ای دارد، سنتی است كه در كلام امیر المومنین در آستانه پذیرش خلافت ایراد شده است:


«لولا حضور الحاضر وقیام الحجه بوجود الناصر وما اخذ الله علی العلماء ان لا یقاروا علی كظه الظالم ولا سغب مظلوم لالقیت حبلها علی غاربها...» (خطبه3/نهج البلاغه ترجمه دكتر شیروانی)


در این فرمایش حضرت امیر سلام الله علیه می فرمایند الآن كه حضوری از حاضران و قیامی از سوی یاری رسانان، حجت را تمام كرده است، من آن میثاق الهی را به صحنه اجرا می آورم. این جمله حضرت بر این معنا دلالت دارد كه برای انجام مأموریت الهی، این مردمان هستند كه باید هر چه بیشتر فضا را برای او آماده كنند. این ناصران و حاضران هستند كه تجمع و اصرار ظاهریشان، حضرت را به آمدن در صحنه مكلف می كند و طبعاً در جلو بردن مقاصد و برنامه های حكومت نیز یاری و همكاری این نخبگان لازم است. در تابلوی دست نایافتنی سیره حضرت امیر المومنین سلام الله علیه می بینیم كه هدف اصلی معین می شود و برای دستیابی به این هدف، برنامه های اجرایی معین می شود. كارها بین امرا و والیان تقسیم بندی می شود. عثمان بن حنیف برای بصره، سلمان برای مدائن و... و این نخبگان اجرایی و اجتماعی هستند كه باید با حضور با معرفت و غیرتمندانه خود، كار حكومت اسلامی را تنظیم و تنسیق نمایند. در این اندیشه، شكست و پیروزی معنای خاصی دارند. در جامعه شناسی اسلامی، نیل به انجام تكلیف مخلصانه بالاترین و بهترین پیروزی است كه یك نفر می تواند بدان دست یابد. لذا شكست و كامیابی ظاهری ملاك نیست. مهم این است كه مسلمانان به رهبری امام خود به مصلحت اسلام عمل كنند كه مصلحت خود آنها نیز در این خواهد بود، چه در دنیا و چه در عقبی.


بخش دوم بحث تاریخی :


نگاه ولی زمان امام خمینی(ره) به جنگ این بود كه: انقلاب اسلامی در یك هجمه سراسری علیه اندیشه غیرالهی غربی تمام حكومتهای مبتنی بر لیبرالیسم و سوسیالیسم و صهیونیزم را به چالش كشیده است لذا جنگی كه علیه ایران اسلامی آغاز شد، حمله عراق به ایران نبود، حمله نظام جهانی علیه انقلاب اسلامی بود. در همه آنات و جهات، از علمی و تكنولوژیكی تا سیاسی و اقتصادی و از همه بالاتر نظامی كه به عاملیت صدام و ارتش صدام صورت گرفت، دفاع و جنگیدن در این صحنه جهادی مقدس و دینی بود. جنبه دفاعی بودن این جنگ ما را نباید از این نكته غافل كند كه این جنگ، جنگ اسلام و كفر، جنگ بر سر یك تكه زمین یا مالكیت رودخانه نبود. دشمنی با جمهوری اسلامی كه در این جنگ نهادینه شده بود، هیچگاه تمامی نخواهد یافت مگر اینكه موجودیت این انقلاب از صحنه تاریخ با ذلت و خواری حذف شود، تا دیگر هیچ مظلومی در اندیشه قیام علیه این نظام ظالمانه بر نیاید. هیچ انسان عاقلی با چنین دشمنی به صلح و مصالحه نخواهد رسید.


كلیت این تلقی از جنگ، تلقی است كه باید در ذهن تك تك نخبگان سیاسی جمهوری اسلامی می بود. راه حل این چنین جنگی نیز از سوی امام معین شده بود. جنگ باید در صدر مسائل كشور می بود و جنگ تا نابودی صدام و یا رسیدن ایران به حقوق حقه خود مانند متجاوز شناخته شدن عراق و گرفتن غرامت از عراق ادامه می یافت. جایگاه اعتقاد و ایمان به این تلقی، در وهله برای این است كه لازمه یك برنامه ریزی دقیق و صائب، شناخت درست مسئله ضروری است.


مهمتر از این نكته، سنتی است كه در بالا آمد. عموم مردم بر دین مسئولان خویش هستند. طبعاً این عموم مردم هستند كه بار اصلی جنگ را به دوش خواهند كشید لذا داشتن یك اعتقاد راسخ و محكم در این خصوص بسیار حیاتی است. جریان جنگ تحمیلی پس از فتح خرمشهر و عقب نشینی عراق به مرزهای بین المللی (فقط در خوزستان و نه در استانهای ایلام وكردستان و كرمانشاه)، به شكل دیگری رقم خورد. عراق برای تجدید قوا عقب نشینی تاكتیكی كرد. نیروهای اسلام با ایمان به توانایی و استعداد خود در مقابل هجوم سراسری غرب، یكسری عملیات های موفق تا سالهای 63و 64 رقم زدند. در این سال ها، فشار خارجی به شدت علیه ایران زیاد شد. تحریم های اقتصادی و نظامی به شدت افزایش یافت.


اینجا اولین اشتباه تاكتیكی برخی نخبگان و مسئولین سیاسی كشور رقم خورد. اینان به جای اینكه به نیروی مردمی و الهی خویش تكیه كنند، بدون هماهنگی با رهبر و امام خود به مذاكره مستقیم با آمریكا دست زدند. فاش شدن این مسئله به عنوان مسئله مك فارلین امریكایی را كه تاكنون به صورت غیرمستقیم در جنگ حضور داشت، به حضور مستقیم مجبور كرد. عراق بیش از پیش به حملات خود دامنه داد. بمباران های شیمیایی، بمباران نفتكشها و اسكله های نفتی، موج دوم بمباران شهرها... فشار اقتصادی نیز خود به شدت احتیاج به فداكاری و كار جدی برنامه ریزی داشت ولی می بینیم كه در بودجه نویسی كشور، جنگ هم یكی از مسائل است.


فشار های وارده كه احتیاج به پایمردی دارد نخبگان سیاسی را به این صرافت می اندازد كه «جنگ جنگ تا یك پیروزی برای مذاكره» در صورتی كه در همین زمان شعار امام ومردم «جنگ جنگ تا پیروزی» است. این اختلاف در سطح استراتژی ملی ضربه بسیار شدیدی به پیشبرد جنگ زد. یكی اینكه دیگر مسئولین به دنبال نیت و اندیشه رهبرشان نیستند و مضافاً همانطور كه اشاره شد، مردم نیز دچار یأس و تردید می شوند.


مسئله دیگری كه باید بدان اشاره شود، اختلافات سیاسی علنی در سطح كشور است. در حالی كه مسئله قبلی كمتر به صراحت اشاره می شد. مسئله مهدی هاشمی و اعدام او در جبهه ها خلل ایجاد كرد. از آن بالاتر، جدا شدن مجمع روحانیون مبارز از جامعه روحانیت مبارز است كه اختلاف عظیمی را در رزمندگان در جبهه ها، در فرماندهان و در پشت جبهه ها موجب شد. قس علی هذا، دعواهای جناحی بر سر انتخابات مجلس سوم است.


امام(ره) در پی این جریانات، توزیع برخی نشریات در جبهه را حرام می كنند. جنجال هایی كه جامعه روحانیت در مسئله قانون كار به وجود آورند و شبهاتی كه بر نظریه ولایت فقیه مقبول امام در سطح روزنامه ها راه انداخته بودند و همگی این تشنجات سیاسی مردم را به این صرافت انداخت كه مسئله جنگ، مسئله اصلی نیست. آنچه كه مهم است، منافع شخصی آقایان است. این تغییر رفتار سیاسی در نخبگان است كه در ذائقة فكری آنها اتفاق افتاده است. این تغییر هم به صورت سرخوردگی در رزمندگان و خانواده های آنها نفوذ می كند، هم به صورت یك الگوی رفتاری از مجرای سنت مذكور در بالا در مردمی كه باید این فشارها را تحمل كنند، شیوع می یابد.


اینگونه است كه در سالهای انتهایی جنگ، جبهه ها از نیروهای رزمنده خالی می شود و واردات لوازم آرایشی از واردات بسیاری از مایحتاج ضروری پیشی می گیرد. یكی از عبارات مشهوری كه رزمندگان در این زمان به كار می بردند، این بود كه «در شهرها هیچ خبری از جنگ نیست».


دعب این مقاله آن است كه به اخبار غیرعلنی و سری استناد نكند ولی در برخی از مدارك و مصاحبه هایی كه در مورد پذیرش قطعنامه مطرح شده است، نامه ای است كه برخی سران نظام در باب نیازهای ضروری جنگ به امام(ره) نوشته اند و ادامه جنگ را متوقف بر تأمین این نیازها دانسته اند. جمهوری اسلامی با تلاش هایی كه انجام داده است، تمامی بدهی های خارجی خود را در این دوره پرداخته و بسیاری دیگر از موفقیت هایی كه در عین كمبودها و نداشتن ها بدست آمده اند، از تولید قطعاتی كه واردات آنها ممنوع بوده است تا انجام عملیات های بسیار وسیع در زیر چشم هزاران دوربین، هواپیمای جاسوسی و ماهواره و قس علی هذا. (نقل به مضمون بخشی از سخنرانی مهندس میرحسین موسوی در اسفند 67 در مجلس شورای اسلامی در حین تقدیم لایحه بودجه)


بخش سوم جمع بندی :


برخی از نخبگان سیاسی، تأثیر گذار جمهوری اسلامی ایران به دلیل درك ناقص و متمایز از امام(ره) در مورد ماهیت جنگ در سطح برنامه ریزی و سلوك اجتماعی- سیاسی و در سطح تبعیت فكری و ایمانی مردم به طی طریق مسیر جنگ در مسیر پیروزی ها خلل وارد كرد. از چه طریقی جنگ دچار اختلال شد؟ نخبگانی كه قرار بود با یاری و یاوری مردم، كار جنگ را تا پیروزی به پیش ببرند، با اشتباه در بصیرت و تاكتیك هایی مبتنی بر همین بصیرت غلط، حضور حاضر و قیام ناصرین را تضعیف كردند.


در تحلیل هایی كه بعدها در مورد چرایی پذیرش قطعنامه از سوی امام(ره) مطرح شد، این نكته را به شدت مورد تأكید قرار می دادند كه مردم خسته شده بودند.


حال جای سؤال اینجاست كه چرا مردم خسته شده بودند؟ آیا این عملكرد ضعیف برخی از مسئولین جمهوری اسلامی نبود كه مردم را نسبت به ادامه جنگ دلسرد كرد؟ یكی دیگر از شواهدی كه نشان دهنده عقب ماندگی و اختلاف برخی نخبگان سیاسی از راه و كلام امام(ره) بود، این است كه امام كه قطعنامه و آتش بس با عراق را علی رغم میل باطنی برای مصلحت اسلام پذیرفته است، در صحنه ای دیگر از این نبرد كه به شكل دیگری آغاز شده است، تمام دنیا را با فتوای خود علیه سلمان رشدی به چالشی تازه دعوت می كند.


این حركت هجومی نشان دهنده دعب امام در پیگیری شعار استراتژیك خود «جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم» است ولی آنهایی كه دیگر از مبارزه و تلاش خسته شده اند، در عرصه اقتصادی به جای تكیه بر نیروهای داخلی، به استقراض خارجی روی می آورند و در سیاست های اعلامی و اعمالی خویش بر كوس ناامیدی وشكست می كوبند.


این اختلاف فاز برخی نخبگان سیاسی با مردم و رهبری در دو عرصه معرفت و بصیرت از یك سو و در عرصه شدت و جدیت عمل از سوی دیگر، بسیاری از مسائل و موانع را بر سر راه انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی پدید آورده است. جمهوری اسلامی ایران در یكی دیگر از مقاطع سرنوشت ساز خود با مسئله ای به نام انرژی اتمی وارد یكی دیگر از امتحانات الهی شده است.


بر اساس آنچه در بالا آمد، اگر نخبگان سیاسی با یك وفاق آگاهانه بر آنچه ولی فقیه زمان می گوید، در صدد یك برنامه ریزی صادقانه و مجاهدانه برآیند، بر اساس این نظریه پیروزی ظاهری و باطنی ایران اسلامی در پیروی عالمانه و مؤمنانه از فرامین رهبری جامعه است. آنچه در این مسئله كار ما را پیش خواهد برد، این است كه بدانیم دشمن این انقلاب، انرژی اتمی را بهانه ای از بسیاری بهانه های دیگر می داند كه هر دفعه از قوطی عطاری خود بیرون می آورند. لذا در مقابل چنین دشمنی غیر از ایستادگی هیچ راهی نمی ماند ولی اگر نخبگان سیاسی داخل حاكمیت وخارج از حاكمیت نتوانند زمینه را برای ایستادگی جمهوری اسلامی به رهبری ولی فقیه زمان آماده كنند، رهبری نیز علی رغم همه موضع گیری های سرسختانه مجبور است، یك عقب نشینی تاكتیكی انجام دهد.


ان شاء الله كه چنین چیزی رقم نخورد، كمااینكه در دولت نهم و دهم  احمدی نژاد به عنوان بازوی اجرایی رهبری همواره كشیده است، در سطح دولت و ملت، آمادگی برای پیشبرد دیپلماسی پایداری ایجاد نماید

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 3:4  توسط تقی زاده  | 

وضعیت جبهه های ایران در سخنرانی شهید احمد كاظمی

چند روز پس از پذیرش قطعنامه

وضعیت جبهه های ایران در سخنرانی شهید احمد كاظمی

 
 
 
جبهه ما در یك فصل خاصی كه هوا مناسب بود و مدرسه‌ها تعطیل بودند پر از نیرو بود، در غیر این فصل نیروهایمان در جبهه خیلی اندك بودند، همه چیز تعطیل می‌شد، یك دفعه می‌دیدیم یك آمار پنج شش هزار نفری یك لشكر، در یك فصلی از سال به دویست سیصد نفر تبدیل می‌شد!
آن چه می خوانید متن پیاده شده سخنرانی شهید احمد كاظمی فرمانده وقت لشگر ۸ نجف اشرف در جمع نیروهای این لشكر درپادگان انبیاء شوشتر است كه چند روز پس از پذیرش قطعنامه 598 و البته قبل از آتش بس ایراد شده است.
خواندن این متن كه دقیقاً در حال و هوای آخرین روزهای جنگ از زبان یكی از فرماندهان جنگ اظهار شده است ، تصویری نزدیك از وضعیت جبهه های جنگ و شرایط منتج به پذیرش قطعنامه 598 به دست می دهد
 

بسم‌الله الرحمن الرحیم


لا حول و لا قوه الا بالله العلی‌العظیم


ما عملیات والفجر ۸ و آن حركت بسیار بزرگ و خارج از انتظار دشمنان را انجام دادیم، از اروند رود عبور كردیم و فاو را تصرف نمودیم، اینها به یك نتیجه جدیدی رسیدند كه بایست در ارتش و در تشكیلات نیروی زمینی خودشان هم تغییراتی ایجاد نمایند.


صدام از همان روز شروع به تشكیل لشكرهای بیشتری كرد، نیروهای كیفی را از داخل ارتش جدا نمود، لشكر گارد را تشكیل داد، بعداً لشكر گارد را به سپاه گارد تبدیل كرد و شروع به یك برنامه‌ریزی جدی نمود كه هم جلوی ما را بگیرند و هم در یك زمان مناسبی به ما هجوم بیاورند.


حال اگر بخواهیم در بحث‌های تاكتیكی آن وارد بشویم، خیلی زمان می‌گیرد ولی اگر بخواهیم در یك جمع‌بندی خیلی كوچك به این مساله برسیم، باید بگویم كه دشمن در سال ۱۳۶۷ (سال جاری) در عرض چهار ماه فاو، شلمچه، جزیره و بقیه جاهایی را كه ما داخل خاكشان بودیم از ما پس گرفت؛ تغییراتی این شكلی در یك زمان كوتاه به وجود آوردند.


در واقع برنامه‌ای بود كه از زمان‌های گذشته و چند سال قبل روی آن كار كرده بودند و این زمان را مناسب دیدند و شروع كردند، كه اگر جمع‌بندی كنیم، می‌بینیم كه اینها بعد از عملیات والفجر ۸ كه اواخر ۶۴ و اوایل ۶۵ بود شروع كردند.


من یادم است از اسرا هم كه سؤال می‌كردیم، می‌گفتند یك تیپ‌هایی در عراق دارد تشكیل می‌شود به نام تیپ‌های طلایی؛ یعنی در همان روزهای اولی كه ما در فاو بودیم اسرا می‌گفتند كه عراقی‌ها دارند بین گردان‌ها نیروهایی را كه خیلی وفادار به حكومت عراق و صدام هستند جدا می‌كنند كه داوطلب بشوند و برای آموزش بفرستند و اینها را تحت تیپ‌های طلایی سازماندهی كنند. همین‌طور كه روزها پیش می‌رفت، بعد از چند وقت گفتند كه این تیپ‌های طلایی به لشكرهای طلایی تبدیل شده‌اند. این سرعت، خیلی زیاد بود... دشمنان صرفه‌جویی قوا را كه یك اصل تاكتیكی در نظام ارتش‌های كلاسیك است، شروع كردند. اینها تا قبل از عملیات والفجر ۸ ، به قوای خودشان اهمیت زیادی نمی‌دادند، برای ایشان تصرف سرزمین و پاتك در همان موضع و آن لحظه ضروری‌تر بود تا اینكه مثلاً قوایشان را حفظ كنند. ما می‌دیدیم كه اینها در عملیات‌ها چند تیپ پشت سر هم می‌گذارند و پشت بی‌سیم‌هایشان می‌گفتند كه وقتی تیپ اول عبور كرد و همه كشته شدند، تیپ دوم حركت كند و بعد تیپ سوم! یعنی تا این حد پس گرفتن زمین‌ها برایشان مهم بود، كه هیچ بهایی برای نیروهایشان قائل نبودند و تلفات خیلی عمده‌ای هم می‌دادند.


شما حساب كنید! اگر شما را توجیه كنند، شما را یك ماه، بیست روز یا دو ماه به یك منطقه‌ای كه می‌خواهد در آن عملیات بشود ببرند. از روی كالك، نقشه و در یك زمین مشابه مانور كنید، مثلاً اگر عبور از رودخانه لازم باشد، بروید و آموزش غواصی ببینید و شنا یاد بگیرید و سلاح‌ مخصوص آن عملیات را بگیرید و به خوبی توجیه بشوید، چه‌قدر با سرعت می‌توانید آن عملیات را انجام بدهید؟


ولی اگر غیر از این باشد شما را جلوی این خط ببرند و بگویند كه این خط است، می‌خواهیم به آن حمله كنیم، آن هم دشمن است! نه توجیه هستید، نه می‌دانید چه كار باید كنید، فرمانده گروهان یا دسته شما هم آگاه نیست و تلفات بسیار زیادی می‌دهید و درصد موفقیتتان هم خیلی كم است. آنها به این شكل وارد می‌شدند، سربازهایشان را كه در جبهه شمالی، در جبهه میانی و یا در پادگان‌ها در حال احتیاط بودند سوار می‌كردند، می‌بردند، می‌گفتند كه ایرانی‌ها آمده‌اند، فرمانده‌هان از روی كالك و نقشه ایشان را توجیه می‌كردند و می‌گفتند كه این زمین را ایرانی‌ها تصرف كرده‌اند، این تیپ باید از آنجا حمله كند، این زرهی از اینجا حمله كند و ما هم آتش فراوانی می‌ریزیم، شما سریع بروید و این سرزمین را تصرف كنید!


دشمن در تمام پاتك‌هایش ناموفق بود، الا عملیات بدر كه آن هم یك بحث عقبه و تاكتیكی دارد كه نقطه ضعف‌هایی از جانب خودمان در امر عدم پشتیبانی بوده، در ضمن جبهه آبی ما وسعت زیادی داشت و نمی‌توانستیم با قایق پشتیبانی كنیم. غیر از عملیات بدر در تمام عملیات‌های دیگر پاتك‌های دشمن ناموفق ماند، هر جایی را كه تصرف كردیم، نتوانستند از ما پس بگیرند ولی در بعضی از عملیات‌ها اصلاً نگذاشتند كه وارد خطشان بشویم، مثلاً در عملیات والفجر مقدماتی نگذاشتند كه خط را درست پاكسازی كنیم، در عملیات كربلای 4 نگذاشتند كه به خوبی به خط مسلط بشویم، ولی در جاهایی كه توانستیم به خوبی خط را بگیریم، نیروهای در خط دشمن را منهدم كنیم و احتیاط‌های محلی ایشان را از منطقه پاكسازی كنیم، اینها هر چه پاتك كردند، پاتك‌هایشان ناموفق ماند و آنها این نكته را می‌دانستند، چون كلاسیك بودند، ولی برای آنها سخت بود كه قبول كنند چون غرور نظامی داشتند. اینها در اول جنگ هم اشتباهاتی داشتند، شاید اگر این اشتباهات را در اول جنگ نمی‌كردند، می‌توانستند خیلی بیشتر به ما ضربه بزنند.


در دوران جنگ هم وقتی ما به اینها حمله می‌كردیم، سریع می‌آمدند و پاتك می‌كردند! این پاتك‌ها به جز مرگ خودشان بهره‌دیگری در پی نداشت. اینها این نكته را به فرماندهانشان گفتند و به یك جمع‌بندی رسیدند، یعنی به فرماندهی جنگ و به فرماندهی كل نیروهای مسلح كه خود صدام باشد این را فهماندند كه یك اشتباهی به این شكل در كار است و باید زمان را از دست بدهیم و در بعضی از موقعیت‌ها زمین‌ها را هم از دست بدهیم تا یك زمان مناسبی به دست بیاوریم، چون نیرویی كه می‌خواهد حمله كند، باید توجیه بشود و آموزش مشابه ببیند. اخبار و اطلاعاتی از وضعیت ما را هم منافقین برای آنها بردند و با وضعیتی كه ما داشتیم، اینها به یك جمع‌بندی رسیدند و به نقطه ضعف ما پی بردند.


در یك زمان خاصی جبهه ما مملو از آدم است و حسابی نیرو داریم، در یك وقتی هم همه می‌روند، این یك نقطه ضعف بسیار عمده‌ای بود كه دشمن در جبهه ما می‌دید. جبهه ما در یك فصل خاصی كه هوا مناسب بود و مدرسه‌ها تعطیل بودند، كشاورزها نیز مساله كشاورزی را حل كرده بودند پر از نیرو بود، در غیر این فصل نیروهایمان در جبهه خیلی اندك بودند، همه چیز تعطیل می‌شد، یك دفعه می‌دیدیم یك آمار پنج شش هزار نفری یك لشكر، در یك فصلی از سال به دویست سیصد نفر تبدیل می‌شد!


دشمنان این دو جمع‌بندی را كنار هم گذاشتند، یك وضعیتی هم در سازمان رزم خوشان به وجود آوردند و نیروی جدا از نیروی دفاعی خودشان در جبهه ارتش خودشان تشكیل دادند. این دو جمع‌بندی به همراه تجدید قوا و ورود نیروهای جدید به نیروی زمینی عراق و استفاده وسیع از شیمیایی و آتش‌های خیلی فراوان را كنار هم گذاشتند و شروع به كار كردند. حالا نیاز به یك زمان داشتند كه این زمان مناسب را آزاد گذاشتند. تعداد نیروهای ما هم در سال 66 خیلی كم بود، ما در عملیات حلبچه كه با آن وسعت و با آن عظمت حمله كردیم و به منطقه رفتیم بیشتر از شصت هفتاد گردان نداشتیم، یعنی یك پنجم گردان‌های فعلی! مجبور هم بودیم كه به آنجا برویم و عملیات كنیم، وضعیت ما خیلی نامناسب بود، مجبور بودیم یك عملیات وسیع كنیم، در مرز گشتیم تا یك جای مناسب را برای عملیات پیدا كنیم كه هم به نیروی خودمان بخورد یعنی بتوانیم با این نیرو عملیات را انجام بدهیم و هم موفقیت داشته باشیم كه سرانجام آن منطقه را پیدا كردیم. این برای ما باید روشن شود، ارتش عراق این كار را در عرض چهار یا شش ماه نكرد، بلكه این را در عرض چهار پنج سال برنامه‌ریزی كرد و در عرض چهار تا پنج ماه اقدام نمود كه تا این حد به نتیجه رسید.


ما بعد از جریان فاو، این وضعیت را از عراق دیدیم با این حجم نیرویی كه در فاو وارد كرد. می‌دانید كه مثلاً اگر ما در جبهه فاو یك نفر در خط داشتیم، دست كم سی نفر ما دست كم چهل نفر حمله می‌كردند و همین‌طور كه پیش می‌رفتیم، چون یك تحركی هم در ارتش عراق به وجود آمده بود. دیگر نیروهای جیش‌الشعبی، تیپ‌های سه رقمی، ژاندارمری و شرطه‌ها پشت این حركت‌های خودشان می‌گذاشتند و می‌خواستند اینها را هم مانوری كنند، می‌گفتند كه این گارد خط را می‌شكند، شما پشت سرش عملیات را ادامه بدهید و نیروی خیلی وسیعی در عملیات‌های خودشان پشت سر هم وارد می‌كردند. بعد از اینكه جمهوری اسلامی قطعنامه ۵۹۸ را قبول كرد، وقتی اینها دیدند كه ما قطعنامه را قبول كرده‌ایم و در وضعیتی هستیم كه اكثر جبهه‌هایمان سقوط كرده‌اند و یا خودمان آنها را تخلیه كرده‌ایم، دستور هجوم سراسری دادند. مثلاً ما جبهه حلبچه، ماووت، سلیمانیه و حاج عمران را به اختیار خودمان تخلیه كرده بودیم، حتی همین منطقه عملیات رمضان را به اختیار خودمان تخلیه كرده بودیم، اینها كه چنین وضعیتی را دیدند، به همه ارتش‌ها و تیپ‌هایی كه در سرتاسر مرز داشتند دستور هجوم سراسری دادند، كه ظاهراً از پذیرش قطعنامه سه چهار روز گذشته بود كه اینها شروع به حمله كردند و در جنوب، سپاه سوم یك حمله گسترده‌ای را شروع كرد.


در غرب حمله بزرگی شد كه ارتش عراق تقریباً تا سر پل ذهاب آمد. در ضمن از منافقین هم استفاده كردند و این طرح را داشتند كه به تهران بیایند! به خیال اینكه ما سلاح‌هایمان را از دست داده‌ایم و نیروهایمان هم روحیه خودشان را از دست داده‌اند و توان نداریم ولی خداوند كمك كرد و قبل از اینكه در غرب، آن اتفاقات به آن شكل بیفتد، دشمن در جنوب با آن تهاجم گسترده‌ای كه كرده بود، شكست خورد. من خودم به یقین رسیدم، روز اول كه عراقی‌ها حمله كردند، با حجم نیرویی كه از عراقی‌ها می‌دیدم، تصور نمی‌كردم كه قصد اینها خرمشهر باشد، به حسینیه سر زدم یك افسری را به اسارت گرفته بودند، با او صحبت كردم و پرسیدم كه هدف شما چیست؟


گفت كه "یك گردان ما دیروز منهدم شده، امروز چند تیپ دیگر به ما اضافه شده و در نهایت قصد ما تصرف خرمشهر است" كه الحمدالله رزمندگان اسلام محكم ایستاده‌اند و دشمن شكست خیلی خوبی خورد و تعداد زیادی تانك و نفربرش را از دست داد و به مرز خودش عقب نشینی كرد و این نقطه جدیدی شد چون اینها می‌خواستند سه چهار روز ببینند كه چه كار باید كنند، بایستی دنبال قطعنامه و آتش‌بس بروند یا اینكه در این وضعیت مناسب، یك جاپایی، یك سر پلی، یك خرمشهری، یك آبادانی، یك منطقه استراتژی مهمی از ما بگیرند و بگویند كه ما سه چهار شرط هم داریم، اگر شما دیگر حال جنگیدن ندارید و می‌خواهید صلح كنید و به نتیجه رسیده‌اید كه قطعنامه ۵۹۸ به اجرا در بیاید، ما به چند امتیاز هم نیاز داریم كه باید به ما بدهید! ولی الحمد‌الله خداوند كمك كرد و در آن وضعیت، رزمندگان اسلام به پیروزی رسیدند.


الان وضعیت نامعلومی در جبهه خودمان داریم، صحبت، حرف و مسائل زیاد است. انقلاب اسلامی تصمیمی گرفته است و چون امر ولایت است ما مطیع آن هستیم، اگر به ما امر كنند كه نجنگید، نمی‌جنگیم، اگر امر كنند كه در جبهه بمانید، می‌مانیم و اگر امر كنند كه سر قله بایستید یا در آفتاب تا ظهر بمانید، می‌مانیم. هر چه امام بفرمایند، انجام می‌دهیم. الان ما باید خیلی حواسمان را جمع كنیم كه در اطاعت از اماممان یك وقت خدای نكرده سستی و كوتاهی نكنیم. خط مشی انقلاب كه روشن شده، امام در صحبت‌های صریح فرموده‌اند كه پذیرش قطعنامه ۵۹۸ برای ما یك تاكتیك نیست كه دنیا و دشمنان بنشینند و بگویند كه اینها یك تاكتیك است، می‌خواهند سازمان خودشان را تجهیز كنند، اسلحه بخرند و دوباره حمله كنند! ما فقط می‌خواهیم قطعنامه ۵۹۸ به اجرا در بیاید و آتش‌بس بشود...


این روزها من با بعضی از برادرها مواجه شده‌ام كه می‌گویند دیگر صلح شد ما می‌رویم، خداحافظ! این خیلی اشتباه است. برادرها! ما امروز باید محكم در جبهه‌هایمان بمانیم، ببینید الان چه قدر دارند مسئله آتش‌بس را كش می‌دهند! مگر یكی از شرایط این نبود كه با سرعت آتش‌بس اجرا بشود؟ یك روز می‌گویند سه روز دیگر، یك روز می‌گویند دو هفته دیگر. می‌نشینند زمانی را مشخص می‌كنند، اینها گویای یك سری مسائلی است كه ما باید خیلی حواسمان را جمع كنیم، اگر الان در خودمان این زمینه به وجود بیاید و بگوییم كه دیگر خلاص شدیم، دیگر كاری نیست، ما رفتیم و خداحافظ! و مثلاً افرادی هستند كه در جبهه حضور داشته باشند، آن وقت خدای نكرده ضربه‌ای می‌خوریم كه شاید دیگر نتوانیم جبران كنیم. الان باید خیلی حواسمان را جمع كنیم تا وقتی كه به ما امر نشده به نیرو نیاز نیست و در این حد و اندازه بس است، باید همه ما محكم بندهای پوتین‌هایمان را بسته باشیم، كمربندهایمان را محكم كرده و آماده دفاع از اسلام باشیم. در صحبت قبلی بعضی از برادرها تشریف داشتند، عرض كردیم ما یك برنامه‌ریزی كرده‌ایم كه هم به برادرها فشار نیاید و هم جبهه با كمبود مشكل مواجه نشود. یك سری از برادران هستند كه یك ضمانت چهل و پنج روزه داده‌اند كه در جبهه باشند، یك تعداد از برادران هم هستند، یعنی برنامه و كارشان طوری است كه استخوان‌بندی گردان‌ها هستند و دنبال گردانشان می‌باشند، اگر به آنها بگویند كه به مرخصی بروید! می‌روند و اگر بگویند كه بمانید! می‌مانند، از اول بوده‌اند و ان‌شا‌الله تا آخر هم هستند.


الان در این برنامه‌ریزی جدید ما كه حتماً به فرمانده گردان‌هایتان ابلاغ كرده‌اند و یا ابلاغ می‌كنند، باید ان‌شا‌الله دقت كافی بشود كه بتوانیم این مطلب را به خوبی انجام بدهیم. الان فشار مضاعفی از نظر گرما در پادگان هست، شاید مثلاً وضعیت تداركاتی مناسب نباشد به هر حال یك مدت زمانی هست كه برادران آمده‌اند و نیاز هست كه برای چند روز به استراحت بروند و استراحت كنند، تا هم وضعیت اینجا بهتر بشود و هم نیرو در جبهه داشته باشیم. در این سازماندهی جدید كه می‌شود آن برادرانی كه در كوتاه‌مدت تعهد دارند، می‌مانند، اینها را به یك شكل سازماندهی می‌كنند، آن برادرانی هم كه ماندگار هستند و همیشه هستند و یا مثلاً بیش از چهل و پنج روز تعهد دارند و گونه‌ای دیگر سازماندهی می‌كنند. به یك شكلی هم برنامه‌ریزی شده كه فعلاً مثلاً برای پنج تا هفت‌ روز به مرخصی بروند و در نوبت بعدی كس دیگری برود كه همیشه گردان‌ها و جبهه پر باشد، در ضمن نیرو هم برای دفاع داشته باشیم. وضعیتی هم كه الان در پادگان‌ها حاكم است لازم به گفتن نیست كه یك وقت خدای نكرده برادران احساس كنند كه ما حالا به زبان می‌آوریم ولی در عمل این طور نیست؛ خودمان هم خیلی ناراحت هستیم.


الان وضعیت بهداشت در پادگان‌ها، به خصوص این هوای گرم، مناسب نیست. گرما زیاد است، برادرها سرپوشی برای حفاظت از گرما ندارند، كمبود یخ هم هست، ولی ما واقعاً چاره‌ای نداریم، برادران باید تحمل كنند، ان‌شا‌الله خداوند به شما اجر بدهد. دعا كنید كه خداوند توفیق بدهد تا بتوانیم وضع را بهتر كنیم، ولی این مشكلی است كه از اول تا حالا مشكل همیشگی ما بوده و یكی از مسائل مهم جنگ است. نكته دیگری كه می‌خواستم به برادرها سفارش كنم كه حتماً الان اجرا هم می‌شود ولی لازم دانستم باز هم به برادرها سفارش كنم، مسئله پراكندگی در پادگان است. برادرانی كه ماسك دارند كه از ماسك خودشان باید مراقبت كنند و همیشه دنبالشان داشته باشند، آن عده‌ای هم كه ماسك ندارند، اگر در توان لشكر هست باید در اختیارشان بگذارند و تهیه كنند و اگر هم نیست، سعی كنید كه هوشیار باشید، یك وقت خدای نكرده در این روزها دشمن دست به یك جنایتی می‌زند و یك وقت خدای نكرده شاید بمباران كند، شیمیایی بزند یا مطلبی به وجود بیاورد كه اگر پراكندگی نباشد و برادران دور هم جمع باشند، یك وقت خدای نكرده، تلفاتی می‌دهیم كه نادرست است و مقصر خودمان هستیم. به همه برادرها توصیه و سفارش می‌شود كه ان‌شا‌الله در این امر توجه خاص كنند كه یك وقت اگر خدای نكرده اقدامی صورت گرفت، به ما آسیبی نرسد. 


مسئله بعد كه خیلی مهم است، این است كه حفظ جبهه از هر نظر به عهده رزمندگان است. آبروی جبهه، عظمت جبهه، تعریف كردن از خوبی‌های جبهه، همه چیز با رزمندگان است، اگر رزمندگان در شهر رفتند و تعریف كردند و گفتند كه در جبهه صفاست، صمیمیت و دوستی برقرار است، مردم خوشحال می‌شوند و به طرف جبهه رو می‌آورند. اگر تعریف كردند و گفتند كه ما باید در جبهه حضور داشته باشیم، دو ماه رفتیم ما را آموزش دادند و خلاصه همه مسائل را با زبانی خوب و مثبت بیان كنند كیفیت جبهه همیشه حفظ می‌شود، ولی اگر بد جبهه را بگویند، اولاً جایگاه مقدسی را كه خودتان در آن هستید خراب كرده‌اید و اولین بدی به جماعت خودمان بر می‌گردد و دوم اینكه مردم را دلسرد می‌كند. ما باید مبارزه كنیم، انقلاب ما انقلاب اسلامی است، در قانون هیچ حكومتی از اسلام و دفاع از اسلام اثری وجود ندارد. امروز جنگ ما با صدام است، فردا معلوم نیست چه توطئه دیگری در میان باشد. ای برادران عزیز، مؤمن، مسلمان، خداپرست و زیر پرچم ولایت، ما باید همیشه آماده مبارزه باشیم، اگر مبارزه از وجود ما گرفته بشود، ما می‌میریم، اگر مبارزه در چارچوبه ما نباشد ما دیگر نمی‌توانیم به خودمان بگوییم كه جوان‌های این مملكت هستیم، در واقع جسمی بی‌روح می‌شویم، یك چیزی كه فقط حركت می‌كند.


مبارزه جزو كارهای ماست، حالا هر روز به یك گونه‌ای! یك روز باید آرپی‌جی زد، یك روز باید جای پرتاب آرپی‌جی را ساخت، یك روز باید با روشی دیگر، در جای دیگر مبارزه كرد. باید همیشه این در ذهن ما باشد، ما در چارچوب انقلاب اسلامی قرار گرفته‌ایم، ما فریاد كشیده و گفته‌ایم كه ما خدا را می‌خواهیم، ما با ضد خدا سازش نداریم و دست از این شعار و این عقیده، كه اساس حركت ما بوده، نمی‌توانیم برداریم، ما باید همیشه برای مبارزه آماده باشیم و هیچ‌گاه نباید ناامید بشویم كه دیگر مبارزه‌ای در كار نیست. مبارزه همیشه هست، ما نباید از مبارزه دور شویم چون ما خیلی دشمن داریم. شما فقط این موج رادیو را تاب بدهید! ببینید چه‌قدر دشمن در گوشه و كنار دنیا برای مبارزه با ما خوابیده است! مگر اینها می‌توانند دست از كفر و عنادشان بردارند؟! مگر اینها می‌توانند یك روز به ما بگویند كه آسوده باشید؟! مگر اینها می‌توانند یك روز ما را ببینند كه در مملكت خودمان به مبارزین فلسطینی كمك می‌كنیم تا علیه آمریكا و اسراییل قیام كنند؟! هرگز! اینها با ما مبارزه می‌كنند. باید همیشه در وجودمان، در خونمان، در خانواده‌هایمان، در گفتارمان، در اعمالمان، در شغلمان، در برنامه‌ریزی‌مان چهره مبارزه، مقاومت، ایثار و فداكاری باشد. نگوییم كه امروز جنگ تمام شده و دیگر نیاز به نیروی داوطلب ندارند و دیگر گردانی در كار نیست، پس ما دنبال كسب و كارمان برویم. اگر چهره خشكیده و ستم زده از كار برای دنیا در ما به وجود بیاید و روح پر معنویت مبارزه از ما گرفته بشود آن وقت زندگی كردن خیلی سخت می‌شود. من از همه شما می‌خواهم كه همیشه در چهره‌تان، در وجودتان، در برنامه و گفتارتان مسائل مبارزاتی را حفظ كنید.


ان‌شا‌الله كه این انسجام و این بسیج شدن‌ها و این گردان‌ها می‌ماند و دور هم جمع شدن، راهپیمایی كردن، تیراندازی كردن، سلاح به دست گرفتن، پرچم محمد رسول‌الله (ص) را روی شانه گذاشتن، حركت كردن و مهیا شدن برای رزم همیشه ادامه می‌یابد. ما باید همیشه این را در محلمان و در كوچه‌مان پیاده كنیم! در آن زمان هم كه برادران را برای عملیات آماده می‌كردیم به آنها می‌گفتیم كه حفظ تشكیلات در یك محله، یكی از مسائل مهم انقلاب است، باید یك فردی كه در جبهه شهرت، شجاعت و تدبیر بیشتری داشته و به عنوان فرمانده گردان یا فرمانده گروهان مشخص می‌شده در محله هم، بقیه برادرها دور او را بگیرند و حفظش كنند هم برای دنیا و هم برای آخرت تا همیشه عظمت رزم حفظ شود. گفته ما هم در آن روز روی همین اصل بود، می‌گفتیم ما كه نمی‌توانیم به برادرها بگوییم كه اصلاً به دانشگاه، دانشكده و یا مدرسه نروید و فقط در جبهه حاضر باشید!


ممكن است نزدیك عملیات به عده‌ای نیاز داشته باشیم ولی در قبل از عملیات كه نیازی نیست باید در آن زمان به كارشان برسند و نزدیك عملیات به جبهه بیایند، كه الحمدالله در خیلی از جاها این اتفاق افتاده و خیلی هم ثمربخش بوده و اثرات مثبتی هم داشته است. الان هم باید به همین شكل باشد، برادرهای روحانی كه در هر اجتماعی بوده و در جبهه سابقه و مسوولیت داشته‌اند، مثل برادران بسیجی كه فرمانده گروهان یا فرمانده دسته بوده‌اند، الان باید آن حالت را حفظ كنند. البته حالتی كه خداپسندانه باشد، یك وقت خدای نكرده به گونه‌ای عمل نشود كه اثر منفی به جا بگذارد، باید به گونه‌ای عمل كنیم كه تمام مسائل اسلامی مراعات شود. برادران اگر یك وقتی در یك محله‌ای پنج نفر رزمنده با لباس رزم دور هم جمع شوند و این، اثر منفی برای جبهه می‌گذارد، مقصر هستند و باید از این كار پرهیز كنید. تجربه هم نشان داده در بعضی از جاها حساسیت و یا بدبینی هست، در یك مسجد یا یك زیرگذر، وقتی پنجاه‌نفر دور هم جمع می‌شوند، یك عده‌ای كه مثلاً با یك فرد یا یك تشكیلاتی مخالف هستند، می‌گویند كه اینها افرادی هستند كه می‌گویند ما به جبهه رفته‌ایم و حالا می‌خواهند خودشان را در اینجا به نمایش بگذارند!


ما باید به سرعت از این كارها پرهیز كنیم و كاری كنیم كه همه جذب اسلام شوند. نگاه كنید!هنوز افرادی با سن چهارده سال به جبهه نیامده‌اند یا اگر آمده‌اند اندك شمار هستند، سن‌های دوازده سال به بعد در انتظار هستند، ما نمی‌توانیم این چارچوبه‌ای را كه از خط شهادت گرفته‌ایم رها كنیم، ما نمی‌توانیم این تعریف‌هایی را كه از شهدای‌مان به دست آورده‌ایم و در شب‌های عملیات برای‌مان تعریف كرده‌اند از یاد ببریم، ما باید پرچمدار شهیدان باشیم، ما باید فریاد آنها را به نسل‌های بعدی برسانیم، ما باید تعریف كنیم كه فرمانده گردانمان و آن همرزم‌مان و یا آن آرپی‌جی‌زن وقتی داشت آر‌پی‌جی را شلیك می‌كرد و همان لحظه شهید شد چه پیغامی به ما داد. باید به وصیت‌نامه‌ها بیشتر رجوع كنیم، سراغ وصیت‌نامه‌ها برویم و ارزش بیشتری برای آن قائل بشویم. اینها ارزش‌هایی است كه ما در انقلاب و در نبردمان به دست آورده‌ایم و باید اینها را برای نگهداری خودمان و سازندگی نسل بعد حفظ كنیم. ان‌شا‌الله باید به این خط و به این روش طبق رضایت خداوند ادامه بدهیم تا بتوانیم یك ارتش خیلی عظیمی برای آقا امام زمان (عج) تشكیل بدهیم.


مطلبی كه ما قبلاً هم در دیدارهایی كه با برادرها داشته‌ایم حالا یا در صحبت‌های عمومی و یا خصوصی گفته‌ایم و باز هم سفارش می‌كنیم این است كه ما به وجود افراد لایق در هر زمینه كه می‌توانند كار و كمك كنند نیاز داریم. وظیفه فردی ما این است كه خدمت برادران عرض كنیم و وظیفه بقیه افراد هم هست كه بیایند كمك كنند. ان‌شا‌الله ما باید از این سلاح‌هایی كه در دست داریم، استفاده كنیم. افرادی را برای فرماندهی تربیت كنیم و از این امكاناتی كه داریم برای فرماندهی در كارهای پیاده بهره ببریم. خیلی خوب است كه از این وسایل استفاده بشود، ما آمادگی آن را هم داریم، ولی به شرایط خاص نیاز دارد. كسی كه می‌خواهد آموزش تانك را ببیند باید زمان‌دار بیاید، اگر شما بها بدهید هم برای خودتان و هم برای آینده خوب است. حالا اگر هم برادرهایی هستند كه نمی‌توانند پشت ‌سر هم بایستند و بازدهی داشته باشند، باید در یك زمان مناسبی بیایند كه لااقل از آموزش آن و تداوم آن آموزش در جهت عملی بهره بگیرند.


باید همگی از این تجهیزات كه در دستمان هست و می‌توانیم با آنها آموزش بدهیم بهره‌برداری و استفاده كنیم تا ان‌شا‌الله بهره‌ای برده‌ باشیم. مسئله بعدی كه خواستم بگویم، مسئله احترام به همدیگر است كه الحمدالله هست. اگر در بین ما احترام وجود نداشته باشد گویا هیچی نداریم. باید همیشه توجه كنیم كه احترام به همدیگر گذاشتن در تمام موارد جزو واجبات است. گاهی اوقات یك چیزهایی را برادران تعریف می‌كنند كه من خیلی خوشحال می‌شوم و مثلاً برادرها تعریف می‌كنند كه عده‌ای مثلاً از كاشان آمده‌اند و در نجف‌آباد به خانه یك شهید رفته‌اند، یا از نجف‌آباد به خانه فلان شهید در كاشان، در خمینی شهر و یا در جاهای دیگر رفته‌اند. این كارها بسیار عالی و خوب است. این پیوند، خیلی خوب است، برادرها باید با هم ارتباط داشته باشند، به همدیگر نامه بنویسند، به دیدار یكدیگر بروند، در ایام مرخصی رفت‌ و آمد داشته باشند. باید به خانواده شهدا حتماً سر بزنید. تنها كاری كه از دست ما بر می‌آید این است كه در دوران مرخصی حتماً به خانواده شهدا سر بزنیم، من كه نمی‌رسم ولی جاهایی كه لیاقت پیدا كرده‌ام و به خانه شهید رفته‌ام، دیده‌ام كه واقعاً یك مادر شهید یا یك پدر شهید وقتی كه مرا می‌بیند، احساس می‌كند كه دوباره بچه خودش را دیده است. بعضی از خانواده‌ها هم هستند كه چهار نفر شهید و مفقود داده‌اند. ما روسیاه و شرمنده و تابع امر خداوند هستیم و هر چه كه خداوند صلاح و مصلحت بداند، ان‌شا‌الله راضی به آن هستیم. هر چه كه خداوند برای‌مان مقرر بفرماید ما تابع هستیم، ان‌شا‌الله خداوند به ما قدرت بدهد كه از او به خوبی اطاعت كنیم. بیش از این مزاحم برادرها نمی‌شوم، خیلی تشكر می‌كنم از اینكه جمع شدید و دیدارها تازه شد. از همه شما التماس دعا دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:52  توسط تقی زاده  | 

تحلیل جامع رهبر معظم انقلاب از نقش تاریخی آیت الله كاشانی در حادثه سی تیر

تحلیل جامع رهبر معظم انقلاب از نقش تاریخی آیت الله كاشانی در حادثه سی تیر

 
 
در روز سی ام تیر،‌مردم به دعوت آیت الله كاشانی برای مقابله با حكومت تحمیلی شاه كه قوام السلطنه را نخست وزیر كرده بود و این،‌ مقدمه‌ای بود برای اینكه مجددا انگلیسیها برگردند و دوباره امتیاز نفت به آنها داده شود و همان سلطه‌های قدیمی انگلیس مجددا از سر گرفته بشود به خیابانها آمدند. عامل و قهرمان و صحنه گردان اصلی این ماجرا مرحوم آیت‌آلله كاشانی بود.آن نكته‌ای كه فوق العاده اهمیت دارد این نكته است كه بعد از آنكه مجددا دولت مصدق روی كار آمد. اولین عكس العملی كه نشان داده شد بی‌اعتنایی به مرحوم آیت‌الله كاشانی است. مصدق دید مردم آمدند توی خیابانها و شعار دادند و یا مرگ یا مصدق گفتند و یك عده‌ای كشته شدند و مطلب برای مشتبه شد و خیال كرد این مردم از او حمایت می‌كنند،‌ در حالی كه مردم از دین و از احساسات دینشان حمایت می‌كردند.
 

تحریف و یا نادیده انگاشتن نقش بی مانند مرحوم آیت‌آلله كاشانی در بستر سازی و تداوم نهضت ملی شدن نفت از پدیده‌های در خور توجه و در عین حال تلخ تاریخ‌نگاری معاصر است نیم نگاهی به پاره ای از آثاری كه تبیین این بخش مهم از تاریخ كشور كه عمدتا توسط وابستگان به جناح غیر مذهبی نهضت نفت نگاشته شده اند شاهدی بر این مدعاست در پی پیروزی انقلاب اسلامی و مجاهدت رهبران آن پرده‌های غفلت یا تحریف از چهره رهبران راستین نهضت نفت به یك سو رفت و پاره‌ای از حقایق این جریان مهم تاریخی آشكار شدند. آنچه كه در پی می‌آید تحلیلی مستوفی از این واقعه است كه توسط رهبر معظم انقلاب حضرت آیت‌الله خامنه‌ای‌ "‌دام ظله "‌ و در روزنامه جمهوری اسلامی مورخه 30/4/ 63 منتشر شده است.




در مورد حادثه سی ام تیر باید عرض كنم كه این حادثه مورد یك تحریف بزرگ تاریخی قرار گرفته است. روزی كه در حقیقت باید روز كاشانی اسم پیدا می‌كرد و روز حضور فقاهت اسلام و حضور مظهریت دین و عواطف دینی در صحنه مبارزات سیاسی می‌بود. در طول زمان و تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی كمتر كسی باور می كرد كه حادثه مهم سی ام تیر به یك مرجع دینی به یك عالم بزرگ و یك فقیه ارزشمند مرحوم آیت‌الله كاشانی ارتباطی به این نزدیكی داشته باشد.


البته بسیاری از مردم ما حادثه سی ام تیر را به یاد دارند اما نه فقط جوانهایی كه متولد بعد از آن حادثه هستند یا در اوقات آن حادثه كم سن و خارج از گود و صحنه سیاسی بودند بلكه اكثر مردم ما هم تحلیل درستی از آن حادثه ندارند علت هم این است كه بعد از سی ام تیر تا روز پیروزی انقلاب اسلامی همیشه بلندگوهای تبلیغاتی در دست كسانی بود كه با كارگردان و صحنه گردان اصلی این حادثه یعنی مرحوم آیت‌الله كاشانی مخالف بودند یك مدتی كه دكتر مصدق بر سر كار بود و جبهه ملی مسئول امور كشور بود آن روز كه بلندگوهای آنها مرحوم آیت‌الله كاشانی را به صورت یك انسان ضد حركت آزادیخواهانه و عامل اختلاف و عامل تفرقه و تجزیه معرفی كردند. بعد هم كه آنها رفتند و جای خودشان را به كودتاگرها و آمریكاییها و عناصر و ایادی سلطنت طلب رژیم پادشاهی ایران دادند ،‌ آنها هم عینا همین خط را تعقیب كردند همین راه را رفتند و معلوم شد كه هدفها در مورد كوبیدن روحانیت مبارز و شخص مرحوم آیت آلله كاشانی میان سلطنت طلب‌ها و ملی گراها هدفهای مشتركی است


من فراموش نمی‌كنم آن روزگاری را كه شخصیت آیت‌الله كاشانی به كلی تحریف شده بود. شخصیت آیت‌الله كاشانی مرحوم آیت‌الله كاشانی یك مرد فاضل و یك ملای مجتهد تحصیلكرده بود. پدرش مرحوم سید مصطفی كاشانی از علمای بزرگ و مبارزی بود كه با فرزند خود در نجف بودند و مرحوم سید مصطفی كاشانی پدر مرحوم آیت‌الله كاشانی و هم خود مرحوم آیت الله كاشانی در بعد از پایان جنگ بین الملل اول در سال 1920 میلادی كه انگلیسیها حمله كردند برای اینكه عراق را بگیرند و در سرزمین عثمانی تجزیه و قطعه قطعه شود و تنها نقطه مقاومتی كه در سراسر این قلمرو وسیع وجود داشت مركز و پایگاه فقاهت شیعه یعنی نجف اشرف بود این دو بزرگوار در كنار علمای بزرگ و مبارز دیگر نجف مدتها با سلطه انگلیس جنگیدند مرحوم میرزا محمدتقی شیرازی مرجع تقلید وقت میرزای دوم شیرازی قضیه تنباكو اشتباه نشود.(ایشان شاگرد میرزای شیرازی بزرگ بودند)‌ پیشوای مبارزه بود و بعد از فوت ایشان مرحوم شیخ الشریعه اصفهانی كه ایشان هم مرجع تقلید دیگری بودند و بعد از مرحوم میرزا محمدتقی شیرازی مرجعیت شیعه و ریاست حوزه علمیه نجف به عهده گرفتند ،‌ پی در پی و متوالی به كمك اغلب علما و فضلا و مدیران معروف نجف و طلاب در مقابل سلطه انگلیس ایستادند و به كمك عشایر و مردم مدتها مقاومت كردند.


البته یك جنگ نابرابر با ربود و طبیعی بود كه انگلیسیها بر مدافعین حصار محدود و كوچك نجف به راحتی پیروز شوند و پیروز هم شدند مرحوم آیت‌الله كاشانی كه سابقه علمیش در حد اجتهاد یك مرد مجتهد قوی بود. در دوران بعد از حادثه 28 مرداد ایشان چند سفر به مشهد آمده بودند. بنده درآن وقت طلبه كوچك و جوانی بودم و در مجلس ایشان حاضر می‌شدم . علمای بزرگ مشهد در شبهای ماه مبارك رمضان كه ایشان یك یا دو ماه در مشهد بودند در محضر ایشان می‌آمدند و بحثهای علمی می‌شد و همه متفق القول بودند كه از مرحوم آیت‌الله كاشانی استفاده‌های بزرگی می‌كردند یك چنین مردم عالم و فاضل و مجتهد و دانشمندی و آن هم مقام مبارزاتیش ،‌ مبارزه‌اش با انگلیسیها ، كه همین مبارزه بعد از آمدن ایشان به ایران هم ادامه پیدا كرد،‌ چه در دوران پهلوی و چه پیش‌تر، بعد از سال 1320 و رفتن پهلوی اول ،‌ رضا خان قلدر از ایران و روی را آمدن محمدرضا این مبارزات ادامه پیدا كرد و به تبعید و زندانهای متعددی هم منتهی شد.


این ،‌ شخصیت این مرد خستگی ناپدیر است. مرحوم آیت الله كاشانی انسان مبارزی بود كه ما در میان علمای مبارزمان نزدیك به این مرد را كم داشتیم. مردی بود قوی مردی بود پارسا ،‌ آدمی بود بی‌طمع ،‌تهدید و تطمیع در او اثر نمی‌كرد. بسیار زیرك و هوشیارانه مسائل را می‌دید و زمینه چینین نفوذ آمریكا در كشور ما را بعد از واقعه خلع ید و روی كار آمدن دكتر مصدق به روشنی پیش بینی كرد . حتی به دكتر مصدق خبر هم داد كه متاسفانه اثری نكرد . یك چنین شخصیت با عظمتی را بعد از آنكه واقعه سی تیر گذشت . اول از طرف آن دولت ملی و كارگردانان دولت مصدق و بعد هم از طرف ایادی رژیم آنچنان زیر فشار قرار دادند كه این مرد سالهای متمادی از عمرش را كه بعد از آن زنده بود (‌ بیش از 10 سال بعد از این حادثه زنده بودند )‌ در غربت و انزوا به سر برد و با كمال قدرت و استقامت تحمل كرد. ماجرای نهضت ملی ایران را كه از حدود سال 1329 و از ماجرای خلع ید شروع شد باید تقریبا ابسته به مرحوم آیت‌الله كاشانی دانست.


این یك حقیقتی است در باب نهضت ملی . در اسلامی 29 و 30 و 31 كه نهضت ملی منتهی به حكومت مصدق شد و دو یا سه سال یك فصل جدید و بسیار مهمی را در كشور ما و در جامعه ما وجود آورد . این نهضت ماهیتا دینی و اسلامی بود. این یك نكته‌ای است كه متأسفانه در همه تحلیلهایی كه از نهضت ملی می‌شد مسكوت ماند و نخواستند از آن اسمی به میان بیاورند طبیعی است كه بعد از ماجرای نهضت ملی و شكست آن ،‌مدتها رژیم سر كار بود. آن كسانی هم كه راجع به قیام نهضت ملی حرف می‌زدند غالبا ملی گراهای بودند كه با دین ،‌میانه و سر و كاری نداشتند و همچنین خیلی علاقه‌ای هم نداشتند و معتقد بر سیاست دینی نبودند اما این یك حقیقتی است. مردم كه در ماجراهای مصدق و قبل از روی كار آمدن مصدق اجتماعات بزرگی را تشكیل دادند ، ‌مردم كه در ماجرای خلع ید انگلیسیها و شركت انگلیسی از نفت جنوب آن همه تظاهرات كردند شعر خواندند. سخنرانی كردند، ‌تظاهرات در همه شهرهای بزرگ كشور به راه انداختند و مردم كه در ماجرای سی تیر در مقابل حكومت تحمیلی قوام السلطنه ایستادند و قدرت شاه را به زانو در آوردند ،‌ این مردم كه تا این لحظات در صحنه بودند با یك انگیزه آمده بودند و آن انگیزه دینی بود


اگر مرحوم آیت الله كاشانی را از نهضت ملی كنار می گذاشتیم اگر مرحوم كاشانی در نهضت ملی نبود،‌ یقینا چیزی به نام نهضت ملی در كشور ما به وجود نمی‌آمد و من به شما عرض بكنم كه نهضت ملی یك از فصول مهم تاریخ ماست ،‌به خاطر اینكه در یك فصل حساسی از فصول تاریخ معاصر دنیا واقع شد آن زمانی كه ما در اینجا سرگرم مبارزه با انگلیسیها بودیم در هند هم انگلستان تازه شكست خورده بود در  مصر هم با روی كار آمدن افسران آزاد و سقوط رژیم سلطنتی فاروق،‌ انگلیسیها داشتند می‌لرزیدند . در یك چنین شریطی بود كه انگلیسیها در ایران از ناحیه مردم یك ضربه محكم خوردند،‌ از ناحیه احساسات دینی مردم ، ‌از ناحیه رهبری دینی و اسلامی مردم ،‌ از ناحیه شخص آیت‌الله كاشانی . البته مطلب نهضت ملی به اینجا خاتمه پیدا نكرد نهضت ملی به دنبال خودش نهضتهای دیگری را هم آورد كه یكی از مهمترینش نهضت ضد سلطنتی بود كه سه یا چهار سال بعد در عراق انجام گرفت. بنابراین یك چنین حركت عظیمی در جامعه ما به وسیله روحانیت بیدار و مبارز و در صحنه به وجود آمد و متأسفانه توسط ملی گراها سقوط كرد و به لجن كشیده شد .


این یك حقیقتی است . اگر مرحوم آیت‌الله كاشانی نبود اگر نمایندگان مرحوم آیت الله كاشانی در سال 1330 نبود كه آنها را به تمام شهرها یا اغلب شهرها می‌فرستاد ،‌اگر ماجراهای 30 تیر و قبل از 30 تیر كه كاملا یادم هست ،‌از جمله آمدن نمایندگان مرحوم آیت‌الله كاشانی به مشهد و اجتماعات عظیمی كه در آن روز انجام گرفتند و آن چیزی كه همه احساس می‌كردند یك احساس مذهبی بود ،‌اگر اینها نبودند ،‌یقینا این اجتماعات تشكیل نمیشدند. این ،‌نقش مرحوم آیت‌آلله كاشانی بود. خوب،‌ مرحوم كاشانی با علاقه و احساساتی كه مردم نسبت به او داشتند ،‌ارادتی كه داشتند سوابق مبارزاتی كه از او می‌شناختند محبت شدیدی كه در اعماق خانه‌ها، خانواده‌ها و دلها از این مردم وجود داشت ، توانست حكومتی را كه از طرف شاه بود (‌حكومت رزم‌آرا ) متزلزل كند،‌ برای تشكیل یك حكومت ملی و مردمی زمینه سازی كند و مصدق را بر سر كار بیاورد یعنی كارگر مرحوم كاشانی نبود مصدق یك گوشه‌ای نشست بود و در صحنه سیاست هم نبود و كاری هم به سیاست نداشت.


مرحوم آیت‌الله كاشانی زمینه‌سازی كرد و دو دستی حكومت و دولت را به دكتر مصدق و ملی‌گراها داد. البته لازم است كه ما یك تجربه‌ای اینجا از آن وضعیت بگیریم . همان طور كه گفتم ،‌ درس سی ام تیر برای ما یك درس فراموش نشدنی است كه من بعد از جمع‌بندی این مطلب ،‌به صورت كوتاهی عرض خواهم كرد. درسهای سی‌ام تیر مجلس هفدهم در اوایل سال 1331 تشكیل شد كه به طور اجمال گزارش این تاریخ را لازم است عرض بكنم كه همه مطلع بشوند این ،‌ یك سالی بود كه حكومت مصدق سركار بود،‌ چون مجلس جدید تشكیل شده بود. دولت استعفا داد و به دنبال استعفا ، مجددا انتخاب شد و یك مشكلی پیش آمد كه دولت مصدق پیش شاه رفت و استعفای خودش را به شاه داد یا اینكه مجلس رای اعتماد به دولت مصدق داده بود مصدق بدون اینكه هیچ كس را در جریان بگذارد یا با مرحوم آیت‌آلله كاشانی مشورت بكند یا به آن كسانی كه عوامل اصلی در صحنه نگه داشتن مردم بودند چیزی بیان كند یا با مردم چیزی را در میان بگذارد استعفا داد و ناگهان همه مطلع شدند كه مصدق استعفا كرده است .


شاه هم از فرصت استفاده كرد و یكی از مهره های قدیمی دست نشانده استعمار انگلیس از نوكرهای دیرین خانه زاد انگلیس یعنی قوام السلطنه را به سركار آورد. البته قوام السلطنه قبلا هم نخست‌وزیر بود و در دوران حكومت دست نشانده انگلیس در ایران سوابق خیلی زیادی داشت. وقتی كه قوام السلطنه به سر كار آمد،‌ اعلامیه بسیار تند و شدید اللحنی را منتشر كرد بنده یادم هست و فراموش نمی‌كنم آن فضای پر از رعبی را كه به خاطر اعلامیه قوام السلطنه به وجود آمده بود من در مشهد با پدرم می‌رفتم كه دیدم افراد به هم كه می‌رسند ،‌از جمله به پدر من آهسته از اعلامیه تهدید آمیز و خطرناك قوام السلطنه حرف می‌زنند در این اعلامیه ،‌قوام‌السلطنه مردم و سردمداران نهضت را تهدید كرده بود كه خشونت به خرج خواهد داد سركوب خواهد كرد و هر مانعی را از سر راه خودش بر خواهد داشت . به هر حال ،‌ همه را تهدید كرده بود .


درباره این اعلامیه هم یك نكته‌ای است كه بعدا عرض خواهم كرد در مقابل این اعلامیه در نقطه مقابل این اعلامیه در نقطه مقابل این توپ و تشر بسیار قوی كه البته متكی به ارتش و به گروههای مسلح هم بود و به انگلیسیها در خارج هم متكی بود ،‌فقط یك نفر مقام و مبارز فریادش را بلند كرد و بلند كردن فریاد او ترس و محیط رعب را شكست ،‌به مردم وارد صحنه شدند و نتیجه به عكس آنجا چی شد كه شاه و درباریها و پشتیبانانش میخواستند آن شخص مرحوم آیت‌الله كاشانی بود بعد از آنكه قوام السلطنه اعلامیه را منتشر كرد ،‌ آیت‌الله كاشانی ،‌ متقابلا یك اعلامیه تندی داد و گفت ،‌ "‌ من مقاومت می‌كنم من حكومت قوام را قبول نمی‌كنم اگر قوام السلطنه كنار نرورد و ان حكومت دست نشانده عقب ننشیند ،‌من كفن می‌پوشم و بیرون می‌آیم" اجتماعات مدرم را تشكیل داد و هنز 48 ساعت نشده بود كه با حضور مردم در صحنه و با مقاومتشان و خود نداد نشان و كشته‌هایی كه دادند دولت قوام سقوط كرد و مجددا مصدق را از خانه بیرون آوردند و نخست وزیر كردند حادثه سی‌ام تیر این بود در روز سی ام تیر ،‌مردم به دعوت آیت الله كاشانی برای مقابله با حكومت تحمیلی شاه كه قوام السلطنه را نخست وزیر كرده بود و این ،‌ مقدمه‌ای بود برای اینكه مجددا انگلیسیها برگردند و دوباره امتیاز نفت به آنها داده شود و همان سلطه‌های قدیمی انگلیس مجددا از سر گرفته بشود به خیابانها آمدند . عامل و قهرمان و صحنه گردان اصلی این ماجرا مرحوم آیت‌آلله كاشانی بود. مصدق فكر میكرد مردم از او پشتیبانی میكنند!!


آن نكته‌ای كه فوق العاده اهمیت دارد این نكته است كه بعد از آنكه مجددا دولت مصدق روی كار آمد . اولین عكس العملی كه نشان داده شد بی‌اعتنایی به مرحوم آیت‌الله كاشانی است. مصدق دید مردم آمدند توی خیابانها و شعار دادند و یا مرگ یا مصدق گفتند و یك عده‌ای كشته شدند و مطلب برای مشتبه شد و خیال كرد این مردم از او حمایت می‌كنند،‌ در حالی كه مردم از دین و از احساسات دینشان حمایت می‌كردند. همان اشتباهی كه آن رو سیاه فراری هم همیشه در ایران داشت كه می‌گفت مردم فلان قدر به من رای دادند. یك وقتی در خدمت امام بودیم،‌ صحبت بود و امام فرمودند كه مردم به اشخاص رای نداند، مردم به دین رای دادند،‌ به اسلام و قرآن رای دادند تا وقتی با قرآن و اسلام باشید ،‌ مردم با شما هستند و اگر پشت كردید به اسلام مردم از شما بر می‌گردند و دیدید كه همین طور هم شد. آن روزی كه به اسلام پشت كردند . آن روزی كه خودشان را از اسلام و از قرآن و از احكام اسلامی و از فقاهت اسلامی جدا كردند،‌ مردم به آنان آن چنان پشت كردند كه در تاریخ به عنوان یك درس باقی ماند. مرحوم دكتر مصدق هم درست همین اشتباه راكرد .


سراب مرم و پشتیبانی مردم او را فریب داد و خیال كرد مردم از اوست كه دارند حمایت می‌كنند ،‌در حال كه مردم از دین حمایت می‌كردند. " نه " آیت‌الله كاشانی هم شخصیتش مهم نبود. فكرش ،‌راهش ،‌حركتش و اعتقادش مهم بود. اگر خدای ناكرده یك روحانی هم پیا بشود كه به اهداف اسلامی پشت بكند، ‌مردم از او هم بر می‌گردند،‌ اگر یك مرجع تقلید هم به ارزشهای اسلامی بی‌اعتنایی بكند ،‌به احساسات مردم بی اعتنایی كند و تحقیر كند،‌ به او هم پشت می‌كنند در نظر مردم ، اشخاص ملاك نیستند ، مردم اسلام را میخواهند این ایمان قلبی مردم و احساسات عمیق دینی آنهاست كه آنها را در صحنه‌ها حاضر نگه داشته است . آن روز هم این طور بود امروز هم این طور است و این یك درس بزرگی است . پشت كردن مصدق به آیت‌الله كاشانی اینجا و درس وجود دارد یكی این درس تلخ كه آن كسانی كه با كمك دین ،‌با كمك علما ،‌با كمك احساسات دینی مردم سر كار آمدند تا در طول تاریخ ، ‌اندك فرصتی پیدا كردند لگد زدند. این درسی است كه ما در مشروطه هم گرفتیم در نهضت ملی هم این درس تكرار شد، ‌در انقلاب خودمان هم این درس پیش آمد و این برای ما یك حقیقت تلخی است . مردم اینها را نمی‌شناختند در یك گوشه‌ای بودند در انزوا بودند و دلشان خوش بود كه دو كلمه یك جا بنوسند آن هم اگر جرئت پیدا می‌كردند كه بنویسند . پیشوایی علمای دین اشاره و تایید آن كسانی كه مورد تایید مردمند .


نفس گرم آن كسانی كه مردم به نفس آنها احترام می‌گذاشتند و اعتماد میكردند ،‌ اینها را وارد صحنه كرد و به مجرد اینكه وارد صحنه شدند و احساس كردند كه زیر پایشان محكم است ،‌ پشت كردند ،‌ بی‌وفایی كردند،‌ بی‌صفایی كردند و از ریشه‌ای كه بر آن روییده بودند،‌ خودشان را قطع كردند ،‌همان حالتی كه در مشروطیت پیش‌آمد در مشروطیت هم همین طور بود اولین كاری كه آن كسانی كه در راس كار قرار گرفتند ،‌انجام دادند،‌این بود كه مشروطیت را از مادر او كه از سینه او شیر نوشیده بود،‌ جدا كردند یعنی از دامن علمای اسلام و فقهای دین همین كاری هم كه در نهضت ملی متاسفانه پیش آمد ،‌مصدق بعد از سی تیر احساس كرد كه دیگر به آیت آلله كاشانی احتیاج ندارد. حالا من نمیخواهم راجع به احساسات دكتر مصدق كه از آن ،‌درست خبر هم ندارم،‌ صحبت كنم ،‌اما آن چیزی كه در عمل نشان داده شد ،‌این بود كه به مرحوم كاشانی پشت كرد . مرحوم آیت‌الله كاشانی میخواست اسلام پیاده شود لذا بر روی احكام اسلام پافشاری میكرد و این امر از نظر ملی ‌گراهای آن روز ،‌یك نوع ارتجاع به حساب می‌آمد .


تذكرات مرحوم كاشانی نسبت به افراد كه این آدم ،‌ آدم خطرناكی است چرا این شخص را در رأس كار گذاشته‌اید یا این اقدام ،‌ یك اقدام لازمی است،‌ چرا انجام نمیدهید ،‌دخالت و فضولی به حساب می‌آمد و میگفتند "‌ اینها دخالت و فضولی میكنند. "‌ دلشان می‌خواست علمای اسلام بیایند مردم را حركت بدهند، ‌هدایت كنند در صحنه حاضر كنند ،‌ خون بدهند ،‌سینه‌هایشان را سپر كنندو بعد حكومت را در اختیار آنها بگذارند و بگویند خداحافظ شما و بروند در مدرسه‌هایشان بنشینند همان طوری كه بعضیها بعد از پیرزوی انقلاب بزرگ و شكوهمند خودمان اینقدر گستاخی و وقاحت به خرج دادند كه این حرف را به زبان هم آوردند و در مشروطیت ،‌این كار را با قلدری بیشتری ا نجام دادند. در نهضت ملی البته یك مقدار مردم آگاه‌تر بودند ،‌ علما یك مقدار روشن تر و باهوش تر بودندو این كار در آنجا با شكل دیگری انجام گرفت . خوشبختانه در انقلاب شكوهمند ما ،‌به كلی نقشه‌هایشان خنثی شد و نتوانستند این كار را انجام بدهند . به هر حال نتیجه این شد كه بین مرحوم آیت الله كاشانی و مرحوم دكتر مصدق بر اثر همین تصورات واهی و غلطی كه مرحوم دكتر مصدق داشت جدایی افتاد و آن نهضتی كه با این همه خون دل به وجود آمده بود، ‌شكست خورد اعلامیه قوام السلطنه همان احساسات ملی‌گراها بود!‌


یك نكته دیگری را من دراعلامیه قوام‌السطلنه بگویم كه این نكته خیلی نكته تكان دهنده عجیبی است من احساس می‌كنم تصورات و احساسات قوام‌السلطنه و سلطنت طلبها و انگلیسیها در مورد روحانیت درست همان احساساتی بوده كه ملی گراها داشتند این یك چیز عجیبی است . اینكه هر دو ا هم دشمن و مخالف بودند اما در مقابله با دین و حضور علمای دین و دخالت افكار اسلامی ،‌یك فكر داشتند . اگر در اعلامیه قوم السلطنه دقت كنید . دكتر مصدق تحقیر شده اما با مرحوم آیت آلله كاشانی با خصومت برخورد شده است در این اعلامیه،‌ قوام السلطنه می‌‌گوید كه ، "‌ من از عوامفریبی سیاسی بودم می‌آید."‌ و اشاره می‌كند به مصدق چون مصدق می‌آمد با مردم دوست می‌داشتند ولی آن مردم سیاستمدار انگلیسی مستبد از این كارها بدش می‌آمد و اسم این را عوامفریبی سیاسی میگذاشت بعد میگوید "‌ من از ریاكاری دینی هم بدم می‌آید و اینكه شما بیایید به بهانه ترس از تسلط خرابكاران سرخ ،‌ارتجاع سیاه را بر كارها مسلط كنید. "‌یعنی میگوید من از مصدق متنفر و منزجرم به خاطر اینكه كاشانیها و دینیها را بر سر كار آورده است. پیداست آن كسی كه نقطه مقابل حركت انگلیسیها در ایران است آن كسی كه دستگاه استبداد شاه و انگلیسیها و كمپانیها و سوءاستفاده‌چیها او را در واقع سد و مانع در راه خودشان میدانند ،‌او مصدق نیست بلكه او كاشانی است با مصدق هم بد هستند كه چرا كاشنی‌ها را سر كار آورده است .


چرا آیت‌الله كاشانی را به تصور آنها و به قول آنها به قدرت رسانده . البته آنها هم اشتباه میكردند از باب اینكه قدرت آیت الله كاشانی وابسته به مصدق و امثال او نبود بلكه مصدق و امثال او قدرتشان وابسته به آیت الله كاشانی بود اما آنها از این جهت ناراحت بودند . آن چیزی كه ایادی استكبار را آن روزها ناراحت میكرد ،‌آیت الله كاشانی و امثال او بودند چرا؟ آیا با شخص آیت‌الله كاشانی مخالف بودند چون روحانی بود؟ "‌نه"‌ آن روز بودند روحانیونی كه در مقابل آیت‌الله كاشانی قرار داشتند . آیت الله كاشانی مبغوض و مغضوب دستگاه استكبار بود به دلیلی اینكه منادی دین و اسلام بود و می‌خواست اسلام بر این كشور حكومت كند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:45  توسط تقی زاده  | 

مرگ در مرداب

مرگ در مرداب

 
 
 
رضاخان در مسیر خروج از ایران در اصفهان همه اموال منقول و غیر منقول خود را كه طی بیست سال ‌به زور و تهدید از صاحبان آنها گرفته بود، به فرزند و جانشین خود بخشید و روز 5 مهر ماه وارد بندرعباس شد و به اتفاق خانواده خود به وسیله یك كشتی باری، آب‌های ایران را ترك كرد. اما به جای هند، انگلیسی‌ها او و همراهانش را به افریقای جنوبی بردند و در جزیره «موریس» پیاده كردند. در این جریان هم موضوع حمل جواهرات سلطنتی به وسیله رضا خان به خارج مورد توجه محافل داخلی و خارجی قرار گرفت و برخی نمایندگان مجلس، به این موضوع پرداختند. جزیره موریس جای مناسبی برای رضا شاه نبود، به همین دلیل پس ازمدتی در نتیجه اقدامات فراوان پسرش به ژوهانسبورگ كه موقعیت و آب و هوای مناسب‌تری داشت، انتقال داده شد و سرانجام در روز 4 مرداد ماه 1323 خسته و شكسته خود را به دست مرگ سپرد و به آنچه كرده بود، گرفتار گشت.
 

رضا، پسر عباسعلی ، معروف به «داداش بیگ» افسر قزاق از ایل پالانی ، در 24 اسفند ماه سال 1255 ه.ش. در قریه «آْلاشت» از توابع سواد كوه مازندران به دنیا آمد. چند روز پس از تولد رضا، داداش بیگ درگذشت و مادر ـ كه از مهاجران گرجستان بود ـ به دنبال درگیری و اختلاف خانوادگی، به همراه نوزادش به تهران رفت و در خانه برادر خود ساكن شد. رضا دوران كودكی و نوجوانی خود را زیر نظر دایی‌اش ـ كه خیاط قزاقخانه بود ـ سپری كرد و به توصیه و وساطت او ،‌در سن چهارده ، پانزده سالگی وارد بریگاد قزاق شد و به عنوان نظامی ساده، مشغول به كار گردید. نخستین منصب رضا در قزاقخانه، سمت وكیل باشی «گروهان شصت تیر» بود كه بعدها به فرماندهی آن رسید و به «رضا خان شصت تیر» شهرت یافت.


او در این زمان، به رسم جاهل‌ها و بزن‌بهادرها ، با بستن گذرها، قمه‌كشی می‌كرد و به خودنمایی می‌پرداخت. توانایی و تنومندی جسمانی و سخت‌گیری و تحمل شدائد در انجام مأموریت‌های نظامی اندك اندك درنظر برخی صاحب منصبان و متنفذان ، او را از دیگران متمایز كرد. از جمله، عبدالحسین میرزا فرمانفرما ـ كه زاشاهزادگان بنام و قدرتمند قاجاری بود‌ـ به او توجه تمام نشان داد و مسؤولیت اسلحه جدیدش ـ مسلسل ماكسیم ـ را به او سپرد. از این رو ، رضا خان در میان خانواده فرمانفرما، «رضا ماكسیمی» نیز نام گرفت. پس از این، رضا خان به مرور مراتب ترقی را طی كرد و در انجام مأموریت‌های مختلف، همچون سركوب نهضت آزادی‌خواهانه میرزا كوچك خان در گیلان، بیش از پیش مورد توجه قرار گرفت. زندگی رضا خان تا میانسالی در بی‌سواد یگذشت و حتی پس از آن كه خواندن آموخت، در نوشتن كلمات و عبارات ، دچار اشتباهات فاحش می‌شد.


رضا خان ترقی خود را مدیون حمایت صاحبان ثروت و قدرت، انضباط خشك نطامی و قساوت و بی‌رحمی خود بود؛ ‌اما از معلومات شایان و تفكر نظامی چندان بهره‌ای نداشت. با این همه ، به دلایل متعدد، مورد توجه انگلیسی‌ها قرار گرفت و سرانجام یك ژنرال بریتانیایی به نام «ادموند ایرونساید» ضمن دیدار و گفت‌وگویی كه با او داشت، وی را شایشته اجرای طرح كودتایی یافت كه نافع كشورش در ایران و شبه قاره هند را تأمین می‌كرد. رضا خان بعدها نزد بعضی از بزرگان اعتراف كرد كه انگلیسی‌ها او را سركار آوردند؛‌ اما او انگیزه‌اش را از اقدام به كودتا، ‌وطن‌خواهی خود قلمداد كرد. این كودتا در 3 اسفند ماه سال 1299 ه.ش . به وقوع پیوست و رضا خان در اعلامیه مشهوری كه با عنوان «حكم می‌كنم» منتشر كرد،،‌خود را رییس كل قوا خواند و پس از اندكی، از سوی « احمد شاه قاجار» با لقب « سردار سپه» به بالاترین درجه نظامی (سردار سپهی) دست یافت.


رضا خان سردار سپه در كابینه كودتا به نخست وزیری سید ضیاءالدین طباطبایی ـ عامل انگلیسی‌ها ـ ‌عهده‌دار پست وزارت جنگ شد و این منصب را در دولت‌های دیگر نیز در قبضه قدرت خود گرفت، و با ادغام یگان‌های متفرق نظامی قشون متحدالشكلی به وجود آورد و به مرور از این طریق، زمینه‌ نفوذ و استیلای خود را در امور سیاسی و اجرایی كشور فراهم ساخت. این جریان موجب اعتراض جناح اقلیت مجلس و برخی از روزنامه‌نگاران شد؛ اما مخالفت اقلیت مجلس (به ویژه شهید مدرس) به جایی نرسید و قتل و ضرب و شتم و تهدید كسانی همچون «میرزاده عشقی» ، شاعر جوان ، «حسین صبا» مدیر روزنامه ستاره ، «ملك‌الشعراق بهار» نماینده مجلس ، تقریبا صدای معترضان را خاموش كرد. سردار سپه در این هنگام، به تجدید نفوذ و قدرت حاكمان محلی اقدام نمود و شماری از آنان را به مركز جلب كرد یا از میان برداشت تا در آینده نیروی مخالفی در داخل كشور نداشته باشد. در این اوضاع و احوال، تصمیم احمد شاه برای رفتن به فرنگ، زمینه ریاست وزرایی سردار سپه را آماده كرد (آبان 1302) .


رضا خان سردار سپه، رییس الوزراء، كه از این پس هیچ گونه مقام و قدرتی را مانع پیشرفت خود نمی‌دید، با اتخاذ ترفندهای خاص و با استفاده از موقعیت اجتماعی و سیاسی موجود، تحت حمایت نامرئی آورندگانش و یاریگری اطرافیان خود، پله پله نردبان ترقی را پیمود تا سرانجام به حكمرانی قاجاریه پایان داد و مقام سلطنت را به دست آورد (23 آذر 1304) و رسما به عنوان پادشاه ایران، با رعایت تشریفات ویژه تاجگذاری كرد (4 اردیبهشت 1305) . بدین ترتیب، رضا خان به دوره سوم زندگانی خود گام گذاشت. این دوره نسبتا طولانی كه تا شهریور 1320 تداوم یافت، در برگیرنده وقایع گوناگونی است كه آگاهی مشروح از آنها به كتابی مستقل نیازمند است.


همه اقدامات و رویدادهای مربوط به عصر رضا شاهی، از سیاست‌های فردی،‌ اخلاق تندروانه و دیكتاتوری،‌و نیز ستیز او با فرهنگ اسلامی و روحانیت او متاثر بوده است؛ ترور مدرس ، ضرب و شتم شیخ محمدتقی بافقی در حرم حضرت معصومه (س) و نیز اجباری كردن خدمت سربازی، در كنار اجباری شدن استفاده از كلاه پهلوی و لباس متحدالشكل فرنگی، بویژه ماجرای كشف حجاب و تصرف اوقاف و عدلیه از سوی كارگزاران رژیم، زمینه‌های چالش روحانیت و شاه را به وجود آورد. در همه این اعمال، فرنگی مآبی، رنگی آشكار داشت و چون با ایران گرایی و باستان ستایی همراه بود، به تقلید و انفعال و خود بزرگ‌بینی منجر شد. متأسفانه خلق و خوی دیكتاتوری رضا خان، مجال و امكان شكوفایی علمی و فرهنگی فراخور عصر را هم از مؤسسه ‌های تازه تأسیس گرفت و نهادهای مدنی ـ چون مجلس و دولت ـ را از انجام وظایف فانونی‌شان بازداشت.


آنچه چشم‌گیر‌تر از هر پدیده‌ای این دوره را از ماقبل آن متمایز می‌كند، آبادانی شهرها و عمران راه ‌ها بود كه البته این توسعه ظاهری هم فقط به گسترش شهرنشینی انجامید و نه تنها به صنعت و تجارت رونقی نداد؛‌ بلكه اقتصاد كشاورزی و دامداری سنتی ایران را هم ضایع كرد. در دوران بیست ساله حكومت رضا خان، بدبینی و خود رأیی روز افزون او كه معمولا با خشم و كینه‌جویی همراه بود، نه تنها مخالفان را به دام زندان و كام مرگ انداخت؛ كه حتی كسانی چون داور، تیمورتاش،‌ فروغی و ... را ـ كه از یاران و یاریگران او بودند ـ بی‌نصیب نگذاشت. مجموع این اعمال كه ناشی از اراده ملوكانه رضا خان بود، به مرور تحمل موافق و مخالف را به آخر رساند و به همین دلیل، با ورود متفقین به ایران، به اندك مدتی رژیم رضا خانی از هم پاشید و تبعیدش به جزیره‌ای دور از ایران، با خوشحالی مردم مواجه شد. دوره چهارم و آخرین مرحله زندگی او ، از تبعید تا مرگ است.


بهانه ظاهری و تا حدی جدی متفقین در ورود به ایران ،‌حضور پرشمار و چشمگیر آلمانی‌ها در كشور بود. در جریان جنگ جهانی دوم، خوشحالی مردم و دولت ایران از پیروزی آلمان‌ها بر روس و انگلیس، به نوعی آلمان دوستی و‌ آلمان گرایی دولت ایران جلوه كرد و این امر با منافع متفقین سازگار نبود. در نتیجه، در ساعت چها ر روز 3 شهریور سال 1320، سفیران كشور انگلیس و شوروی طی یادداشت‌های جداگانه‌ای، اعلام كردند كه ارتش‌های كشورهای متبوعشان وارد خاك ایران شده‌اند. رضا شاه دچار هراس شد و برای حفظ ظاهر ، ستاد جنگی تشكیل داد. این تساد در روز 4 شهریور، اولین و آخرین اعلامیه‌ جنگی خود را كه در آن از مردم! خواسته شده بود در مقابل قوای متجاوز ایستادگی كنند ، منتشر كرد. روز 5 شهریور ماه، دولت منصور استعفا كرد و فروغی با پشت‌گرمی و هدایت انگلیسی‌ها مأمور تشكیل كابینه شد. روز 6 شهریور دولت به عنوان پیروی از نیات صلح‌جویانه اعلیحضرت !‌دستور ترك مقاومت نیروهای نظامی را صادر كرد. گفتنی است كه پیش از صدور این دستور، فرماندهان نظامی واحدهای خود را ترك كرده و به تهران گریخته بودند.


به این ترتیب، پادگان‌ها از سربازان و نظامیان خالی شد و بسیاری از سلاح‌ها به دست ایلات و عشایر افتاد و سربازان پیاده و پراكنده و گرسنه و تشنه، راهی شهر و دیار خود شدند. این سرانجام ارتشی بود كه رضا خان به وجود آورد و ایجاد آن، بخش‌های هنگفتی از در‌آمد كشور را بلعید. از این روز تا 25 شهریور ، ـ یعنی قبل از ورود متفقین به تهران ـ وقایع ریز و درشت دیگری به وقوع پیوست تا آن كه رضا خان با توصیه و الزام سفارت انگلیس، از سلطنت كناره‌گیری كرد و متن استعفانامه‌اش را محمدعلی فروغی نوشت و به جای او خواند. رضا خان در مسیر خروج از ایران در اصفهان همه اموال منقول و غیر منقول خود را كه طی بیست سال ،‌به زور و تهدید از صاحبان آنها گرفته بود، به فرزند و جانشین خود بخشید و روز 5 مهر ماه وارد بندرعباس شد، و به اتفاق خانواده خود، به وسیله یك كشتی باری، آب‌های ایران را ترك كرد. اما به جای هند، انگلیسی‌ها ، او و همراهانش را به افریقای جنوبی بردند و در جزیره «موریس» پیاده كردند. در این جریان هم موضوع حمل جواهرات سلطنتی به وسیله رضا خان به خارج ، مورد توجه محافل داخلی و خارجی قرار گرفت و برخی نمایندگان مجلس، به این موضوع پرداختند. جزیره موریس جای مناسبی برای رضا شاه نبود، به همین دلیل، پس ازمدتی در نتیجه اقدامات فراوان پسرش به ژوهانسبورگ كه موقعیت و آب و هوای مناسب‌تری داشت، انتقال داده شد و سرانجام در روز 4 مرداد ماه 1323 خسته و شكسته، خود را به دست مرگ سپرد و به آنچه كرده بود، گرفتار گشت.(1)


حكومت در خواب


اشرف پهلوی در خاطرات خود می‌گوید: یك روز ما متوجه شدیم كه انگلستان و شوروی از دو طرف به كشور ما حمله كرده‌اند. ساعت چهار صبح روز دوشنبه سوم شهریور 1320 كه سرریدر بولارد سفیر انلگیس و اسمیرنوف سفیر شوروی به خانه علی منصور نخست وزیر وقت رفتند تا خبر حمله به ایران را به او بدهند، او خواب بود و وقتی ساعتی بعد ، علی منصور به كاخ پدرم رفت تا او را از جریان مطلع كند، پدرم هم خواب بود و حقیقت آن كه در آن موقع تمام حكومت ایران در خواب بودند، و گرنه می‌بایستی از مدتی قبل متوجه این موضوع می‌بودند كه در چنان شرایطی استفاده از راه ایران برای رساندن كمك به شوروی برای متفقین حیاتی است و اگر ما به رضا به آنها راه نمی‌دادیم، آنها به زور به این راه دست می‌یافتند. و بعد ماجرای خیانت امرای ارتش پیش آمد. چه آنها كه در شهرستان‌ها سربازان را گذاشتند و اموال و دارایی خود را بار كامیون‌ها كرده از مقابل متفقین گریختند و چه آنها كه در تهران با صحنه‌سازی سربازان را مرخص كردند و پایتخت را بلا دفاع و سربازان از لخت و گرسنه راهی بیابان‌ها كردند.


اطلاع بر این جریانات برای پدرم به قدری غیر منتظره بود كه یكباره قدرت مقاومتش را از دست داد و دچار چنان وحشتی شد كه بدون توجه به عواقب كار و اثری كه انتشار این خبر در مردم می‌كرد، از تهران به اصفهان می‌رود و تصمیم می‌گیرد آن شهر را پایتخت كند. من تا آن موقع پدرم را مردی شجاع و قوی تصور می‌كردم و در حقیقت، در ابتدای كار هم همین طور بود؛ ولی بعدها به خاطر سن زیاد وترس از روس‌ها كه با طرفدارانش در ایران خشونت رفتار كرده بود، وقتی دید ارتشی كه آن همه برای ایجادش ، خون دل خورده و تمام اتكایش به آن بود، به این زودی و سادگی مضمحل شده و روس‌ها به طرف تهران حركت كرده‌اند، روحیه خود را به شدت باخت. بعدها شنیدم دكتر مصدق گفته بود «وقتی كه متفقین تصمیم گرفتند رضا شاه را از سلطنت بردارند، حق آن بود كه به میدان توپخانه می‌رفت و می‌گفت ای مردم انگلیسی‌ها می‌خواهند مرا از سلطنت بردارند. اكنون من به سوی شما آمده‌ام اگر مرا می‌خواهید می‌مانم و گرنه به امر شما می‌روم نه به دستور انگلیسی‌ها و اگر در آن جریان كشته هم می‌شد ، اسمی از خود به جا می‌گذاشت».


من با این عقیده دكتر مصدق كه نمی‌دانم تا چه حد گفته خود اوست، ولی من آن را از دهان یكی از نزدیكانش شنیدم، صد در صد موافق بودم، به خصوص كه انگلیسی‌ها در ابتدا جرأت نداشتند علنا با شخص پدرم مخالفت و او را از سلطنت عزل كنند. آنها می‌ترسیدند مردم به طرفداری از پدرم برخیزند و ماجرای مقاومت مردم عراق، یك بار دیگر تكرار شود؛ به خصوص كه آنها برای حمل اسلحه و آذوقه به روسیه ، به همكاری و یا لااقل بی‌طرفی مردم ایران احتیاج داشتند. به این جهت ابتدا در رادیو لندن شروع كردند علیه پدرم حرف زدن و به قول خودشان ، جنایات او را شمردن تا ببینند مردم چه عكس‌العملی از خود نشان می‌دهند. پدرم از شنیدن این اتهامات به حدی عصبانی می‌شد كه یك بار با لگد رادیو را كه در آن موقع بزرگتر از تلویزیون‌های بزرگ امروزی بود خرد كرد. ولی از میان تمام وكلایی كه جیره‌خوار پدرم بودند، از میان تمام روزنامه‌های آن زمان كه پدرم به وجود آورده یا تقویت كرده بود و از میان تمام افرادی كه به نوعی از او منتفع شده بودند، هیچ كس كلمه‌ای یا سطری به نفع پدرم نفگت و ننوشت و انگلیسی‌ها كه دیدند برای پدرم پایگاهی در میان مردم نمانده و بردن او هیچ مقاومتی در مردم به وجود نمی‌آورد، تصمیم گرفتند او را وادار به استعفا كنند. در حالی كه اگر وقتی رادیو لندن به پدرم فحاشی می‌كرد، رجال یا مردم به پشتیبانی از او علیه رادیو لندن تظاهرات می‌كردند ،‌مسلما آنها آن بلا را سر پدرم در نمی‌آوردند. (2)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:31  توسط تقی زاده  | 

بوی گند شاه در آمریكا

بوی گند شاه در آمریكا

 
 
کارتر در دفتر خاطراتش در 20ژانویه جمله ای افزود كه برای شخصی كه اخیرا شاه را ستایش كرده بود عحیب است :
«عقیده دارم كه اگر بوی گند شاه در كشور ما به مشام برسد نه برای ما خوب است ونه برای خود او .»
 

ورود شاه به آمریكا


 هواپیمای حامل شاه دستور داشت كه به منظور انجام تشریفات گمركی در فورت "لادردیل" فرود آید. فرح بعدها گفت: «بدیهی است كه ما می‌بایست در یك فرودگاه ناشناس فرود بیاییم» هیچ كس در این فرودگاه در انتظارشان نبود، جز یك بازرس كشاورزی كه می‌خواست بداند آیا آنها گیاهی با خود نیاورده و قصد ریختن زباله‌هایشان را ندارند. شاه به خنده افتاد. ناچار شدند یك ساعت منتظر بمانند تا مأموران مربوطه از شهر برسند. فرح به خاطر می‌آورد: «اجازه نداشتیم هواپیما را ترك كنیم. من در زمین فرودگاه قدم می‌زدم . در درون هواپیما هوا به قدری گرم بود كه می‌خواستم قدری هوای تازه تنفس كنم». سرانجام هواپیما به نیویورك پرواز كرد و در ساعات سرد پیش از سپیده دم 23 اكتبر 1979 در فرودگاه لاگاردیا به زمین نشست. به متصدیان فرودگاه گفته بودند محموله هواپیما محتوی اشیاء‌ گرانبها از بانك مكزیك است.


عمل جراحی شاه


بیمارستان نیویورك كه به مركز پزشكی "گورنل" شهرت دارد، مجتمع بزرگ خاكستری رنگی است در حوالی خیابان شصتم، درست در كنار "ایست‌ریور". اتومبیل شاه در محوطه بیمارستان چرخی زد و در برابر ورودی شیشه‌ای ایستاد . شاه پیاده شد و از هال بیمارستان كه به سبك هنر نو آراسته شده، و از زیر كتیبه‌ای كه رویش نوشته‌اند: «دروازه معبدی كه زیبایی نام دارد» عبور كرد و با آسانسور خصوصی به طبقه هفدهم برده شد.


همراهان شاه نام او را در دفتر بیمارستان « دیوید نیوسام » ثبت كردند. یكی از مستخدمین شاه یك نوار پلاستیكی به این نام به مچ دست او بست. این نوار در تمام مدتی كه او در نیویورك بسر می‌برد همچنان باقی بود. تا زمان مرگ شاه در همه گزارش‌های پزشكانی كه به وضع او می‌پرداختند نام وی «دیوید نیوسام» قید می‌شد. دیوید نیوسام حقیقی كه معاون امور سیاسی وزارت خارجه و از ماه‌ها پیش رابط آن وزارت با اطرافیان شاه بود، زیاد از این موضوع خوشش نیامد. عمل جراحی در بیمارستان به صورت محرمانه بر روی شاه انجام شد و فردای روز عمل جراحی یعنی 24 اكتبر اطرافیان شاه شروع به پخش خبر آن كردند.


در حالیكه شاه در طبقه هفدهم بیمارستان خوابیده بود و تظاهركنندگان در خارج فریاد «مرگ بر شاه» می‌كشیدند، رابرت آرمائو (*) یك مصاحبه مطبوعاتی ترتیب داد. شگفت آنكه در این مصاحبه مطبوعاتی كه درباره وضع مزاجی یك بیمار در بیمارستان صورت می‌گرفت، هیچ یك از پزشكان حضور نداشتند. آرمائو آنچه را كارمندانش روز پیش تكذیب كرده بودند، تأیید كرد : شاه به سرطان لنف مبتلاست .


او گفت كه شاه تاكنون به خاطر «مصالح مملكتش» مایل نبوده كه این خبر منتشر شود. شاه را قبلا پزشكان فرانسوی معالجه كرده‌اند. وقتی از او پرسیدند چرا شاه به فرانسه نرفته است آرمائو پاسخ داد شاه قبلا در آنجا معالجه شده بوده است. از او پرسیدند در چه تاریخی؟ آرمائو گفت اطلاعی ندارد. بهترین دستگاه‌های پرتو درمانی در مركز سرطان بیمارستان كترنیگ ـ اسلون در آن سوی خیابان وجود داشت. مادر شاه را پزشكان همین مركز معالجه كرده بودند و شاه به عنوان سپاسگزاری یك میلیون دلار به بیمارستان مزبور اهدا كرده بود.


اما در این زمان دو تن از رؤسای بیمارستان اصلا مایل به معالجه شاه نبودند. سرانجام بیمارستان زیر فشار زیاد موافقت كرد. ولی اصرار ورزیدند كه راهروی زیرزمینی كه دو بیمارستان را به یكدیگر متصل می‌كرد، در روز شلوغ و برای امنیت شاه خطرناك است. لذا شاه را باید شب‌ها برای درمان به آنجا ببرند. بدین سان شاه را ده بار با آسانسور به زیرزمین و از آنجا با صندلی چرخ‌دار از راهروی زیرزمینی به ساختمان روبرو بردند. این كار بسیار ناخوشایند بود و ترس زیادی وجود داشت. به دلایل امنیتی، خانم رادیولژیست هر روز مسیر خانه‌اش تا بیمارستان را عوض می‌كرد. فرح همیشه شوهرش را همراهی می‌كرد. می‌گوید: «اگر می‌گفتند ساعت پنج صبح بیایید، من از خواب برمی‌خاستم و به بیمارستان می‌رفتم. گاهی می‌گفتند ساعت پنج صبح خوب نیست، ساعت ده بیایید یا اینكه دكتر نیامده و به ییلاق رفته است. با اینكه بیمارستان امروز از پذیرفتن شاه معذور است، زیرا می‌ترسد مورد حمله تروریست‌ها قرار گیرد». این كارها خسته كننده بود.


تاثیر تصرف سفارت آمریكا


چند روز پس از آنكه دانشجویان سفارت را اشغال كردند، پاپ پیشنهاد میانجیگری بین ایران و ایالات متحده نمود. آیت‌الله خمینی با خشم فراوان او را محكوم كرد و پرسید: «وقتی كه شاه جوانان ما را در تاوه بو می‌داد و پاهایشان را اره می‌كرد آقای پاپ كجا بود؟» در آمریكا تكانی كه در اثر اشغال سفارت به افكار عمومی وارد شده بود، منجر به خشم گردید. میلیون‌ها امریكایی حضور شاه در ایالات متحده را علت گروگانگیری می‌دانستند و این اقدام را یك توهین شخصی واقعی تلقی می‌كردند. خود شاه نیز به زودی این مطلب را فهمید. در 8 نوامبر پیامی از طریق دفتر دیوید راكفلر به پرزیدنت كارتر فرستاد و گفت درباره وقایعی كه روی داده است احساس ناراحتی می‌كند و اگر دست خودش بود همین امروز امریكا را ترك می‌كرد. اما پزشكانش گفته بودند كه در وضعی نیست كه مسافرت كند.


وزارت خارجه اطلاع یافت كه «او شب‌ها به شدت عرق می‌كند و ممكن است دچار ذات‌الریه شده باشد، هر چند گزارش دقیقی از پزشكان واصل نشده . در این روزها شاه بیشتر اوقات خود را به نشستن در اتاق بیمارستان، ورق‌بازی، یا دیدن تلویزیون می‌گذراند كه پر بود از اخبار و اطلاعاتی درباره ایران. سوای منظره دائمی تظاهركنندگان در برابر سفارت آمریكا در تهران كه خشم خود را به ایالت متحده نشان می‌دادند، مطلب زیادی درباره ایران و پیشینه روابط آن با امریكا و آشوب‌های كنونی آن به بینندگان امریكایی گفته می‌شد و آنان درباره این كشور اطلاعاتی كسب می‌كردند كه از زمان جنگ ویتنام در مورد هیچ كشوری به آنها داده نشده بود. همه روزه كارشناسان و سیاستمداران و ورزنامه‌نگاران و دانشگاهیان یكی پس از دیگری در برابر دوربین‌های تلویزیون حاضر می‌شدند و نظریات تحلیلی خود را ارائه می‌دادند. همه این تحلیل‌ها منطبق با واقعیت نبود، اما بیشترشان نسبت به شاه نظر خصمانه داشت و او را دزد و شكنجه‌گر و گرفتار جنون خودبزرگ بینی معرفی می‌كرد. این وقت‌گذرانی بر ترس ذاتی شاه افزود و برایش یقین حاصل گردید كه واقعا یك توطئه غربی علیه او وجود داشته است.


فرار از نیویورك


یك روز كارتر با شتاب هر چه تمام‌تر لوید كاتلر مشاور خود را به دیدار شاه فرستاد . كاتلر خواهش كرد كه شاه بی‌درنگ و بی‌سر و صدا عازم پایگاه هوایی لك لند در تكزاس شود. كاتلر گفت در آنجا بیمارستان خوبی وجود دارد و او می‌تواند تا وقتی كه دولت امریكا كشور دیگری را برایش بیابد در آنجا در نهایت آسایش بسر برد. شاه موافقت كرد. موضوع را به فرح اطلاع داد و گفت باید همان شب حركت كنند. بعدها فرح تعریف كرد: «نمی‌توانستم با هیچ كس صحبت كنم، حتی با مادرم، حتی با فرزندانم. وضع بسیار دشواری بود». او فقط چند ساعت برای بستن جامه‌دان‌ها فرصت داشت و نمی‌دانست چه چیزهایی با خودش بردارد. می‌بایست پیش از سپیده‌دم حركت كنند. دختر كوچكش لیلا كه فقط نه سال داشت در خانه بود.


صبح روز بعد كه از خواب بیدار شد و به جستجوی مادرش پرداخت، فهمید كه او رفته است. اندكی پیش از سپیده دم روز دوم دسامبر، دكتر كین نوار پلاستیكی را كه نام دیوید نیوسام بر روی آن نوشته شده بود از مچ دست شاه باز كرد. شاه را با صندلی چرخدار از اتاق خارج ساختند و از راهروهای ساكت و خلوت بیمارستان عبور دادند. سایه‌های تاریك افراد مسلح «اف بی آی» چنان او را دوره كرده بودند كه انسان بی‌اختیار به یاد فیلم‌های گانگستری سال‌های 1930 می‌افتاد . او را از زیرزمین‌هایی كه دیوارهای كثیف سرد خاكستری داشت و مملو از اثاث شكسته و ماشین‌آلات و چرخ‌دستی‌های مخصوص خاكروبه بود به درون گاراژی بردند كه پر از مأمورین امنیتی بود. اتومبیل‌های فراریان غرش‌كنان از سربالایی پاركینگ بالا رفتند و وارد خیابان هفتاد و یكم كه هنوز تاریك بود شدند.


نظیر همین اسكورت برای فرح و سگ‌ها فراهم شده بود. فرح می‌گوید: «مأمورین «اف بی آی» با دستگاه‌های واكی ـ تاكی و هفت تیرها و قیافه‌ها جدی و بدون لبخند در همه جا حضور داشتند و می‌كوشیدند خود را نامحسوس جلوه دهند. در نظر او كه از شوهرش جوانتر بود این منظره «مثل فیلم‌های جیمزباند» بود. مأمورین «اف بی آی» و سیا در اتومبیل من قرار گرفتند و چند وانت سرپوشیده مملو از مأمورین امنیتی در جلو و عقب ما راه می‌پیمودند». كاروان اتومبیل‌ها از خیابان‌های تاریك و سرد و خلوت قبل از سپیده دم عبور كرد و به سوی فرودگاه لاگاردیا رفت. در آنجا یك فروند هواپیمای «دی سی 9» متعلق به نیروی هوایی امریكا بوسیله مردانی كه نیم‌تنه‌های ضد گلوله پوشیده بودند و مسلسل‌ دستی داشتند محاصره شده بود. آنها دسته جمعی سوار شدند و هواپیما بی‌درنگ از زمین برخاست. هواپیما به سوی جنوب غربی می‌رفت و هوا رفته رفته روشن می‌شد. آنها در حدود ساعت صرف صبحانه در لك لند به زمین نشستند.


پناهگاه جدید


در لك‌لند نیز تدابیر امینتی بسیار شدید بود. پس از ادای احترام و دست دادن، افراد نظامی بدون هیچ نزاكتی آنان را به درون آمبولانسی راندند كه بی‌درنگ آژیركشان از فرودگاه خارج شد و شاه و ملكه با قیافه‌های عبوس در درون آن نشسته بودند و با هر تكان و تمركز شدید به جلو و عقب تاب می‌خوردند. در این هنگام بدترین لحظات این سفر طولانی و دور دنیا برای فرح فرا رسید. آمبولانس با صدایی گوشخراش توقف كرد. درها باز شد و از آنان خواستند كه پیاده شوند. ناگهان خودشان را در درون بخش روانی بیمارستان نظامی یافتند. مردانی با روپوش‌هیا سفید، پرستاران مرد كه شبیه گوریل بودند، پنجره‌های میله‌دار، نوعی احساس خردكننده افسردگی و پایان كار. نظامیان به آنان گفتند این امن‌ترین محل در پایگاه است . ملكه منفجر شد.


او از آن لحظات چنین یاد می‌كند: «خدایا بعد از این همه فشار و بی‌خوابی و بیداری در سراسر شب اكنون ما را به بخش روانی آورده‌اند. شاید پنج دقیقه پیش دیوانگان روی این تخت‌ها خوابیده بوده‌اند. احساس وحشتناكی بود. شوهرم را در اتاقی جا دادند كه فاقد پنجره بود». او نیز به دوروبر اتاقش نگریست. یك میكروفون در سقف كار گذاشته بودند كه گمان كرد برای دستور دادن به بیماران است. در ورودی از درون فاقد دستگیره بود. او بشدت احساس خفقان كرد. اما دست كم پنجره‌ای داشت. كوشید پرده را عقب بكشد. یك پرستار مرد وارد شد و او را از این كار منع كرد. ملكه گفت: "من دیوانه خواهم شد. باید آسمان را ببینم و كمی هوا تنفس كنم." پرده را باز كرد. پنجره فقط به مقدار كمی باز می‌شد و پشت آن میله‌های آهنین داشت ولی بهرحال بهتر از هیچ بود.


می‌گوید: "ناگهان این پنج سانتی‌متر هوا زندگی من شد." واقعا ترسیده بود كه دستگاه حكومتی كارتر آنها را ربوده باشد. بر سر مارك مرس فریاد كشید: "آیا ما در زندان هستیم؟ آیا كارتر ما را زندانی كرده است؟ آیا در بازداشت بسر می‌بریم؟" كسی نمی‌دانست بعد چه خواهد شد. شاید از آمریكا اخراج شوند. شاید به ایران بازگردانده شوند. او و شوهرش به هیچ وجه به كارتر اعتماد نداشتند. وقتی به ملكه اجازه دادند از تلفن استفاده كند، قدری آسوده خاطر شد. به دوستانش تلفن كرد كه بگوید كجا هستند و گفت: "اگر خبری از ما نشنیدید بدانید در اینجا به سر می‌بریم." سپس در سلول خود در كنار میز نشست و شروع به نوشتن كرد. "نوشتن چیزی یا هر چیزی برای وقت‌گذرانی و دیوانه نشدن." چند ساعت گذشت تا آنها را از سلولهایشان خارج كردند. ملكه می‌گوید: "بعدا به من گفتند كه خدا را شكر كنید كه اتاق پهلوئی را ندیدید چون پر از غل و زنجیر بود."


فشار افكار عمومی برای اخراج شاه


روز به روز اشتیاق كاخ سفید به اینكه شاه هر چه زودتر از آمریكا برود بیشتر می‌شد. نظر جیمی كارتر این بود كه به شاه فقط به منظور معالجه اجازه‌ی ورود داده شده و اكنون كه این كار انجام شده است او باید خاك آمریكا را ترك گوید. او اطمینان داشت اگر شاه را بیرون كند خواهد توانست گروگانها را به خانه‌هایشان بازگرداند. امیدوار بود این كار قبل از عید میلاد مسیح صورت بگیرد. در واقع دلایل زیادی در دست نبود كه نشان بدهد عزیمت شاه از آمریكا به آزادی گروگانها كمك خواهد كرد. مقامات ایرانی مرتبا هشدار می‌دادند كه فقط بازگشت او و حضور وی در دادگاه برای "كلیه جنایاتی كه مرتكب شده است می‌تواند باعث آزادی گروگانها شود." با این حال كارتر مایل بود او هر چه زودتر از ایالات متحد بیرون برود. یك واقعه شگفت‌انگیز دیگر نیز روی داد. هر چه اقامت شاه طولانی‌تر می‌شد، بخشهای عظیمی از ملت آمریكا از او روگردان می‌شدند.


هر چه گروگانگیری طولانی‌تر می‌شد، ناتوانی آمریكا نومیدكننده‌تر و خفت‌بارتر می‌شد. بخشی از این خشم را سیاستمداران صریح‌اللهجه ابراز نمودند. ادوارد كندی كه در آن هنگام تازه مبارزات انتخاباتی خود را برای انتصاب به نامزدی حزب دموكرات در برابر كارتر آغاز كرده بود، اظهار كرد: "شاه یكی از خشن‌ترین رژیمها را در تاریخ بشر اداره می‌كرده است." و پرسید "چرا باید به این شخص اجازه داده شود با میلیاردها دلاری كه از ایران دزدیده بیاید و در اینجا استراحت كند در حالیكه اسپانیایی تباران فقیری كه طبق قانون در آمریكا مستقر شده‌اند باید نه سال منتظر بمانند تا به فرزندانشان اجازه ورود داده شود؟" یك بحث موازی در ستون نامه‌های وارده نیویورك تایمز آغاز شد كه چرا و چگونه باید شاه را محاكمه كرد. پاره‌ای از نویسندگان پیشنهاد كردند كه یك دادگاه بین‌المللی تشكیل شود. مقامات انقلابی ایران اشاره به دادگاه نورنبرگ كردند. در میان بعضی از اعضای مطبوعات و نویسندگان، این فكر گسترش یافت كه تنها كار شرافتمندانه‌ای كه برای شاه باقی مانده این است كه خودش را فدا سازد و برای حضور در دادگاه به ایران برگردد.


بدین سان خواهد توانست آبروی از دست رفته‌اش را بازیابد. جیمی برسلین مقاله‌نویس نیویورك دیلی نیوز در ستون مخصوص خودش نوشت: « در یك جایی باید شیپوری وجود داشته باشد كه این مرد را از خواب بیدار كند و بدون هیچ فشار یا وعده‌ای وادار به عملی مجرد سازد كه به خطر جانی دیگران خاتمه دهد. » برسلین با نقل قول از كتاب داستان دو شهر نوشته چارلز دیكنس اعلام داشت كه تسلیم اختیاری شاه بهترین كاری خواهد بود كه تاكنون انجام داده است و افزود: «او مردی است كه یك فرصت منحصر به فرد برای ابراز نجابت واقعی به او عرضه شده است تا زندگی كسانی را كه اكنون در اسارت به سر می‌برند و كودكانی كه بعد از آنها متولد خواهند شد، نجات دهد.» شاه هیچ نشانه‌ای از اینكه این شیپورها را شنیده است از خود ابراز نكرد. در برابر پیشنهاد باربارا والترز خبرنگار تلویزیون «ای بی سی» گفت: «تاكنون دشمنانم صفات متعددی به من نسبت داده‌اند، اما هیچ كس مرا احمق خطاب نكرده است.» ولی مثل همیشه مساله این بود كه به كجا بروند؟


دردسری به نام شاه


 وزارت خارجه آمریكا دنیا را برای یافتن سوراخی برای آنها جستجو می‌كرد. فهرست كشورهایی كه ممكن بود به آنها اجازه ورود بدهند چندان دلگرم كننده نبود. سایروس ونس به كارتر گزارش داد در میان كشورهایی كه بلافاصله پاسخ منفی نداده بودند كاستاریكا و پاراگوئه و گواتمالا و ایسلند و تونگا و باهاما و آفریقای جنوبی و پاناما وجود داشتند. اما بیشترشان بی‌اندازه مردد بودند. گواتمالا متعاقب حمله كندی موافقت خود را پس گرفت. هادینگ كارتر سخنگوی ونس به روزنامه‌نگاران اظهار داشت كه دستگاه حكومتی هنوز امیدوار است كه شاه هر چه زودتر امریكا را ترك گوید ولی تا زمانی كه جایی برایش یافت نشده آزاد است بماند، و افزود: «ما نمی‌توانیم كسی را كه هیچ پناهگاهی ندارد سوار یك قایق ساحلی كنیم و از آبهای ساحلی خود دور سازیم.» البته هنوز مصر وجود داشت. بلافاصله پس از آنكه مكزیك با اقامت شاه مخالفت كرد، سادات دعوت خود را به بازگشت شاه تجدید كرد.


اما هم "حسنی مبارك" (معاون رئیس‌جمهوری) و هم "اشرف غربال" (سفیر مصر) در آمریكا به واشنگتن توصیه كردند كه بازگشت او جز به تیره شدن روابط مصر با سایر كشورهای عرب كه هم اكنون نیز خوب نیست، كمكی نخواهد كرد. كارتر در دفتر خاطرات روزانه‌اش نوشت: «وضع از این قرار است كه من مایلم او به مصر برود ولی نمی‌خواهم به سادات صدمه‌ای برسد، سادات مایل است او در ایالت متحد بماند ولی نمی‌خواهد به من صدمه‌ای وارد شود.» به نظر می‌رسید كه هیچ راه‌حلی وجود ندارد. اما در این هنگام یك شواله نسبتاً غیرعادی تاخت‌كنان به نجات كارتر شتافت. ژنرال "عمر توریخوس" (دیكتاتور پاناما)، هنگامی كه مخالفت مكزیك با ورود مجدد شاه اعلام شد در لاس وگاس مشغول تماشای یك بوكس بازی حرفه‌ای پانامایی بود. در روحیه حاكم بر لاس وگاس، ژنرال از دستیارانش پرسید كه آیا گمان می‌كنند شاه ورق مهمی در بازی باشد؟


توریخوس یك قمارباز درجه یك بود. جردن دستیار وفادار كارتر، مامور شد به شاه بفهماند كه آمریكا مایل است او به پاناما برود. شاه گفت: «اطمینان دارم اطلاع دارید كه من مایلم هر كاری از دستم ساخته است در كمك به كشورتان در حل بحران گروگانگیری بكنم. نمی‌خواهم برای این قضیه وحشتناك مورد سرزنش تاریخ قرار بگیرم.» جردن گفت دستگاه حكومتی معتقد است مادام كه شاه در آمریكا بسر می‌برد بحران گروگانگیری حل نخواهد شد. شاه گفت اشخاصی كه دست به گروگانگیری زدند كمونیست‌های دیوانه‌ای هستند كه با منطق نمی‌شود با آنها كنار آمد. او گفت آماده است كه آمریكا را ترك كند اما مسئله این است كه به كجا برود؟ پرسید: «آیا به اتریش و سوئیس هم مراجعه شده است؟» جردن گفت كه هر دوی كشورها جواب رد داده‌اند. شاه بشدت ناراحت شد. روابط او با برونو كرایسكی همیشه خوب بود.و در سوئیس نیز از سالها پیش مالك خانه‌ای بود. با صدای خفه و غمناكی به جردن گفت: «مثل اینكه در این دنیای بزرگ هیچ كشوری حاضر به پذیرفتن من نیست. جردن فوراً جواب داد: «اعلیحضرتا اینطور هم نیست.»


شاید هم این پاسخ شاه سابق را تشویق كرد. آنگاه جردن مانند یك شعبده‌باز از درون كلاهش پاناما را بیرون كشید. شاه آشكارا خوشحال نشد. شكایت كرد كه توریخوس «از سنخ دیكتاتورهای آمریكای جنوبی است.» بعدها جردن نوشت كه از شنیدن این سخن یكه خورده است. مگر خود شاه دیكتاتور نبود؟ كوشید محسنات توریخوس را برای شاه شرح دهد و گفت از زمانی كه كارتر زمام امور را در دست گرفته، سوای سادات او جالب‌ترین شخصیتی است كه ملاقات كرده است. حافظه‌ی جردن یاری نمی‌كند كه واكنش شاه را نسبت یه این قضاوت بازگوید. نیز جردن اظهار داشت كه توریخوس مرد باصداقتی است و می‌كوشد در كشورش رژیم دموكراسی برقرار سازد. وسوسه شده بود به شاه بفهماند كه این «دیكتاتور» كارهایی كرده است كه اگر او كرده بود رژیمش ساقط نمی‌شد. (*) آمریكایی مرموزی كه از ابتدای خروج شاه او را همراهی میكرد و تا لحظه مرگ شاه در كنار او بود و همه امور شاه را شخصا كنترل و برنامه ریزی می‌كرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:22  توسط تقی زاده  | 

سخنرانی مسعود رجوی پیش از عملیات مرصاد

توهمات رجویه

سخنرانی مسعود رجوی پیش از عملیات مرصاد

 
 
محمود، وقتی كه تهران را گرفتی در خیابان طالقانی به ساختمان بنیاد علوی می‌روی. در طبقه پنجم آنجا اتاقی است كه روزی اتاق من و اشرف و موسی بوده است. سلام من را به ساكنین آنجا می‌رسانی و اگر مردم آنجا بودند جای دیگری را به آنها بده چون ما را بعد از انقلاب به زور از آنجا بیرون كردند. آن اتاق را برای من نگه‌دار تا وقتی كه به تهران آمدم در آنجا مستقر شوم.
 

عصر روز جمعه 67/4/31، حدود ساعت 6 بعدازظهر به قسمت‌های مختلف مستقر در قرارگاه اشرف و اردوگاه‌های دیگر ابلاغ شد كه همه برای سخنرانی رجوی رأس ساعت 8 در سالن عمومی حضور داشته باشند. ساعت در حدود 11/30 شب بود كه مسعود و مریم وارد سالن شدند ...


رجوی شروع به سخنرانی كرد . حدود نیم ساعت از شروع صحبتش گذشته بود كه ناگهان آن را قطع كرد و گفت: كارهای بزرگ در پیش داریم. مگر ما نگفته بودیم كه « اول مهران بعدا تهران »؟


[دست زدن حضار همراه با شعار «امروز مهران، فردا تهران»]


در همین زمان دو نفر نقشه بزرگی از ایران را آوردند و در سمت چپ او، در كنار نقشه دیگری كه قبلا وجود داشت، نصب كردند و رفتند. پس از ساكت شدن جمعیت، رجوی به جلوی نقشه رفت و جلسه بدین گونه ادامه یافت:


رجوی: دیگر وقت آن رسیده است كه به ایران برویم. طرح عملیات بزرگی را كشیده‌ایم كه در نهایت منجر به فتح تهران و سقوط رژیم می‌شود. (هورای جمعیت)


البته این دفعه احتیاج به ماكت و كالك منطقه‌ای نداشتیم چون این بار قرار است به تهران برویم. [دست زدن حضار و شعار «امروز تهران ، فردا مهران» ] البته نام آن را با عنایت به نام پیامبر اسلام « فروغ جاویدان » نام گذارده‌ایم.(1) (صلوات حضار) و عملیات را به اسم امام حسین (ع) آغاز خواهیم كرد. چون این بار احتیاج به ماكت نداشتیم گفتیم چه ضرورتی دارد؟ خود نقشه ایران را بیاورید. (با چوب دستی از سمت چپ نقشه قصرشیرین، باختران و تهران را نشان می‌دهد) همانند شهاب باید به تهران برویم. از لحظه‌ها ـ حتی كوچكترین لحظه‌ها ـ باید استفاده كرده، نباید هیچ لحظه‌ای را از دست بدهیم.


زیرا در این عملیات لحظه‌ها تعیین كننده و سرنوشت سازند. این عملیات باید در عرض 2 یا 3 روز انجام شود چون فقط اگر عملیات با این سرعت انجام شود رژیم فرصت بسیج نیرو پیدا نخواهد كرد؛ چون اصلا به فكرش هم نمی‌رسد كه ما بتوانیم در عرض این مدت به تهران برسیم و احتمالا نمی‌تواند هیچ عكس‌العمل مؤثری انجام بدهد. البته در عملیات چلچراغ (2)


از شما خواستم كه سرعتتان در آن حد باشد. پس از جریانات عملیات چلچراغ با فرماندهان نشستیم و به جمع‌بندی و بررسی پرداختیم كه عملیات بعدی چه باشد؟ پس از بحث و بررسی‌های زیاد دیدیم در عملیات قبلی كه مهران بوده است و از مشكل‌ترین عملیات‌های مرزی بود، بعد از گرفتن ستاد لشگر می‌توانستیم جلوتر برویم و هیچ نیرویی هم بر سر راهمان نبود. با توجه به اینكه همیشه در عملیات‌ها به صورت تصاعدی عمل كرده‌اید، یعنی وسعت هر عملیاتتان از قبلی بیشتر بوده است ـ آفتاب از پیرانشهر وسیعتر و مهران از آفتاب ـ حالا باید این عملیات هم نسبت به چلچراغ تفاوت كیفی داشته باشد. بنابراین فكر كردیم كه در عملیات بعدی ـ هر چه كه باید باشد ـ حداقل این است كه باید یك مركز استان را بگیریم. در این صورت مگر ما دیوانه‌ایم كه پس از گرفتن مركز استان آن را ول كنیم و برگردیم؟ خوب، یا همان جا می‌‌مانیم ، یا به طرف تهران حركت می‌كنیم. ولی باز در مقایسه با كار قبلی دیدیم استان خلی كم و كوچك است و (با لحن طنز‌آلود) آخر شما دیگر بچه نیستید كه بروید یك شهر را بگیرید! اگر بخواهید وسیع‌تر از عملیات‌های قبلی عمل كنید هیچ راهی غیر از فتح تهران ندارید (دست زدن حضار و ابراز احساسات) .


البته یك سری می‌گفتند برویم اهواز را بگیریم و یك سری می‌گفتند برویم كرمانشاه را بگیریم. ما نشستیم و فكر كردیم و دیدیم باید از طریق كرمانشاه برویم زیرا اولا تا حدودی وضع و شرایط مسیری كه انتخاب كرده‌ایم نسبت به قبل مناسبت‌تر و بهتر است، چون عراق تا قصرشیرین و سرپل ذهاب پیش رفته است و این بار نیاز به خط شكنی نداریم و به راحتی می‌توانیم تا كرمانشاه برویم. ثانیا نزدیك‌ترین نقطه مرزی برای رسیدن به تهران كرمانشاه است. از آن به بعد بر اساس تقسیمات انجام شده 48 ساعته به تهران خواهیم رسید. البته روی لشگر 84 و 88 شناسایی انجام داده‌ایم اگر موقعیت سیاسی مثل قبول قطعنامه 598 شورای امنیت از طرف ایران پیش نمی‌آمد شاید فقط در همان جا (كرمانشاه) عمل می‌كردیم ولی حالا ایران خیلی ضعیف شده است و ما یك راست می‌رویم تهران را می‌گیریم. باید بدانید كه ما از قبل تصمیم انجام این عملیات بزرگ را داشتیم و می‌خواستیم آن را دیرتر انجام دهیم اما پذیرش قطعنامه كار ما را تسریع كرد؛ یعنی به دلیل شرایط سیاسی جدید مجبوریم یكی دو ماه آن را زودتر انجام دهیم.


تصمیمی كه ما گرفتیم تصمیم بسیار حساس و مشكلی بود و ما چاره‌ای جز عمل نداریم و اگر الان اقدام نكنیم فرصت از دست خواهد رفت زیرا بعد از اینكه بین ایران و عراق صلح شود ما در اینجا قفل می‌شویم و دیگر نمی‌توانیم كاری انجام بدهیم و از لحاظ سیاسی تبدیل به فسیل می‌شویم. پس بایستی آخرین تلاش خودمان را هم بكنیم و یك بار دیگر كل سازمان را به صحنه بفرستیم و مطمئن هستیم كه پیروزیم و از هم اكنون من این پیروزی را به شما و خلق قهرمان ایران تبریك می‌گویم.


اگر ما به تحلیل‌هایی كه در مورد رژیم داشته‌ایم معتقد هستیم زمان مناسبی برای ما به وجود آمده است. ما در تحلیل از جنگ گفتیم كه رژیم در منتهای ضعف حاضر به توقف جنگ می‌شود و دلیل قبول قطعنامه از طرف آنها هم همین است. ما نباید این فرصت تاریخی را از دست بدهیم . باید حمله كنیم و كارش را یكسره كنیم. رژیم دیگر نیروی جنگی لازم را ندارد و نمی‌تواند نیروی جبهه را تأمین كند؛ مثلا عراق در همین چند عملیاتی كه كرده است به راحتی توانسته مناطقی را پس بگیرد و هر چه خواسته جلو رفته است . «فاو» را گرفته و جزایر مجنون و چند نقطه دیگر را با چند ساعت جنگ باز پس گرفته است . ملت دیگر از جنگ خسته شده‌اند و همه مخالف جنگ هستند و كسی به جبهه نمی‌آید. كسانی كه در جبهه هستند افرادی هستند كه آنها را به زور از شهرها و روستاها دستگیر كرده‌اند و به جبهه فرستاده‌اند و میلی به جنگیدن ندارند.


تمام لشگرها و نیروهای رژیم در حملات عراق ضربه كاری خورده و پراكنده هستند و یارای مقابله با ما را ندارند. پس هم از لحاظ نظامی تعادل خود را از دست داده‌ است و هم از لحاظ سیاسی در انزوای بین‌المللی قرار دارد. البته در عملیات چلچراغ یك نفر به كمك شما آمد و آن حضرت علی (ع) بود كه به شما كمك كرد و این بار هم حضرت محمد (ص) و امام حسین (ع) به كمك شما می‌آیند (!!!)


و شما باید به اندازه چندین نفر كار كنید و سختی را تحمل كنید. البته در این نه روز كه اعلام آماده باش بود شما خیلی كار كردید و كار یكی یا دو ماه را در 3 روز كرده‌اید. از حالا باید همگی آماده باشید كه هر وقت گفتیم حركت می‌كنیم آماده باشید. شاید سازمان 25 سال پیش به وجود آمد تا در چنین روزی به چنین كاری دست بزند. ما از طرف قصرشیرین می‌رویم. در آنجا لشكر 81 با عراق درگیر است ، لشگر 58 و لشگر 88 در سومار درگیر هستند، لشگر 64 در پیرانشهر است و تنها امكان دارد لشگر 28 در راه به استقبال ما بیاید.


[در اینجا رجوی فردی را از میان جمعیت صدا می‌زند و می‌پرسد:] اگر لشكر سنندج بیاید چه كار می‌كنی؟


[آن فرد جواب داد:] :نمی‌آید.


رجوی: نگو نمی‌آید. بگو اگر آمد داغانش می‌كنیم. [بلند می‌شود و روی نقشه به دنبال شهرها می‌گردد] كاری كه ما می‌خواهیم انجام دهیم در حد توان و اشل یك ابر قدرت است ؛ چون فقط یك ابر قدرت می‌تواند كشوری را ظرف این مدت تسخیر كند؛ به طور مثال بغداد تا مر زایران 180 كیلومتر فاصله دارد و در طول 8 سال جنگ ایران ادعای گرفتن آن را نكرده است؛ و همین طور عراق هم ادعای گرفتن تهران را نكرده است اما ما می‌خواهیم برویم تهران را بگیریم. (با طنز) خوب، چه میشه كرد دیگه! بعضی وقت‌ها این طور پیش میاد دیگه! [دوباره به نقشه اشاره می‌كند] ما به ترتیب به قصرشیرین ، سرپل ذهاب، اسلام‌آباد و بعد كرمانشاه می‌رویم. بعد از آن همدان، قزوین، تاكستان، كرج و بالاخره تهران. (كف زدن حضار) ابتدا از محور قصرشیرین كه در دست عراق است وارد می‌شویم و تا سرپل ذهاب می‌رویم؛ البته از طریق جاده آسفالته. بعد كرند و اسلام‌آباد را توسط یك لشگر كه فرمانده آن احمد واقف (3) است .


پس از فتح اسلام‌آباد یك تیپ در كرند و 2 تیپ در اسلام‌آباد مستقر می‌شوند، كه در ضمن راه ورودی شهر را نیز تحت كنترل می‌گیرند. اسم عملیات این محور را به نام «حنیف» نام‌گذاری كرده‌ایم. بعد از اسلام‌آباد به سمت كرمانشاه حركت می‌كنیم، كه اسم این عملیات «سعید محسن» است و دو لشگر به مسئولیت صالح (4) در كرمانشاه عمل می‌كند .


صالح آماده‌ای؟


صالح: بله


رجوی: مسئولیت همه آماده‌اند؟


صالح: بله


رجوی: شما قرار شد به كجا بروید؟


صالح: كرمانشاه. تقسیم بندی هم شده است كه تیپ‌ها باید در كدام نقاط متمركز شوند. تیپ ... به سراغ صدا و سیما می‌رود، تیپ ... به سراغ زندان دیز‌ل‌آباد می‌رود و زندانیان را آزاد می‌كند و آنهایی را كه می‌خواهند مسلح می‌كند، و تیپ ... سپاه بعثت و قرارگاه نجف را می‌گیرد و به همین ترتیب جعفر راه ورودی كرمانشاه، تیپ افسانه پادگان نزدیك آن، و تیپ جلیل (5) دروازه خروجی كرمانشاه را به اضافه هوانیروز دارند. البته مردم را می‌فرستیم كه زندانیان دیزل‌آباد را آزاد كنند.


رجوی: اول شهر را بگیرند، بعد زندان را؛‌چون تصرف شهر مهم‌تر است. ما در كرمانشاه اعلام جمهوری دموكراتیك اسلامی می‌كنیم. این تیپ‌ها در كرمانشاه مستقر می‌شوند و 2 تیپ به سنندج و بقیه به سمت همدان حركت می‌كنند. نام عملیات محور همان را به نام «بدیع زادگان» گذاشته‌ایم.


محمود قائم‌شهر (6) آماده‌ای ؟


محمود: بله


رجوی: می‌دانی باید به كجا بروید و چه هدف‌هایی را در شهر در دست بگیرید؟


محمود: بله ، همدان


رجوی: بعد از آنكه به همدان رسیدید و مستقر شدید یكی از تیپ‌های زیر نظر خودت را برای كمك به تهران بده. وقتی همدان و صدا و سیمای آن را گرفتید صدای مجاهد را پخش كنید و به مردم اعلام كنید كه ما داریم می‌آییم.


محمود: باشد.


رجوی: رادار همدان باید منهدم شود تا هواپیماها نتوانند درست كار كنند از پایگاه نوژه هم ترسی نداشته باشید، هر سه ساعت به سه ساعت دستور می‌دهم هواپیماهای عراقی بیایند و آنجا را بمباران كنند. پایگاه هوایی تبریز را هم با هواپیما هر سه ساعت به سه ساعت مورد هدف قرار خواهیم داد.


رجوی خطاب به نادر (7): از لحاظ پوشش هوایی چطوری؟


نادر: در دست ماست و می‌توانیم كنترل كنیم.


رجوی: اگر هواپیمایی بخواهد از نوژه بلند شود چه كار می‌كنید؟


نادر: می‌زنیم، اگر چیزی بخواهد پرواز كند كلا فرودگاه را می‌زنیم.


رجوی:كاملا مطمئن هستید؟ نادر، بله می‌توانیم .


رجوی: علاوه بر آن ضد هوایی و موشك سام 7 هم كه داریم؟


نادر: بله داریم .


رجوی: فتح‌الله (8) تو می‌روی قزوین و تاكستان را می‌گیری. یكی از هدف‌ها علاوه بر مراكز سپاه لشگر 16 قزوین است. پس از خلع سلاح تمام نیروهای نظامی و انتظامی در آنجا مستقر می‌شوی و وقتی مستقر شدی یكی از تیپ‌های خود را به كمك تهران بفرست چون در آنجا نیاز هست. پس از آن 2 تیپ راهی تاكستان شده و در آنجا مستقر می‌شود و پشت سر آن منوچهر (9) با یك لشگر راهی كرج می‌شود و آنجا را تصرف می‌كند. البته نام عملیات محورهای قزوین و تاكستان را به نام «سردار» نام گذارده‌ایم. پس از آن 4 لشگر و 2 تیپ تحت نام كلی «سیمرغ» و تحت فرماندهی محمود عطایی راهی تهران می‌شوند، كه مهدی ابریشم‌چی هم معاون او در این عملیات است.


[محمود عطایی و مهدی ابریشم‌چی دست یكدیگر را می‌فشارند] ضمنا اگر یادتان باشد در انقلاب ایدئولوژیك گفتم كه یك سیمرغ بود كه به كوه قاف رسید و آن روز هم گفتم كه سیمرغ «مریم» بود. علت اینكه این اسم «سیمرغ» را انتخاب كردم حرف همان روز است. (كف زدن حضار) .


مریم: (با اطوار) چرا این اسم را گذاشتی؟


رجوی: می‌بخشید كه بدون مشورت جناب‌عالی این اسم را گذاشتم. در آنجا تیپ لیلا فرودگاه مهر‌آباد ، تیپ ... سلطنت‌آباد، تیپ فرهاد صدا و سیما، تیپ فرشید زندان اوین، (10) تیپ .... مراكز سپاه، تیپ ... نخست وزیری، تیپ ... مجلس شورا، تیپ ... ستاد ارتش و تیپ كاظم (11) در جماران عمل می كند. (هورا و كف زدن حضار) هوانیروز عراق تا سرپل ذهاب به همراه ستون‌ها خواهد بود.


از نظر هوایی ناراحت نباشید چون هواپیماهای عراق پشتیبان ما هستند و تمام ماشین‌ها به صورت ستون حركت می‌كنند. البته این عملیات‌ را دو عامل درجه یك تهدید می‌كند؛ یكی اینكه از طرف رژیم خمینی از طریق هواپیما مورد حمله و بمباران قرار بگیریم چون روز جاده همه به یك ستوان حركت می‌كنیم ؛ ثانیا چون صف ماشین‌ها خیلی طولانی است اگر ماشین‌هایی خراب شوند و یا از دور خارج شوند نباید به خاطر آن همه ستون متوقف شوند و بایستی آن را به سرعت از دور خارج كرد و از ماشین زاپاس استفاده كرد و یا كلا آن را از دور خارج كرد و معطل آن نشد.


در ضمن هیچ ماشینی حق سبقت گرفتن ازجلویی را ندارد و همین طور حق عقب‌ افتادن را هم ندارد. هر جا كه رسیدید سر راه جاده‌ها را باز كنید. تیپ‌های مأمور در شهر مأمور تأمین جاده‌های آن شهر می‌باشند و هر تیپ با رسیدن به آن شهر وارد آن شده و بقیه ستوان بلافاصله به حركت خود ادامه می‌دهند. ضمنا اگر اسیر شدید راجع به خط سیر عملیات كه از كدام جاده و از كدام شهرهاست. چیزی نگویید و بگویید كه عملیات قرار بود تا همین جا باشد. (رو به محمود قائم‌شهر) محمود، خوب فهمیدی كه باید به كجا بروی؟ یك دفعه به قائم‌شهر نروی! و اول به همدان برو، كار و مسئولیت خودت را انجام بده، بعدا كه به تهران آمدی مازندران را به تو می‌دهم. [رو به قاسم] (12) حیف كه مردم اصفهان بی‌بخارند و الا یك تیپ را هم به تو می‌دادم كه به اصفهان برویم.


[محمود عطایی فرمانده محور تهران را صدا می‌كند و او پای میكروفون می‌آید از او پرسید] وضعیت چطور است؟


عطایی: خوب است . با نیروی هوایی و هوانیروز عراق هماهنگ شده است. ماشین‌ها آماده است، مهمات بارگیری شده، و تیپ‌ها تا حدودی توجیه شده‌اند و تا رسیدن به شهرها بهداری هم آمادگی لازم را دارد و هیچ گونه نگرانی وجود ندارد. در لابه لای ستون تعمیركار سیار و فیلم‌بردار سیار هم در حال حركت هستند.


رجوی: در این عملیات مردم به حمایت از ما برمی‌خیزند. كسانی كه حاضرند با ما بیایند را از پادگان‌ها و مراكز سپاه مسلح كنید و هر چه خواستند تا تهران بیایند آنها را با خودتان ببرید. در این عملیات نیروهای زیادی به ما كمك خواهند كرد. از طرفی درب زندان‌ها كه باز شود آنها هم به ما هستند و با ما خواهند آمد . نیروهای زندان بالقوه با ما هستند. البته هر جا رفتید اگر مردم آنجا تسلیم شدند كه كاری با آنها ندارید و اگر جنگیدند با آنها بجنگند و هر جا رسیدید از مردم كمك بگیرید و كارها را به خود مردم بدهید و از این نترسید كه مردم اسلحه‌دار می‌شوند و چه خواهد شد.


محمود، وقتی كه تهران را گرفتی در خیابان طالقانی به ساختمان بنیاد علوی می‌روی. در طبقه پنجم آنجا اتاقی است كه روزی اتاق من و اشرف و موسی بوده است. سلام من را به ساكنین آنجا می‌رسانی و اگر مردم آنجا بودند جای دیگری را به آنها بده چون ما را بعد از انقلاب به زور از آنجا بیرون كردند. آن اتاق را برای من نگه‌دار تا وقتی كه به تهران آمدم در آنجا مستقر شوم.


[رو به فرید] خوب فرید، شما چه كار می‌كنید؟ در اولین روزی كه نیروها به مقصد رسیدند شما باید 24 ساعته برنامه داشته باشید و مسئله را به گوش همه ملت ایران برسانید. كار و بارتان جفت و جور هست؟ برنامه‌تان تنظیم شده است؟


فرید: ما 24 ساعته برامه خواهیم داشت.


رجوی: برای ثبت در تاریخ می‌خواهم هر كس با این طرح موافق است دست بلند كند. [همه دست‌ها را بلند كردند. رجوی تك تك به همه نگاه كرد. رو به فیلمبردارها و انتظامات:] شما چرا دستتان را بلند نمی‌كنید؟] [آنها هم دستشان را بلندكردند. ]


[رو به حضار:] آیا ما دیوانه نیستیم كه می‌خواهیم چنین كاری بكنیم؟ آیا به نظر شما چنین كاری شدنی است و آیا احمقانه نیست؟ اگر كسی مخالفتی دارد بیاید و صحبت كند و كسی هم حق ندارد با او مخالفت كند.


[رجوی نشست و یك سیگار روشن كرد. در همین حین زنی از میان جمعیت بلند شد و دست خود را بلند كرد. همه حضار با تعجب به او نگاه می‌كردند.]


رجوی: پشت میكروفون بیا و حرف‌های خودت را بگو.


زن: من مخالف نیستم، اما اینكه می‌گویید مردم با ما هستند فكر نمی‌كنم چنین باشد. من و شوهرم چند شب قبل از خارج آمده‌ایم و خود من 4 ماه است كه از ایران آمده‌ام.(13) مردمی كه من دیده‌ام با ‌آنچه كه شما می‌گویید تفاوت دارند. فكر نمی‌كنم آنها به ما كمك كنند. هیچ گونه جو سیاسی نظیر آنچه كه شما می‌گویید تفاوت دارند. فكر نمی‌كنم آنها به ما كمك كنند. هیچ گونه جو سیاسی نظیر آنچه شما به آن اشاره می‌كنید در ایران به وجود نیامده است، چون خیلی‌ها در ایران هستند كه حتی رادیو مجاهد را گوش نمی‌دهند و از مجاهدین هم به كلی بی‌خبرند. شما چطور انتظار دارید با اختناق شدیدی كه وجود دارد چنین كسانی در تهران بلند شوند واز ما حمایت كنند؟


رجوی: درست می‌گویی و درست صحبت كردی ولی من الان تو را قانع می‌كنم. این نظر تو به 4 ماه پیش برمی‌گردد و الان ایران خیلی فرق كرده است. از آن گذشته تا ما شهری را آزاد نكنیم مردم با ما نخواهند شد. ما روی نیروی خومان حساب می‌كنیم. مردم در وهله اول نخواهند آمد و حتی ممكن است از ما بترسند و همانطور كه گفتی بروند و درهایشان را ببندند؛ ولی وقتی كه رفتیم و در كرمانشاه مستقر شدیم و مردم دیدند كه تعادل قوا به سمت ما می‌چرخد (14) یك قدم بیرون می‌گذارند و ما در شهر می‌گردیم و اعلام می‌كنیم كه هستیم و آن وقت مردم جرأت می‌كنند درها را باز كنند و بعد جلو آمده از ما حمایت می‌كنند و ما هم كارها را به دست مردم می‌دهیم. ولی در ابتدا آنچه تو گفتی درست است. در آن موقع كه شما در ایران بودید چقدر از مردم مخالف [آیت الله]خمینی بودند؟


زن: 90 درصد


رجوی: این 90 درصد اگر بفهمند كه مجاهدین به شهرشان آمده‌اند حتما از آنها حمایت می‌كنند و مردم وقتی كه دیدند سپاه و كمیته دیگر نیست حتما نمی‌ترسند و وقتی كه اسلحه گرفتند خودشان همه كاره می‌شوند و شما فقط آنها را راهنمایی می‌كنید. البته اگر در این عملیات شكست هم بخوریم تأثیرش آن قدر هست كه باعث برپایی قیام توسط مردم شود، چون رژیم وضعیتی ندارد كه تا عید دوام بیاورد. ولی ما در وضعیتی مثل 30 خرداد قرار داریم و باید به این كار تن بدهیم. البته برای من تصمیم‌گیری در این مورد مشكل بود چون بهترین نیروها و نفراتی را كه در سال‌های زندان با هم بودیم به داخل صحنه می‌فرستیم.


ما در این عملیات می‌خواهیم تمام سازمان و مام ارتش آزادی‌بخش را به میدان جنگ ببریم. این ، خودش ریسك بالایی دارد، چون جنگ دو وجه دارد؛ یا شكست یا پیروزی. در صورتی كه شكست باشد موجودیت سازمان به خطر می‌افتد.


[یك نفر از ته سالن: خون اشرف می‌جوشد ، مسعود می‌خروشد]


ما در قدیم 3 یا 4 نفر را در ایران داشتیم كه آن عملیات ها را می‌كردند كه سپاه و كمیته ها هیچ كاری نمی‌توانستند بكنند. این ساسان(15) كجاست؟ (رو به ساسان) شما در سال 60 در عملیات‌های تهران چه كار می‌كردید؟


ساسان: بالطبع با این نیرویی كه داریم می‌رویم و حتما برایمان موفقیت‌آمیز خواهد بود. زیرا در سال 60 و 61 در تهران فقط 8 تا 10 تیم نظامی در سراسر تهران داشتیم كه نیروهای كمیته و پاسداران از دست ما در امان نبودند. مثلا یك تیم 3 نفره ما این طرف میدان مصدق می‌ایستاد، یك تیم آن طرف و سراسر مسیر را به راحتی می‌بستند و نیروهای پاسدار و كمیته هم كاری نمی‌توانستند بكنند و از ما می‌خوردند.


مریم: (رو به زن) شما خیالتان راحت باشد. همه چیز آماده است و طرح‌ها دقیق می‌باشد. شما ناراحت نباشید. ما در 30 خرداد از روی اسیتصال و ضعف با رژیم برخورد كردیم ولی امروز از موضع قدرت با او برخورد خواهیم كرد. البته دلیل اینكه ما می‌خواهیم این قدر زود دست به این عملیات بزنیم این است كه رژیم در حال حاضر هم دچار بحران نیرویی شده و هم روحیه نیروهایش به دلیل شكست‌های پیاپی ضعیف شده است. برای همین هم می‌خواهد صلح صوری كند تا وقت پیدا كند و بسیج نیرو كند. به همین دلیل ما باید تا دیر نشده از این فرصت استفاده كنیم و این عملیات را انجام دهیم ولی قبلا بین هر عملیات یكی دو ماه برای كارهای مقدماتی، از جمله شناسایی و آماده كردن خودروها و دیگر وسایل و مانور وقت لازم داشتیم، كه در حال حاضر موفق شدیم همه كارها را در عرض همین مدت كوتاه بعد از عملیات چلچراغ انجام دهیم كه كار بسیار شاقی بود ولی با روحیه بالای افراد ما و عنصر مجاهد بودن كه در همه بوده است این كار در این مدت كوتاه عملی شد و خیلی‌ها در این مدت كوتاه، آموزش‌های پیچیده‌ای نظیر كار با تانك را هم یاد گرفتند و آماده عملیات شدند. عده‌ای هم راجع به وضعیت بچه‌های كوچك سؤال كردند كه ما بچه‌ها را بعد از آنكه تهران فتح شد سوار اتوبوس می‌كنیم و به تهران می‌آوریم.


رجوی: از هر كس می‌پرسم بلند شود و جواب بدهد. طاهره (16) چه كار كردی؟ كارها رو به راه است؟ دیگر فشنگ كم نمی‌آورید؟ كنسرو و آب میوه به اندازه كافی داریم؟


طاهره: نه این دفعه خیلی زیاد داریم و تقسیمات وسایل هم انجام شده است. مهمات به اندازه كافی و حتی بیشتر از آنچه مورد نیاز است برداشته‌اند. هزار تفنگ اضافی رسیده است و تانك‌ها و خودروها هم اكثرا رسیده و بقیه هم تا فردا ظهر می‌رسد. كنسرو هم به تعداد كافی تهیه شده كه حتی ممكن است زیاد هم بیاید.


رجوی: محمود (17) وضعیت به لحاظ امكانات چطور است؟ كم و كسری ندارید؟ همه خودروهای مورد نیاز رسیده است؟


محمود: بله، فقط مقدار كمی مانده ، كه تا فردا ظهر تمام می‌شود.


رجوی: فاطمه (18) وضعیت درمانی به لحاظ دارو و پزشك و آمبولانس همه آماده هستند یا نه ؟


فاطمه : بله آماده است.


رجوی: قرار بود برای حمل مجروحین هلی‌كوپتر بگیرید و داشته باشید گرفته‌اید؟


فاطمه: مسئله آن هم تا فردا حل خواهد شد.


رجوی: دكتر حمید (19) را هم ببرید. كاظم (20) هم آمده است. مسئله درمانی اینجا مسئولیتش با كاظم باشد كه در این زمینه چیزی كم نیاورید. ما در این راه عاشوراگونه می‌رویم اما با این بار با زمانی كه در 30 خرداد 60 شروع كردیم فرق می‌كند، چون در آن موقع چشم‌انداز پیروزی نداشتیم و عاشوراگونه شروع كردیم ولی این بار چشم‌انداز پیروزی داریم كه خیلی ملموس است . البته همه افراد باید بدانند كه می‌خواهند چه كار كنند. ما كاری می‌خواهیم بكنیم كه همه دنیا تعجب كنند و یكد دفعه بفهمند كه ما در تهران هستیم و خمینی دیگر وجود ندارد.


مریم: درست است كه ما به خاطر وظیفه‌ای كه داریم عاشوراگونه وارد می‌شویم ولی در اینكه ما حتما پیروز می‌شویم هیچ شكی نداریم. الان جبهه‌ها خالی شده و وقتی كه از جبهه آن طرف‌تر برویم كسی نیست كه جلو ما را بگیرد و ما آن قدر می‌خواهیم با سرعت پیش برویم كه هركس كه مجروح شد باید خودش مسئله‌اش را حل كند كه باعث كندی ستون نشود.


رجوی: اگر كس دیگری حرفی دارد باید بگذارد در میدان آزادی تهران بگوید و جمع‌بندی عملیات هم در همان‌جا خواهد شد. طی چند روزی كه ما در اردوگاه قدم زده‌ایم شاهد بوده‌ایم كه بچه‌ها چقدر كار كرده‌اند. دیدم جیپی را نفربر كرده‌اند و تویوتایی را زرهی كرده‌اند، كه اینها همه نشان دهنده آمادگی ماست. [با خنده] روی جیپ‌های رزمی آرم ایران را زده‌اند كه ما خیلی خوشحال هستیم كه كشورمان سازنده شده است. (21) [رو به یكی از فرماندان] كمرشكن‌ها را خالی كرده‌ایم؟ تانك‌های 6 چرخ آماده‌اند؟


فرمانده : بله


رجوی: تانك‌های 6 چرخ سرعتشان زیاد است و هر سه تا از آنها كه وارد یك شهر شود همان رژه‌اش جو وحشت را حاكم می‌كند. ما برای همین از این تانك‌ها استفاده می‌كنیم.


مریم: در پایان مطلبی بود كه می‌خواستم بگویم و آن اینكه از فرماندهان تیپ‌ها می‌خواهم كه بعد از نشست ساعتی به شما فرصت بدهند تا بچه‌ها همدیگر را ببینند و از هم خداحافظی كنند. در اینجا نشست تمام شد و همه دست زدند و شعار دادند و نهایتا سرودی پخش شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:44  توسط تقی زاده  | 

عملیات مرصاد

عملیات مرصاد  

 
 
اكثر [نیروهای منافق] با بلاتكلیفی سعی خود را می‌كردند تا از تیررس دشمن [رزمندگان اسلام] مخفی نگه دارند. در این میان، فرمانده یك گروهان به افراد متلاشی و مجروح سمت چپ، فرمان پیشروی می‌دهد ولی گوش شنوایی نمی‌یابد.كسانی كه جراحت شدید دارند امكان بالا خزیدن روی تپه‌ها را ندارند و اكثرشان بعد دستگیر می‌شوند، ولی بقیه با تمام توان سعی می‌كنند خود را از دام آن تنگه برهانند. آنها كه موفق می‌شوند خود را بالا كشیده و از سمت دیگر تپه به پشت تپه‌ها و جاده‌ها برسانند، بخشی از مسوولین و نیروهای امداد سازمان را در آنجا می‌یابند. برخی از مسوولین سعی در بازگرداندن افراد به پشت جبهه را دارند و آنها را در خودروها پر كرده و برمی‌گردانند.
 

مسعود رجوی روز 17 خرداد 1365 وارد كشور عراق و از سوی بالاترین مقامات كشور عراق مورد استقبال قرار گرفت. در تاریخ 25/3/1365 یعنی درست یك هفته بعد، وی به دیدار صدام رفت و از پذیرفته شدن خود در خاك عراق سپاسگذاری كرد. به دنبال این اقدام یعنی ورود به عراق، در همه امور سازمان تغییراتی ایجاد شد. این تغییرات در شیوه‌ی سازماندهی نیروها و جنگ برای سرنگون كردن حكومت اسلامی درنظر گرفته شده بود. در همین راستا، شیوه‌های جنگ به شكل جنگ‌های گردانی در مناطق مرزی با ارتش و سپاه پاسداران ایران سازماندهی شد. ضمن اینكه این دوران مصادف بود با شدت گرفتن جنگ هشت‌ ساله عراق و ایران.


با آغاز جنگ‌های گردانی كه تكامل جنگ‌های چریكی و پارتیزانی نام‌گذاری شد، استراتژی جنگ آزادیبخش در آذرماه سال 1365 پاگرفت. در این راستا چون این استراتژی در نهایت به سود طرف عراقی تمام شد. سیل آموزش‌های نظامی، كمك‌های مادی، تبلیغاتی، پشتیبانی، لجستیكی، اطلاعاتی و سلاح‌های عراقی به سمت سازمان سرازیر شد. (1)


با توجه به شكل گرفتن آرام ارتش شبه كلاسیك آزادی‌بخش، اونیفورم پرسنل حاضر در عراق نیز باید با استراتژی جدید سازمان هماهنگی پیدا می‌كرد. در این رابطه، سلاحها، شعارها، البسه و اونیفورمهای تازه‌ای به كار گرفته شد. در 30 خرداد 1366 تشكیل «ارتش آزادی‌بخش ملی ایران» به صورت رسمی از سوی مسعود رجوی در عراق و در خارج از كشور، اعلام شد. در زمستان 1366 قرارگاه اشرف در منطقه خالص در 80 كیلومتری بغداد ساخته شد و تا مرز ایران حدود 150 كیلومتر فاصله داشت. منافقین كار خود را با تهاجم به واحدهای كوچك و دسته‌های سپاه، ژاندارمری و ارتش شروع كردند و در كنار ارتش بعث با نیروهای ایرانی وارد جنگ می‌شدند كه طی این مدت عملیاتهایی مانند «عملیات آفتاب»، «عملیات چلچراغ» و ... انجام دادند. در 27 تیرماه سال 1367، جمهوری اسلامی ایران پذیرش قطعنامه 598 را اعلام اما رژیم بعث تا 27 مرداد از پذیرفتن آتش‌بس خودداری می‌كرد. (2)


پذیرش قطعنامه از طرف جمهوری اسلامی ایران، بالاترین شوك را به سازمان منافقین وارد كرد. مقارن همین ایام كه منافقین در بلاتكلیفی شدیدی به سر می‌بردند، رجوی توانست صدام را متقاعد كند كه قبل از بسته شدن كامل مرزها و اجرای قطعنامه 598 سازمان ملل، به سازمان اجازه‌ی آخرین حمله به خاك ایران را بدهد. سازمان مجاهدین به سرعت دست به كار شد و به تمامی هوادارنش در خارج از عراق دستور داد هرچه زودتر خود را به عراق برسانند. در اوایل مرداد 1367، رجوی نشستی با شركت همه‌ی نیروها در قرارگاه اشرف برگزار كرد. در این نشست رجوی نقشه‌های تدارك شده برای عملیات را نشان داد و حتی محل اقامت خود را در تهران مشخص و ادعا كرد كه مردم به محض ورود به ایران به یاری ما می‌شتابند. در روز دوشنبه 3 مرداد 1367، نیروهای منافقین یا همان ارتش آزادیبخش از محور سرپل ذهاب وارد خاك جمهوری اسلامی شدند و به سرعت تا نزدیكی شهر كرند غرب پیش رفتند.


علت عدم درگیری تا این محل به گفته‌ی آیت الله هاشمی رفسنجانی این بود كه آگاهانه برای منافقین تله گذاشته بودیم و اینكه «ما در را باز كردیم تا همه درون كیسه كنیم و درش را ببندیم.» نیروهای منافق متشكل از 10 لشكر رزمی، شامل 35 تیپ زرهی و پشتیبانی در این عملیات كه منافقین آن را «فروغ جاویدان» و رزمندگان اسلام «مرصاد» نامیدند، شركت كردند. رجوی خود شخصا، طبق معمول، در این عملیات نیز شركت نداشت و از داخل خاك عراق، عملیات را هدایت می‌كرد. فرمان آتش را نیز مریم رجوی صادر كرد. (3)


سخنگوی آنان، اهداف سازمان را از این عملیات چنین اعلام كرد: « استراتژی مجاهدین وارد آوردن هرچه بیشتر تلفات به نیروهای ایران و باز كردن راه برای یك انقلاب عمومی ضد [امام]خمینی است.» (4) همزمان در یكی از رسانه‌های غربی نیز استراتژی منافقین ایجاد منطقه آزاد شده اعلام شد تا پس از جنگ با استقرار در آن منطقه، منافع حكومت ایران را تهدید كنند. (5) رهبر سازمان كه هنوز نمی‌خواست باور كند كه دیگر به عنوان طرف مذاكره صلح مطرح نیست، مذاكرات صلح از سوی جمهوری اسلامی ایران را مصنوعی و بهانه‌ای برای اتلاف وقت اعلام كرد، از همین رو، معتقد بود كه: «نباید اجازه داد رژیم ایران فرصت دیگری برای وقت تلف كردن بیابد و از امضای قرارداد صلح طفره رود.» (6)


در این عملیات برای هر یك از محورها به تناسب اهمیت یك یا دو تیپ درنظر گرفته شده بود كه فرماندهان و حوزه عملیات آنها بدین قرار بود:


1-مهدی براتی، فرمانده محور اول و مسئول تسخیر اسلام آباد غرب


2-ابراهیم ذاكری، فرمانده محور دوم و مسئول تسخیر كرمانشاه


3-محمود مهدوی، فرمانده محور سوم و مسئول تسخیر همدان


4-مهدی افتخاری، فرمانده محور چهارم و مسئول تسخیر قزوین


5-محمد عطایی با معاونت مهدی ابریشمچی، فرمانده محور پنجم و مسئول تسخیر تهران (7)


دولت عراق نیز در این عملیات با ادواتی از قبیل 120 دستگاه تانك، چهارصد دستگاه نفربر، نود قبضه خمپاره‌انداز هشتاد میلی‌متری، هزار قبضه تیربار كلاشینكف، سی قبضه توپ 106 میلی‌متری و هزار دستگاه كامیون و خودرو آنان را یاری می‌كرد. همزمان با پیشروی نیروهای منافقین در عمق خاك ایران، برای جلوگیری از عملیات هوایی هواپیماها و بالگردهای جمهوری اسلامی ایران، هواپیماهای عراقی پایگاه‌های شكاری نوژه همدان، وحدتی دزفول و همچنین پادگان تیپ 2سقز و پایگاه هوانیروز كرمانشاه را بمباران كردند. (8)


رجوی در روز قبل از حركت به سمت ایران در نشست‌هایی كه به وسیله‌ی فرماندهان تیپ‌های خود ترتیب داد، خط و خطوط سازمان را در این حمله برای افراد توضیح داد. بدین مضمون كه فردای آن روز، همه به سمت مرز ایران حركت و از طریق مذكور، اول به كرمانشاه و سپس به تهران خواهند رفت و به یقین در این مسیر تعدادشان دهها برابر خواهد شد، زیرا مردم دسته دسته در مسیر به آنها خواهند پیوست و نهایتا تهران به سادگی فتح خواهد شد. در این نشست همچنین به ناتوانی رژیم جمهوری اسلامی به بسیج نیرو تاكید شده و آنرا نقطه‌ی مطلق ضعف دانسته بود. و قرار ملاقات همگان در میدان آزادی تهران گذاشته شده بود. (9)


دو روز بعد از عملیات منافقین، نیروهای سپاه پاسداران تحت عنوان عملیات مرصاد با رمز یا علی در منطقه غرب تهاجم خود را آغاز نمودند. در این عملیات سه گردان از تیپ نبی اكرم، تیپ مسلم و یك گردان از ایلام حضور داشتند. طی درگیری سختی كه در منطقه چهارزبر اتفاق افتاد، بسیاری از نیروهای منافقین به هلاكت رسیدند و تمام تجهیزاتشان منهدم شدو با بسته شدن سه راه اسلام‌آباد–ملاوی، راه عقب‌نشینی آنهابسته شد.(10)


«ایران پرورش» از اعضای منافق كه خود در عملیات آنان شركت داشته در این خصوص می‌گوید:


«... اكثرا [نیروهای منافق] با بلاتكلیفی سعی خود را می‌كردند تا از تیررس دشمن [رزمندگان اسلام] مخفی نگه دارند. در این میان، فرمانده یك گروهان به افراد متلاشی و مجروح سمت چپ، فرمان پیشروی می‌دهد ولی گوش شنوایی نمی‌یابد. زیر تونل‌های آب پر از پناهنده و مجروح است. همه بیم فرود آمدن شب و سرازیر شدن نیروهای سپاه و بسیج از روی تپه‌ها را دارند. شب فرامی‌رسد. فرمان رسیده كه افراد به روی تپه‌های سمت چپ جاده و جنگل‌های درون آن بخزند و خود را از تنگه بیرون بكشند. و به سمت دیگر تنگه برسانند. حال كه شب شده و هدف‌گیری ممكن نیست، نیروهای رژیم تپه‌های سمت چپ را با كاتیوشا می‌كوبند. كسانی كه جراحت شدید دارند امكان بالا خزیدن روی تپه‌ها را ندارند و اكثرشان بعد دستگیر می‌شوند، ولی بقیه با تمام توان سعی می‌كنند خود را از دام آن تنگه برهانند. آنها كه موفق می‌شوند خود را بالا كشیده و از سمت دیگر تپه به پشت تپه‌ها و جاده‌ها برسانند، بخشی از مسوولین و نیروهای امداد سازمان را در آنجا می‌یابند. برخی از مسوولین سعی در بازگرداندن افراد به پشت جبهه را دارند و آنها را در خودروها پر كرده و برمی‌گردانند. اما دشمن [رزمندگان اسلام] با حركت گاز انبری سعی در بستن راه بازگشت مجاهدین [منافقین] را دارد و در اطراف جاده اسلام آباد – كرند نیرو پیاده كرده است.


جاده بسیار خطرناك است. تلفات زیادی در همان راه بازگشت وارد می‌شود و بسیاری از نفرات در درون خودروها تیر می‌خوردند و تعداد زیادی از خودروها هم هدف قرار می‌گیرند. سرانجام علیرغم تلفات بسیار، مابقی خود را به كرند می‌رسانند و از آنجا به داخل عراق عقب‌نشینی می‌كنند... بالاخره لشكر شكست‌خورده به قرارگاه برمی‌گردد. روحیه‌ها متفاوت است. بخشی با دیدن جنگ حساب ناشده متفكرند و اكثریت برحسب عادت چون آقای رجوی عملیات را پیروزمند و فروغ جاویدان خود را فخر تاریخ مبارزه و پیروزی بزرگ خلق ایران می‌نامند و لب به تایید می‌گشایند. در همین هنگام فرماندهانی سخن از حمله نهایی در دو سه هفته بعد می‌كنند...» (11)


طی عملیات مرصاد اعضایی از منافقین كه در این عملیات حضور داشتند و بعدها از سازمان جدا شدند تلفات انسانی ]منافقین[ را 2000 تن كشته اعلام كرده‌اند (12) و خود سازمان مجاهدین ]منافقین[ از 1263 كشته خبر می‌دهد. بسیاری از اعضای شورای ملی مقاومت نظیر «كاظم باقرزاده»، «محمد حسین حبیبی» و «ابوذر ورداسبی» جزو كشته شدگان بودند كه اسامی آنان به قرار ذیل می‌باشد: علی زركش، مهین رضایی، افخم میرزایی، ناهید صراف، رضا پورآگل، محسن تدینی، اصغر زمان وزیری، محمد معصومی، محمد علی خیابانی، ربابه بوداغی، ابوالقاسم آیتی، داوود ابراهیمی، محسن اسكندری، علی اصغر اكبری، حمید بكایی، باقر بیگدلی، رحیم حاج سیدجوادی، رضا درودی، مسعود قربانی، مهدی كتیرایی. (13)


مسعود رجوی 12 روز پس از عملیات فروغ جاویدان در 18 مرداد 1367 و در نشست توجیهی و جمع‌بندی در پایگاه اشرف، دلیل شكست سازمان در این عملیات را نداشتن بینش توحیدی پرسنل نظامی سازمان ارزیابی كرد. (14) اما گواه تاریخ این است كه «عاقبت تمام مزدوران شكست است.»

رضا بسطامی

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 19:4  توسط تقی زاده  | 

امام زمان(عج) در کلام شهیدان

امام زمان(عج) در کلام شهیدان:

این وصیت نامه‏ها انسان را می‏لرزاند و بیدار می‏کند»(امام خمینی(ره))

«همه جا خدا و انسان تنهای تنها،همه جا خاموش و دهشتزا و «انسان تنها و بی‏همراه، کس نباشد تا بپرسدراه‏» اما انسان تنها نبود، با انتظار به سر می‏برد... انتظار حجت‏خدا...

آری حجت‏خدا راستی او کجا است؟...

کجاست آن که کژی‏ها و کاستی‏ها را به سامان آورد؟ آن که رسم ستم رابراندازد؟ .. . پرچم عدل را برافرازد؟ کجاست آن یادگار پیامبر و امامان؟

کجاست آن آرمان مطلوب حق‏پرستان؟ کجا است نابودکننده سرکشان و خودسران؟

کجاست ریشه‏کن کننده معاندان؟

کجاست انتقام گیرنده خون حسین سرور شهیدان؟ کجاست آن که پیشوایان‏فرمودند... شرار جرقه خون حسین از شرق زبانه کشد، رهبر این قیام وارث‏حسین «از قم‏» در جهان طلوع کند... زمینه‏ساز انقلاب جهانی او شود تا اوبیاید، او از خاندان ماست.. ..»

(طلبه شهید علی اکبر مازنی از: نوکنده)

«روزی امام عصر(عج) با اراده خداوند از پس پرده غیب، ظاهر خواهد شد وبساط ظلم و استکبار را از جهان برخواهد کند.»

(بسیجی شهید عبدالله‏کاویان تلوری از: بندرگز)

«من کاملا از روی آگاهی و بینش و درک صحیح و با اعتقاد کامل به این که‏به خاطر دفاع از آرمان همیشه جاوید تشیع و برای دفاع از مملکت امام زمان‏حجت ابن الحسن(ع) به جبهه می‏روم و شهادت در این مسیر را فوز عظیم می‏دانم‏بنابراین اگر افرادی درباره ماها که به جبهه می‏رویم سوءظن دارند بایددر عقیده خود تجدید نظر کنند.»

(روحانی شهید غلام‏رضا علیزاده از: مشهد)

«دشمنان اسلام، ای ابرجنایتکاران! بدانید تا حزب‏الله زنده است، نخواهدگذاشت که شما نفس بکشید و لطمه‏ای به این انقلاب اسلامی بزنید. و بدانید بابه شهادت رساندن بچه‏ها و نوجوانان و پیرمردان و پیرزنان، این مردم حزب‏الله را نمی‏توانید از اسلام سرد کنید و بدانید صاحب این انقلاب حضرت‏مهدی(عج) است.»

(محصل شهید علیشاهی از: تهران)

«برای اصلاح جامعه و رسیدن به هدف اصلی، یعنی بهتر زیستن و انسان شدن،یا باید این افراد را ارشاد کرد و ساخت و اصلاح کرد، یا با از بین بردن‏آن‏ها، ریشه فساد را کند. اصولا هدف انبیاء و ائمه هدی علیهم‏السلام هم‏این بوده است که ابتدا با ارشاد، سپس با قهر و جنگ، فاسدان را اصلاح‏کنند. و این وظیفه هر انسانی است که برای اقامه این معنا، قیام کند. ودر طول تاریخ همواره نبرد مردان حق و فاسدان و ظالمین ادامه داشته است.

حضرت هابیل، قابیل را با شهادت خودش رسوا کرد، و امام حسین(ع) با خون‏سرخ خویش دستگاه یزیدی را فرو ریخت، و هم اکنون حضرت امام خمینی، به‏نیابت‏حضرت مهدی(عج)، ابرجنایتکاران شرق و غرب را رسوا کرده است.»

(دانشجوی شهید جلال رستمی از: شهریار)

«تمام مستکبران بدانند که ما تا جان در بدن داریم، دست ازاسلام و اماممان برنمی‏داریم و تا ظهور حضرت مهدی(عج) مبارزه می‏کنیم. شیعه‏نمی‏تواند ساکت‏باشد و ظلم را ببیند. مخالفان اسلام و آنهایی که با اسلام‏از سر ستیز وارد شده‏اند بدانند که ما تا زنده هستیم، نمی‏گذاریم که آن‏هابه خواب راحت‏بروند. کشته شدن در راه خدا افتخار ماست.»

(محصل شهید محسن‏طحانی مزرعه نو از: تهران)

«خطاب به برادران پاسدار: از دشمن هیچ باکی نداشته باشید و می‏دانم‏باکی ندارید و بدانید خدا پشت‏سر شما سربازان اسلام است و شما فقط سعی‏کنید که تمام کارهایتان در رابطه با خدا باشد و از خدا بخواهید هرچه‏زودتر ظهور ولی عصر(عج) را نزدیک کند و عمر این نایب ولی‏عصر(عج) راطولانی‏تر بگرداند; سعی کنید نیت‏ها پاک و خالصانه باشد و ان‏شاءالله تعالی‏پیروز هستید.»

(پاسدار شهید مجید داودآبادی از: تهران)

«برادران بسیجی عزیزم، من از شما خیلی انتظار دارم.

شما باید از هر نظر نمونه و الگو باشید چون سربازان امام زمان(عج)هستید. برادرانم، راه مرا ادامه دهید و به سوی جبهه‏ها بشتابید و جبهه‏هارا خالی نگذارید، و راه سعادت‏بخش حسین را ادامه دهید و زینب‏وار زندگی‏کنید.»

(بسیجی شهید محمد گروسی از: تهران)

«من به خاطر اسلام و به فرمان مردی به جهاد رفته‏ام که نایب امام‏زمان(عج) است و جهادم برای حق و حقیقت و مبارزه با کفار است. شهادت،تولدی است‏برای زندگانی جاودانه و ای کاش، جان‏ها داشتم و بارها برای‏پیروزی اسلام بر کفر می‏جنگیدم. بدانید راه خیر و برکت و سعادت «شهادت‏»است.»

(کفاش شهید محمد الهامی‏نژاد از: سبزوار)

«ما گناهکاران درگاه خداوندی، ما سربازان خمینی، ما جانبازان حسینی،آگاهانه و با بصیرت کامل این راه را انتخاب کردیم و به ندای «هل من‏ناصر ینصرنی‏» خمینی لبیک گفته، و عاشقانه آغوش خود را برای استقبال ازشهادت گشودیم; چرا که عزت و شرف اسلام و آن امانت الهی که از شهدای بدر واحد و کربلا گرفته‏ایم تنها با جهاد و مجاهده در راه خداست که به مقصدنهایی خود که همان انقلاب حضرت بقیه‏الله الاعظم(عج) است می‏رسد.

پس، ای اهل دنیا و ای امت مسلمان، بدانید هجرت وسیله ما، جهاد سلاح ما، وشهادت سعادت ماست که حقیقتا رستگاری دو عالم در زیر شمشیرها و سنگرها به‏دست می‏آید.»

(محصل شهید محمد (کورش) مهاجر از: تهران)

«فرزندم مهدی، ای که انتخاب نام تو به خاطر عشق و علاقه‏ای بود که ازامام زمان(عج) در دل پدرت بود. ای که سعی کردم اولین کلمه‏ای که بر زبان‏تو جاری می‏شود کلمه «الله‏» باشد، در زمان من یعنی در زمانی که تو تنهاآهنگ کلمات را اجرا می‏کردی، و این کلمات را بیش‏تر از کلماتی که در بین‏کودکان مرسوم است آموخته بودی منظورم از این حرف‏ها این است که کلام وخط و حرکت تو با یاد خدا و ائمه‏اطهار آغاز شد از تو انتظار دارم ازمسیری که برایت تعیین کردم... منحرف نشوی.»

(کارمند شهید سیدابوتراب میرشریفی از: افجه)

«شعله عشق به اهل بیت پیغمبر عزیز و عشق به ولایت و به امام زمان‏مهدی(عج) را همواره در وجودت فروزان‏دار و ملاک و معیار حیات و ممات خویش‏را جز این مپسند. حفظ جان از واجبات است، پس در حفظ سلامت و طراوت خویش‏به خاطر رضای خدا و برای توانایی بیش‏تر در خدمت‏به ساحت مقدس ولایت کوشاباش.»
 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:54  توسط تقی زاده  |